تبليغاتX
معشوقه ی عاشق :: ابا عبدالله الحسين

معشوقه ی عاشق
ابا عبدالله الحسين
*** یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) *** 
شهادت حضرت على اصغر(علیه السلام)

«السّلامعلیکیاعلىاصغر(ع)»


** هــنـوز دیــده مـادر بـه گـــاهـــواره توست **
                                     ** بـه خـیــمـه مـنـتـظــر دیـدن دوبـاره توست **

** بـخـنـده دل بـربـودی ز مـادر ای اصـغـر(ع) **
                                      ** بـیـا کـه شادی مـادر به یک اشاره توست **

** نـهــاده ســر بـه ســر زانــوان غــم مــادر **
                                     ** که پاره پاره دلش چون گـلوی پاره توست **

** غـروب عـمـر تـو را مـن نـمـی کـنـم بـاور **
                                     ** کـه آسـمـان وجـودم پـر از سـتـاره توست **

** روان زقـتل تو جاری کنم ز دیـده سـرشک **
                                     ** نگـر کـه دامـن دل سـیـل بی کـنـاره توست **

** چه پاسخ اهـل حـرم را دهـم چو میپـرسند **
                                     ** که این قتیل بخون خفته شیرخواره توست **

** بخـنـده بر من بی جـان دوبـاره جان بخـشا **
                                     ** که جان به پیکر بی جان من نظاره توست **

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 13:31
محرم در ايران 
شهرستان هرند در استان اصفهان با قدمت بالای 2000 ساله

در شهرستان هرند از 7 روز قبل از محرم مراسم شروع می شود که مراسم قبل از محرم هرند اصطلاحا به هوی یا حسین و هوی یا حسن مشهور می باشد که تعدادی از مردم در کوچه های هرند قدم می زنند و امام حسن و امام حسین را صدا می زنند ( این مراسم از چند صد سال پیش در هرند اجرا می شده و می شود ) و در ایام 15 روز اول ماه محرم مراسم بسیار ویژه ای در هرند با حضور مداحان بزرگ ایران اجرا می گردد ( درضم در روزهای 10 و 11 محرم در هرند تعضیه هم برگزار می شود )

دامغان در حسینیه‌های دامغان از ششم ماه محرم مراسم ویژه‌ای تا روز عاشورا برگزار می‌شود .

عزاداران حسینی تمام علمها را سبزپوش و سیاهپوش می‌کنند و این کار با بستن پارچه‌ها و دستمالهای نذری انجام می‌شود .

دسته‌های سینه‌زنی در شب تاسوعای حسینی گهواره نمادین حضرت علی‌اکبر (ع) را با خود حمل می‌کنند . در شهر نحلی در تکیه دباغان وجود دارد که قدمتی طولانی دارد و گفته می‌شود آب آن را به محل آورده است . مردم آن را با پارچه مخمل سیاهپوش می‌کنند و بیرون می‌آورند . زنان نیز عزاداری مخصوص خود را دارند که به (عشوری ) معروف است . این مراسم از هفت صبح شروع می‌شود و دو ساعت ادامه دارد .

مازندران نوای غمین کرنا در روستاهای غرب مازندران ، نشانه‌ای است از دعوت برای حضور در مراسم عزاداری به عده‌ای متشکل از پنج تا هفت نفر کرناچی به خصوص شبهای تاسوعا و عاشورا در حیاط مسجد دم‌به‌دم  هم می‌دهند و نوایی در رثای امام‌حسین (ع) سر می‌دهند .

دونفر از آنها آهنگ اصلی را با دمیدن در کرنا می‌نوازند و دیگر کرناچیان از آن دو پیروی می‌کنند . آنان تا زمانی که خستگی برایشان چیره نشده به این کار ادامه می‌دهند .

 

چک چکو در استبهال (استان فارس )

عصر عاشورا در استبهال حال‌و‌هوایی ویژه دارد . مردم این شهر مانند دیگر عاشقان در مناطق مختلف کشور به شیوه خود مراسم عزای‌حسین‌(ع) را برگزار می‌کنند . برگزاری آیین چک چکو در استبهال از دیر باز در این روزها مرسوم بوده و نوعی نمایش مذهبی است .

عزاداران با در دست گرفتن دوسنگ (یا دو چوب ) به دور فردی که نوحه می‌خواند حلقه می‌زنند و با آهنگ او دستها را بالای سر می‌برند ، دو بار سنگها را به هم می‌زنند و سپس از خم شدن ، دوباره آنها را بین پاها به یکدیگر می‌زنند . پس قدمی به جلو و بعد قدمی به عقب بر می‌دارند . در همین حال مرثیه‌خوان به نوحه خود ادامه می‌دهد و عزاداران بیت اول نوحة او را تکرار می‌کنند

 

نان نذری عباس علی در آران و بیدگل
(کاشان )

مردم آران و بیدگل در شب تاسوعای‌عزاداری سالار شهیدان ، دیگهای نذری ترحلوا بر پا می‌دارند و پای این دیگها حاجت می‌طلبند
. صبح هنگام عزاداران و دسته‌ها با این ترحلوا و نانی که مردم روز تاسوعا به نام حضرت‌ابوالفضل‌العباس‌(ع) می‌پزند و به آن نان عباس علی می‌گویند پذیرایی می‌شوند .

غذای سنتی آران ، گوشت و لوبیاست که در روزهای عزاداری ، عده‌ای ا زمردم با این غذا نذری می‌دهند
.

 

رونق سقا خانه های بروجرد
. با شروع ماه‌محرم خانواده‌های عاشق حسین (ع) و خاندانش اتاقی را در منزل سرتاسر با پارچه سیاه می‌پوشانند  و با آیات قرآنی مزین می‌کنند . همچنین منبری چوبی در بالای اتاق می‌گذارد که روی آن تعدادی چراغ به یاد امام حسین (ع) و یاران باوفایش روشن شده است ، با غروب خورشید و آمدن شب ، در منازل باز گذاشته می‌شود و پرچمی سیاه و سبز به نشان آماده بودن سقاخانه ، مردم را دعوت به آمدن به داخل می‌کند. مردم نیز از این سقاخانه به آن سقاخانه می‌روند و در مدح امام‌حسین‌(ع) اشعاری می‌خوانند . گاه زنان در گروههای جداگانه خود به سقاخانه‌ها سری می‌زنند ، نذر می‌کنند و حاجت می‌‌طلبند .

یکی از نکات جالب این است که رسم بوده مردم هنگام ورود به سقاخانه با صدای بلند بپرسند

«

 
: «قلیچه یا قولوچه ؟» در صورت شنیدن کلمه « قلیچه » اذن دخول داشتند و اگر      ( قولوچه ) پاسخ سوال بود حکایت از آمادگی نداشتن مهمان بود . به همین دلیل به سقاخانه، «قلیچ » هم می‌گویند و هنگامی که عزاداران وارد سقاخانه می‌شدند به جای سلام می‌گفتند: برقاتلان سیدالشهدا لعنت » و جواب می‌شنیدند «بش باد » سینه زنی ، مداحی ، مرثیه‌خوانی و دعا و نذر و حاجت‌خوانی از رسوم دیگر این شب در شهر بروجرد است .

سوختن لاله‌های کرمانشاه در تکایا
. با شروع ماه محرم ، تکایا به چلچراغ و لاله‌‌های روشن مزین می‌شوند تا مراسم عزاداری با شکوه بیشتری برگزار شود .

پارچه‌های سیاه ، آیات قرآنی و اشعار مذهبی بر در و دیوار تکایا آویزان و پرچمها بر سر در مغازه‌ها نصب می‌شوند

 
. هیأت‌های مختلف از اول ماه محرم تا شب نهم در مساجد به روضه‌خوانی و سینه‌زنی می‌پردازند . روز عاشورا همه دسته‌ها از محله‌های مختلف با علمها وکتلها به سوی مزار شهدا می‌روند دور تا دور کتل پیر مردان ، اشعاری در رثای     امام‌حسین (ع) می‌خوانند و پشت سر آنان زنان آرام عزاداری می‌کند. شبیه‌خوانی ، تعزیه ، اطعام و حمل گهواره نمادین حضرت علی‌اصغر (ع)از دیگر مراسم رایج در کرمانشاه است .

 

سیرجان اعتقادات
: سه روز قبل از محرم را شهادت حضرت مسلم (ع) و سه روز بعد از صفر را پرسة پیامبراکرم‌(ص) دانسته و کارهایی را که با عزاداری مغایر بود انجام نمی‌دادند بنابراین اصلاح سروصورت ورنگ و حنا گذاشتن از بیست وهفتم ذیحجه تا چهارم ربیع الاول انجام نمی‌شد و این عقیده در بین زن و مرد پابرجا بود .

وظایف مسئولین مجالس روضه خوانی
: اموری از قبیل برپایی چادر ، تأمین فرش و ظرف تهیه موادغذایی براساس ایام روضه‌خوانی و نذورات کارگران هرساله ، مستقیما زیر نظر مسئول انجام می‌گرفت .

وسایل پذیرایی
: از سالهای گذشته در چنین مجالسی به وسیلة چای ، دم کردة قهوه ، قلیان ، گلاب ودر بعضی از مجالس صبحانه از مستمعین پذیرایی می‌شود که مسئولین در تهیة این وسایل کوتاهی نمی‌کنند .

قهوه
: از ضروریات این مجالس دم کرده قهوه است که با مخلوطی از پودر قهوه و گشنیز و شکر و هل وگلاب آماده می‌شود و در بین مستمعین توزیع می‌گردد . پودر قهوه به اندازة کافی قبل از محرم تهیه می‌گردد.

قلیان
:یکی دیگر از ضروریات مجالس عزاداری قلیان بود که در سالهای اخیر  منسوخ شده است .

گلاب
:لازمة مجلس روضه خوانی ،گلاب است که در فصل گل به میزان احتیاج تهیه می‌گردد .

کندر
:در گذشته قبل از شروع مجلس قطعات کندر را در آتش می‌ریختند و اصطلاحا «بوی خوش » بر پا می‌کردند و بر این عقیده بودند در هر جلسه‌ای که بوی خوش متصاعد شود ملائکة آسمانی در آنجا جمع می‌شوند و دعای خیر می‌نمایند . «اخیرا این سنت هم منسوخ شده است »

ترشی بادمجان
:  در سفره‌های غذای مجالس روضه خوانی قدیمی ترشی بادمجان به چشم می‌خورد که قبل از محرم به میزان احتیاج تهیه می‌گردد .

 گیلان . مردم ، مختارند به هر مجلس عزا که مایل باشند بروند ولی اغلب مردم به مساجد و تکایای محلة خودشان می‌روند و معمولا ساعات برگزاری روضه را طوری ترتیب می‌دهند که همه بتوانند درک فیض بیشتری‌کنند . (صبح‌ها روضه می‌گذارند ) به همه افراد شرکت کننده ، صبحانه ، چای شیرین وکمی نان (مخصوصا نان تمیجون tamigoon = نان لاکو ) می‌دهند .  ده روز اول ماه محرم را به شهادت مسلم بن عقیل و دو طفلان مسلم ، حربن یزید ریاحی ، علی‌اکبر ، علی اصغر ، قاسم ، ابوالفضل عباس وحسین‌بن‌علی وداع می کنند ودربارة فضایل و هر یک در همان روز ، سخنرانی و در پایان نیز اشاره‌ای به شهادت حضرت حسین بن‌علی (ع) می‌کنند .

شب عاشورا
(ع) ، خوابیدن حرام است .دسته‌های سینه زن وزنجیر زن  تا صبح از این تکیه به آن مسجد می‌روند و بر این عقیده هستند که پابرهنه بودن در شب قتل ثواب دارد  .

ظهر عاشورا
(پلو) می‌دهند و دسته‌های عزاداران ضمن رفتن به همة تکایا و مساجد ، به جاهائی که ناهار می‌دهند می‌روند و ناهار می‌خورند و بعد متفرق می‌شوند و تا غروب استراحت می‌کنند .

غروب عاشورا
(شوم غریبون ) شام غریبان می‌گیرند و برق را خاموش می‌کنند. ( در گذشته ، پیچ چراغ فیتیله‌ای و گردسوز یا مشعل را پائین می‌کشیدند یا خاموش می‌کردند )

عزاداران به چند گروه تقسیم می شوند
:

دستة اول
«مرثیه » می خواند و می نشیند و گاه بر سر می‌زند و گروه بعد ، کار دستة اول را تکرار می‌کند . دستة اول بر می‌خیزد و در چندین متر دورتر می‌نشیند و دستة سوم مرثیه می‌خواند .

علم بندی
= بستن علم . هرکس می‌تواند نذر و نیت کند و برای گرفتن مراد ، در پیچیدن علم (پارچه های سبز و سیاه ) و وسایل مخصوص علم بندی (آذین بندی تکایا و مساجد ) شرکت کند . در شب علم بندی ، اغلب شیعیان شرکت می‌کنند و مرثیه‌های سوزناک می‌خوانند . پلو ( شب علم بندی ) را بی‌نیاز و نیازمند می‌خورد .

در شب هفتم ماه‌محرم ، مراسم علم بندی انجام می‌شود

غروب روز عاشورا یعنی شب یازدهم ،دسته‌های عزادار دگر بار به راه می‌افتند و

در اغلب مساجد و تکایا و در اغلب خانه‌های روضه‌خوانی ، ناهار

اغلب مردم تا صبح نمی‌خوابند و در تکایا و مساجد عزاداری می‌کنند و معتقدند که در شب قتل امام حسین

ازاول محرم ، مراسم عزاداری برپا می‌شود

   

تکیه‌های متعدد از دوران قاجار درکرمانشاه برپا شده که عزاداری‌ماه‌محرم اکثرا در آنها انجام می‌شود

رسم برپایی سقاخانه‌ها در ماه محرم ، بروجرد را آماده پذیرایی از سوگواران حسینی می‌کند

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 13:20
اعتراف دشمن به ضدّيت با مجالس عزاداري 

دكتر « مايكل برانت » - يكي از معاونان سازمان « سيا » در كتابي با عنوان « نقشه اي براي جدايي مكاتب الهي » پرده از طرح توطئه بزرگ استكبار جهاني عليه تشيع برداشت و نوشت :

 

« در يك گردهمايي كه با حضور مقامات سازمان اطلاعات مركزي آمريكا ( سيا ) برگزار شد و در آن نماينده اي از سرويس اطلاعات انگليس به علت تجارب زياد اين كشور در جوامع اسلامي نيز حضور داشت ، اين نتيجه حاصل شد كه شيعيان بيشتر از ديگر مذاهب اسلامي فعال و پويا هستند » .

 

وي در همان كتاب آورده است : « در اين گردهمايي تصويب شد كه روي اين مذهب تحقيقات بيشتري صورت گيرد و طبق اين تحقيقات برنامه ريزي هايي داشته باشند . به همين منظور 40 ميليون دلار براي آن اختصاص داده شد » . ...

وي درباره ي راه حلهاي متكي بر اين تحقيق ، مي نگارد : « اين تحقيقات ما را به اين نتيجه رساند كه به طور مستقيم نمي توان با مذهب شيعه رو در رو شد و امكان پيروزي بر آن بسيار سخت است و بايد پشت پرده كار كنيم » .

اين مقام ارشد سازمان سيا مي نويسد : « ما برنامه ريزي هاي گسترده اي را براي سياست هاي بلند مدت خود طرح كرديم .

تبليغات گسترده عليه مراجع ديني به منظور زوال مقبوليت آنها در ميان مردم ، حمايت از سخنرانان و مداحان سودجو و شهرت طلب و معرفي شيعه به عنوان يك مسلك خرافي و در نهايت زدن تير خلاص به اين مذهب از جمله برنامه هاي ما در اين عرصه است » .... مقام ارشد سازمان سيا در همان كتاب مي آورد : « يكي از مواردي كه بايد روي آن كار مي كرديم ، موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت طلبي بود كه هرساله شيعيان با برگزاري مراسمي اين فرهنگ را زنده نگاه مي دارند . ما تصميم گرفتيم با حمايتهاي مالي از برخي سخنرانان و مداحان و برگزار كنندگان اصلي اين گونه مراسم كه افرادي سودجو و شهرت طلب هستند ، عقايد و بنيان هاي شيعه و فرهنگ شهادت طلبي را سست و متزلزل كنيم و مسائل انحرافي در آن به وجود آوريم » .

 

ساموئل هانتينگتون – نظريه پرداز آمريكايي – در گفتگو با روزنامه فرانسوي لوپوان گفته است : « امروز تمدن اسلام مهم ترين بلوك ايدئولوژيكي است كه سر راه تمدن غرب قد علم كرده است و اين تمدن را مجبور كرده است از جاه طلبي هاي جهان شمول دست بردارد » .

روزنامه جمهوري اسلامي ، سه شنبه 15 دي 1383 ، شماره 7388 ، سال بيست و ششم .

 

 

انگيزه محبين اهل بيت عليهم السلام از برگزاري مجالس عزاداري چيست ؟

درباره اين گروه بايد گفت كه همه آنها داراي يك انگيزه واحد نيستند . در يك تقسيم بندي ساده و اوليه مي توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد .

 

دسته اول ، شيعيان و محبين ساده دل و جاهلي هستند كه از روي اخلاص و دلسوزي و نشناختن بُعد ديگري غير از جنبه عاطفي براي حماسه حسيني ندارند و با هدف قيام سيد الشهداء و نيز فلسفه عزاداري آشنا نيستند و به عزاداري به عنوان يك رسم و سنت رسيده از پدران خود نگاه مي كنند .

دسته دوم ، كساني هستند كه از سادگي و بي خبري دسته اول سوء استفاده مي كنند . اينها كساني هستند كه اين مجالس براي آنها تبديل به محلي براي كسب درآمدهاي سرشار شده است .

استقبال و جهالت دسته اول و شيطنت هاي دسته دوم موجب شده است تا اين گروه در بيشتر گرياندن مردم و مشغول كردن آنها به جنبه هاي مظلوميت و غم انگيز واقعه عاشورا و ساير مناسبتهاي مربوط به اهل بيت عليهم السلام سعي زيادي كنند .

 

بديهي است كه با اين كار جنبه اصلي قيام امام حسين ( ع ) و فلسفه عزاداري حقيقي بر مردم عزادار پوشيده مي ماند و مورد غفلت همگان قرار خواهد گرفت .اين دسته به خوبي مي دانند كه هرچه بيشتر از مردم اشك و ناله بگيرند ، محبوبيت و پول بيشتري نصيب آنان خواهد شد و بنابراين تضمين بيشتري براي كسب شهرت و پول در آينده به دست خواهند آورد .

به راستي كه وجود چنين افرادي ، يك مصيبت بزرگ براي مجالس سوگواري حقيقي و يك عامل بزرگ در مظلوم تر شدن امام حسين ( ع ) و مجالس اوست .

اين مصيبت وقتي بزرگتر و بيشتر مي شود كه چنين افرادي براي كسب پول بيشتر يا شهرت بيشتر به رقابت با يكديگر مي پردازند و هر كدام در ساختن و بافتن مطالب ناردست و تحريف حماسه حسيني بر هم سبقت مي گيرند . اي كاش مصيبت در همين حد متوقف مي ماند . مصيبت بالاتر اينكه هر يك براي بيرون كردن حريف از ميدان به جو سازي عليه ديگري مي پردازند و با عقيده مردم ساده دل و پاكدل به راحتي بازي مي كنند .

چنين اشخاصي نه به مصالح اسلام و جهان اسلام اهميت مي دهند و نه با نطران مراجع و رهبران ديني كاري دارند .

اين هم فريادي ديگر از شهيد راه مبارزه با تحريف ها ، استاد شهيد مطهري ( رضوان الله تعالي عليه ) :

 

« اگر مي خواهيم به عزاداري حسين بن علي ارزش بدهيم  . بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علي امروز بود و خودش مي گفت براي من عزاداري كنيد ، مي گفت چه شعاري بدهيد ؟ آيا مي گفت بخوانيد : نوجوان اكبر من ، يا مي گفت بگوييد ، زينب مضطرم الوداع الوداع ؟! چه چيزهايي كه من امام حسين در عمرم ، هرگز به اين جور شعارهاي پست و كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها را نگفتم ، اگر حسين بن علي بود مي گفت ... شمر هزار و سيصد سال پيش مرد ، شمر امروز را بشناس ... » .

 

              

برگرفته شده از كتاب عزادار حقيقي نوشته محمد شجاعي

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 13:16
سوگواري براي سيدالشهدا ، چرا؟ 
جهان آفرينش داراي قوانيني است که آن قوانين را آفريننده ي جهان وضع نموده است. آفريننده اي که حکيم است و هيچ کاري را بيهوده و بدون حکمت انجام نداده است.

در سراسر اين جهان که مي نگريم چيزي جز عظمت و بزرگي خالق نمي بينيم. قوانيني که وضع کرده و سنتهائي که قرار داده، هيچکدام داراي کمترين نقص و نارسائي نيست و دانشمندان و انديشه وران در تحليل و کشف علل اين قوانين در تکاپو مي باشند. به رمز و راز برخي از اين پديده ها پي مي برند ولي در تحليل بسياري از اسرار آفرينش و رموز هستي ناتوان مي مانند.

يکي از قوانين ثابت شده ي در جهان، قانون جاذبه است. احدي در ثابت بودن اين مطلب ترديدي ندارد. يا اينکه آب در 100 درجه ي سانتي گراد به جوش مي آيد. اين قوانين و اصول تغيير ناپذير و بديهي به نظر مي آيند.

همانگونه که نظام طبيعي جهان بر پايه ي قوانين وضع شده از طرف خالق جهان استوار است، اين آفريننده ي دانا و توانا ارزشهاي اين جهان را هم مشخص نموده است.

يعني هموست که در کنار وضع و ايجاد قوانين حاکم بر طبيعت، ارزشهاي مطلوب را هم مقرر مي نمايد. به همين دليل، همانطور که نمي توانيم در برابر اين فورمولها و برنامه هاي طبيعي عالم آفرينش از قبيل به جوش آمدن آب در 100 درجه سانتي گراد، قانون نيوتن و ... چون و چرا کنيم، نمي توانيم در ارزشهاي حاکم بر جهان هم تشکيک و ترديد کنيم.

اينکه انسان در برابر امر و نهي الهي و در مقابل همه ي قوانين و ارزشها عالم خلقت تسليم محض باشد را تعبد مي گويند. تعبد در برابر خدا آن چيزي است از هر انساني خواسته شده است. گاهي پذيرفتن اين تعبد و بندگي آسان است و گاهي دشوار. مثلاً اينکه نماز صبح را بايد حتماً دو رکعت بخوانيم امري تعبدي است. چون و چرا نمي شود کرد. ولي پذيرش اين موضوع راحت است. معمولاً کسي در اين امر که چرا نماز صبح بايد حتماً دو رکعت باشد به تنازع و جدال برنمي خيزد.

اما پذيرش برخي از امور تعبدي کمي دشوارتر است. براي نمونه به داستان ابراهيم خليل (ع) مي توان اشاره کرد. با کدام عقل بشري مي توان پذيرفت که پدري، فرزندش را از لب تيغ بگذراند و او را قرباني نمايد؟ با چه منطقي مي توان چنين عملي را توجيه کرد؟ چگونه مي توان پذيرفت که فردي پس از سالها دعا و نيايش و در سن پيري فرزندي که خدا به او مرحمت کرده را در اوج عشق و علاقه ذبح کند؟ هيچ جوابي جز تعبد محض و تسليم کامل در برابر خواست و مشيت الهي نمي تواند انسان را قانع کند.

عمده ي احکام فقهي تعبدي است. يعني نمي توانيم به حکمت آن پي ببريم و صرفاً چون امر خداست بايد نسبت به آن خاضع باشيم.

يکي از اموري که در روايات ما نسبت به آن تاکيد و توصيه فراواني صورت گرفته، بحث عزاداري سالار شهيدان و حضرت اباعبدالله الحسين(ع) است. توجه به ساحت مقدس آن امام همام و توسل به ذيل عنايت آن بزرگوار و گريستن در مصائب ايشان از مسائلي است که به آن سفارش شده ايم.

بنابر روايات، اشک بر آن حضرت از ثواب بالايي برخوردار است. آنقدر که نمي توان تصور کرد.

امام صادق(ع) مي فرمايند:و من ذکر الحسين عنده فخرج من عينه من الدموع مقدار زباب کان ثوابه علي الله عز و جل و لم يرض له بدون الجنة.

يعني کسي که يادي از حضرت حسين بن علي نزدش بشود و از چشمش به مقدار بال مگس اشک خارج شود.اجراو برخداست و حقتعالي به کمتر از بهشت براي او راضي نيست.

اينکه چرا گريستن بر سيدالشهداء بهشت را بر انسان واجب مي کند از جمله امور تعبدي است و مثالها و نظائر آن در اين مقاله ذکر شد. يک امري است که از جانب شارع مقدس و از سوي خداي حکيم مشخص شده است. همچنين زيارت آن حضرت از اجر و ثواب بالائي برخوردار است.

روايتي در کتاب شريف کامل الزيارت نقل شده که قبل از بيان آن روايت بايد بگويم اين کتاب در نهايت درجه ي اعتبار مي باشد.

امام صادق(ع) به يکي از يارانشان به نام مسمع مي فرمايند:

اي مسمع تو از اهل عراق هستي، آيا به زيارت قبر حسين(ع) مي روي؟

عرض کردم: خير، من نزد اهل بصره بوده و دشمنان ما از گروه ناصبي ها و غير ايشان بسيار بوده و من در امان نيستم از اينکه حال من را نزد پسر سليمان گزارش کنند.

در نتيجه او با من کاري کند که عبرت ديگران گردد لذا احتياط کرده و به زيارت آن حضرت نمي روم.

حضرت به من فرمودند:

آيا ياد مي کني مصائبي را که براي آن جناب فراهم کرده و آزار و اذيت هايي که به حضرتش روا داشتند؟

عرض کردم: بلي.

حضرت فرمودند:

آيا به جزع و فزع مي آيي؟

عرض کردم: بلي به خدا قسم و بخاطر ياد کردن مصائب آن بزرگوار چنان غمگين و حزين مي شوم که اهل وعيالم اثر آن را در من مشاهده مي کنند و چنان حالم دگرگون مي شود که از خوردن طعام و غذا امتناع نموده و به وضوح علائم حزن و اندوه در صورتم نمايان مي گردد.

حضرت فرمودند:

خدا رحمت کند اشک هاي تو را (يعني خدا بواسطه اين اشک ها تو را رحمت نمايد)، بدان قطعاً تو از کساني محسوب مي شوي که به خاطر ما جزع نموده و به واسطه سرور و فرح ما مسرور گشته و بخاطر حزن ما محزون گرديده و بجهت خوف ما خائف بوده و هنگام مأمون بودن ما در امان هستند، توجه داشته باش حتماً و عن قريب هنگام مرگ، اجدادم را بالاي سرت خواهي ديد که به ملک الموت سفارش تو را خواهند نمود و بشارتي که به تو خواهند داد ، برتر و بالاتر از هر چيزي است. و خواهي ديد که ملک الموت از مادر مهربان به فرزندش به تو مهربان تر و رحيم تر خواهد بود.

و يا در جاي ديگري از همين کتاب امام ششم حضرت صادق(ع) اينگونه مي فرمايند:

روز قيامت منادي ندا مي کند: شيعيان آل محمد در کجا هستند؟!

پس از ميان مردم گردنهايي کشيده شده و افرادي بپا مي خيرند که عدد آنها را غير از حقتعالي کس ديگر نمي داند. سپس منادي ندا مي کند: زوّار قبر حسين(ع) در کجا هستند؟!

خلق بسياري به پا مي خيزند.

پس به ايشان گفته مي شود: دست هر کسي را که دوست داريد بگيريد و آنها را به بهشت ببريد، پس شخصي که جزء زائرين است هر کسي را که بخواهد گرفته و به بهشت مي برد.

به هر حال اين موارد از اختصاصاتي است که خداوند متعال به ولي خود امام حسين (ع) عطا فرموده وجاي هيچگونه سوال و ابهامي هم در آن نيست چرا که هيچ فعلي از خدا بي حکمت و بيهوده صادر نمي شود و اين مساله هم از اين قاعده مستثني نمي باشد.

همانگونه که امام حسين(ع) همه وجودش را براي خدا خرج کرد و در برابر خدا از همه دارائي اش گذشت و حاضر شد در خون خود بغلطد و شاهد پرپر شدن تک تک عزيزانش باشد، خدا هم براي حسين فاطمه، از همه چيز گذشت و عشق و محبت او را مايه ي نجات، اشک بر او را آمرزنده ي گناهان و زيارتش را وسيله اي براي تقرب به خود قرار داد.

امروز، نه تنها ياد و نام حسين(ع) در ميان مردم از بين نرفته است بلکه روز به روز بر تعداد عاشقان حضرتش افزوده مي شود و سوگوارانش بيش از پيش نسبت به تغطيم اين امر که ازشعائر الهي است مي کوشند.

البته مطلبي ناگفته نماند و آن اينکه اصل مهمي که هر فرد بايد در ذهن خود داشته باشد، تقواي الهي است. اينگونه نيست که هر کسي، هر کاري بخواهد انجام بدهد و معصيت در وجود او ملکه شود و فکر کند با گفتن يک يا حسين آمرزيده خواهد شد!

بلکه اساسي ترين مساله اي که بايد در نظر داشت تقواي الهي است. ملاک قبولي هر علمي پرهيزکاري و پارسائي و رعايت تقواست. همانگونه که قرآن هم به خوبي اشاره مي کند. آنجا که مي فرمايد:انما يتقبل الله من المتقين.

منحصراً اعمال انسانهاي متقي پذيرفته خواهد شد.

خواستم در اين مجال به تبيين جايگاه عزاداري بپردازم و با مهم جلوه دادن اين عبادت بزرگ (عزاداري سالار شهيدان) شناخت خود را به مقام و مرتبت آن بيافزايم.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:17
وقايع شب عاشورا 

يك شب مهلت براى راز و نياز

پس عباس عليهالسلام نزد سپاهيان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با اين درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكريان خود پرسيد كه: چه بايد كرد؟!

عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل ديلم (كنايه از مردم بيگانه) و كفار از تو چنين تقاضايى مىكردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!

قيس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگيد.

ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنين كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.

و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على عليهالسلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مىدهيم، اگر تسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد! و اگر سر باز زديد، دست از شما بر نخواهيم داشت.

 

خطبه امام عليهالسلام شب عاشورا

امام عليهالسلام ياران خود را نزديك غروب به نزد خود فراخواند.

على بن الحسين عليهالسلام می فرمايد: من نيز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بيمار بودم، پدرم به اصحاب خود مىفرمود:

"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين فاجعلنا لك من الشاكرين، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خيرا من اصحابى ولا اهل‌بيت ابر ولا اوصل من اهل‌بيتى فجزاكم الله جميعا عنى خيرا. الا و انى لاظن يومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جميعا فانطلقوا فى حل ليس عليكم منى ذمام، هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه و جملا و لياخذ كل رجل منكم بيد رجل من اهل‌بيتى فجزاكم الله جميعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى يفرج الله فان القوم يطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غيرى."

من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بيتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مىدانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مىدهم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‌بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مىخواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.

خداى را ستايش مىكنم بهترين ستايش‌ها و او را سپاس مىگويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاسگزاريم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بيتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مىدانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مىدهم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‌بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مىخواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.

 

پاسخ ياران امام عليهالسلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زينب عليهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداريم؟ براى اين كه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا نكند كه هرگز چنين روزى را ببينيم.

ابتدا عباس بن على عليهالسلام اين سخن را گفت و بعد ديگران از او پيروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.

پس امام عليهالسلام روى به فرزندان عقيل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، برويد كه من شما را اذن دادم.

آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مىگويند؟! مىگويند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترين مردم بودند در دست دشمن رها كرديم و با آنها به طرف دشمن تيرى رها نكرديم و نيزه و شمشيرى عليه دشمن به كار نبرديم!! نه! به خدا سوگند چنين نكنيم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازيم و در كنار تو بجنگيم و هر جا كه روى كنى با تو باشيم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.

سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پيشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چيست؟! به خدا سوگند اين نيزه را در سينه آنها فرو برم و تا دسته اين شمشير در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مىكنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنيم تا خدا بداند كه حرمت پيامبر را در غيبت او درباره تو محفوظ داشتيم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مىشوم و بعد زنده مىشوم و سپس مرا مىسوزانند و ديگر بار زنده مىگردم و سپس در زير پاى ستوران بدنم در هم كوبيده مىشود و تا هفتاد بار اين كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنين نكنم كه كشته شدن يك بار است و پس از آن كرامتى است كه پايانى ندارد.

پس از او زهيربن قين برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بيت تو را از كشته شدن در امان دارد!

و بعد از زهير گروه ديگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام عليهالسلام در حق آنها دعاى خير فرمود و به خيمه خود بازگشت.

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمهها نموده و اطراف خيام امام حسين عليهالسلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليهالسلام در اطراف خيمهها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفتهاى؟!

 

محمدبن بشير

در شب عاشورا به محمدبن بشير حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسير شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصيبت او و خود را از خداى متعال آرزو مىكنم و دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من بعد از او زنده بمانم.

امام حسين عليهالسلام چون سخن او را شنيد، فرمود: خدا تو را بيامرزد، من بيعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهايى فرزندت از اسارت بكوش.

محمدبن بشير گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنين كنم و از تو جدا شوم.

امام عليهالسلام فرمود: پس اين لباس‌ها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.

نوشتهاند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دينار ارزش داشت. 

مرگ از عسل شيرينتر است

قاسم بن حسن عليهالسلام به امام عليهالسلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟

امام عليهالسلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرينتر است!

و چه زيبا است اين شعر در توصيف اين نوجوان:

گرچه من خود كودكى نو رستهام ليك دست از زندگانى شستهام

كرده در روز ولادت مام من باز با شهد شهادت كام من

امام عليهالسلام فرمود: عمويت به فداى تو باد! آرى تو نيز از شهيدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نيز كشته خواهد شد.

قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خيمهها هم حمله مىكنند تا عبدالله شيرخوار هم شهيد شود؟!

امام عليهالسلام فرمود: عمويت به فدايت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خيمهها آمده آب با شير طلب كنم و چيزى نيابم، فرزندم عبدالله را طلب مىكنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پيشهاى از لشكريان دشمن، گلوى فرزند شير خوارم را با تير پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمايم و به ثواب او دل بندم، در اين حال نيزههاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خيمهها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخترين لحظه دنياست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.

على بن الحسين عليهالسلام فرمود: قاسم با شنيدن اين سخنان زار زار گريست و ما نيز گريستيم و بانگ شيون و زارى از خيمهها بلند شد. 

ايستادگى تا مرز شهادت

از على بن الحسين عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بيعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستيد، اصحاب و ياران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.

امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنيد و جايگاه خود را ببينيد! ياران و اصحاب امام نظر كرده و جايگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام عليهالسلام منزلت رفيع هر كدام را به آنها نشان میداد

بعد از اين معجزه امام عليهالسلام بود كه اصحاب با سينههاى فراخ و صورت‌هاى بر افروخته به استقبال نيزهها و شمشيرها مىرفتند تا زودتر به جايگاهى كه در بهشت دارند، برسند.

 

حفر خندق در اطراف خيام

امام عليهالسلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خيمهها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خيمهها حفر كرده بودند، بريزند، زيرا هر لحظه احتمال شبيخون دشمن از پشت خيمهها مىرفت. امام عليهالسلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوب‌ها و نىها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خيمهها قطع شود و فقط از يك قسمت كه ياران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذيرد، و اين تدبير براى اصحاب امام بسيار سودمند بود.

امام حسين عليهالسلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مىميرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبت‌ها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.

 

تحكيم مواضع

امام عليهالسلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمهها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمهها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونهاى كه خيمهها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند. سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند. 

غسل شهادت

امام عليهالسلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به ياران خود نموده و فرمودند: برخيزيد و آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباس‌هاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشد. 

اشعار امام عليهالسلام

على بن الحسين عليهالسلام مىگويد: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمهام زينب نيز نزد من بود و مرا پرستارى مىكرد، ناگهان پدرم برخاست و به خيمه ديگرى رفت و جوين غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشير او را اصلاح مىكرد، و پدرم اين اشعار را مىخواند:

"يا دهر اف لك من خليلكم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيلو الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليلو كل حى سالك سبيلى."

اين اشعار را پدرم دو يا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را يافتم، پس بغض گلويم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گرديده است. اما عمهام زينب چون اشعار امام را شنيد به خاطر رقت قلب و احساس لطيفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمين كشيده مىشد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از اين مصيبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مىگرفت و زندگانى مرا تمام مىكرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نيستند، اى جانشين گذشتگان و پناه بازماندگان.

پس امام حسين عليهالسلام به سوى خواهر نگريست و فرمود: خواهرم! شكيبايى تو را شيطان نربايد! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مىخوابيد.

عمهام گفت: آيا تو را به ستم خواهند كشت و اين دل مرا بيشتر جريحه‌دار كرده و مىسوزانند؟! پس به روى خود سيلى زد و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد.

قاسم بن حسن عليهالسلام به امام عليهالسلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟

امام عليهالسلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرينتر است!

امام حسين عليهالسلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مىميرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبت‌ها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.

امام عليهالسلام خواهر خود را با اينگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصيبت من گريبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شيون و زارى مكن.

على بن الحسين عليهالسلام مىگويد: پس از اين كه عمهام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانيد.

 

پيوستن گروهى به امام عليهالسلام

نوشتهاند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پيشنهاد مىكند تا جنگى در نگيرد، شما هيچ كدام را نمى‌پذيريد؟! و پس از اين اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پيوستند.

 

برير و ابو حرب سبيعى

ضحاك بن عبدالله مشرقى می گويد: چون شب فرا رسيد، امام حسين عليهالسلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.

گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مىدادند در اول شب از كنار خيمههاى ما گذشتند در حالى كه امام حسين عليهالسلام اين آيه را تلاوت مىفرمود (ولا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزادادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.)، يكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستيم كه از شما جدا گرديدهايم!! او مىگويد: من او را شناختم به برير بن خضير گفتم: اين مرد را مىشناسى؟

برير گفت: نه.

گفتم: او ابو حرب سبيعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعيدبن قيس به علت جنايتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.

برير بن خضير به او گفت: اى فاسق! گمان مىكنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!

او به برير بن خضير گفت: تو كيستى؟!

گفت: من برير بن خضيرم.

او گفت اى برير! به خدا سوگند كه بر من بسيار گران است كه به دست من هلاك شوى.

امام عليهالسلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمهها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمهها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونهاى كه خيمهها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند. سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.

برير گفت: آيا مىتوانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شدهاى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكيزگان مائيم و شما همه پليديد.

گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى می دهم!

ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! اين معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!

گفت: فدايت شوم! پس چه كسى نديم يزيد بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!

برير گفت: تو مردى سفيه و نادانى، پس او بازگشت.

نگهبانان ما آن شب عزرة بن قيس احمسى و سواران او بودند.

 

در تدارك لقاء

امام عليهالسلام دستور دادند تا خيمهاى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و برير بن خضير بر در آن خيمه به نوبت ايستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. برير با عبدالرحمن مزاح و شوخى مىكرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نيست! برير گفت: خويشان من مىدانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبودهام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله ميان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌بينم. 

نافع بن هلال و امام عليهالسلام

امام در نيمه شب بيرون آمد و خيمهها و تپههاى اطراف را نگاه مىكرد، نافع بن هلال هم از خيمه بيرون آمده و به دنبال حضرت حركت مىكرد، امام از نافع پرسيد: چرا به دنبال من مىآيى؟!

نافع گفت: يابن رسول الله! ديدم كه شما به طرف لشكر دشمن مىرويد، بر جان شما بيمناك شدم.

امام فرمود: من اطراف را بررسى مىكنم تا ببنيم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.

نافع مىگويد كه: امام عليهالسلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مىفرمود: به خدا سوگند اين وعدهاى است كه در آن خلافى نيست؛ پس به من فرمود: اين راه را كه در ميان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مىكنى؟ هم اكنون در اين تاريكى شب، از اين راه برو خود را نجات بده!

نافع بن هلال خود را بر قدم‌هاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگريد اگر چنين كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهيد شوم.

سپس امام عليهالسلام داخل خيمه زينب گرديد، نافع مىگويد: من در بيرون خيمه ايستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنيدم كه حضرت زينب به امام مىگفت: آيا از تصميم يارانت آگاهى؟ و مىدانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!

امام عليهالسلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نيز به شهادت علاقه دارند!

نافع مىگويد: چون اين سخن را شنيدم نزد حبيب بن مظاهر آمده و او را از جريان امر آگاه ساختم، حبيب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همين الان به دشمن حمله مىكردم.

نافع مىگويد: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زينب است، آيا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگويند كه زنها آرامش پيدا كنند؟

حبيب، ياران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خيمههاى آل البيت فرياد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! اين شمشيرهاى ماست، قسم خوردهايم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنيم، و اين نيزههاى ماست كه در سينه دشمن قرار خواهد گرفت.

پس زنان از خيمهها بيرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پيامبر و فرزندان امير‌المؤمنين حمايت كنيد.

و به دنبال اين سخن، همه اصحاب گريستند.

 

رؤياى امام عليهالسلام

به هنگام سحر، امام حسين عليهالسلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بيدار شد فرمود: ياران من! مىدانيد هم اكنون در خواب چه ديدم؟

اصحاب گفتند: يابن رسول الله چه ديدى؟

فرمود: سگانى را ديدم كه به من حمله مىكردند تا مرا پاره پاره كنند، و در ميان آنها سگى دو رنگ را ديدم كه نسبت به من از ديگر سگان وحشىتر و خون آشامتر بود! گمان مىكنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله اين خواب، جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهيد آل محمدى و اهل آسمان‌ها و كروبيان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مىكنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخير مينداز! اين فرشتهاى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شيشه سبز رنگى قرار دهد.

ياران من! اين خواب گوياى آن است كه اجل نزديك و بى ترديد هنگام رحيل و كوچ از اين جهان فانى فرا رسيده است. 

روز عاشورا

سپيده دم امام عليهالسلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم يضعف فيه الفواد و تقلّ فيه الحيله و يخذل فيه الصديق و يشمت فيه العدو نزلته بك و شكوته اليك رغبته منى اليك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكل‌ها، و اميد منى در سختي‌ها، و ملجأ و ياورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخم‌هاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نيش دشمن را به همراه، به تو شكايت مىكنم كه اميد به تو بى‌نيازى از دل دادن با ديگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنههاى اميد را كه تو راست تمام نعمت‌ها و از آن توست همه خوبي‌ها و تويى تنها مقصود آرزوها."

سپس امام عليهالسلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكيبايى را پيشه خود سازيد.

 

تعداد ياران امام عليهالسلام

تعداد اصحاب امام عليهالسلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پيادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سيدابن طاووس از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه تعداد ياران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پياده بودند.

امام حسين عليهالسلام زهير بن قين را در ميمنه سپاه خود قرار داد، و حبيب بن مظاهر را بر ميسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس عليهالسلام سپرد، و خيمهها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خيمهها حفر كرده بودند از نى و هيزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند. 

سپاه عمر بن سعد

عمر بن سعد نيز عبدالله بن زهير ازدى را بر جمعى از سپاهيان كه اهل مدينه بودند، امير كرد، و قيس بن اشعث بن قيس را فرماندهى قبيله ربيعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهيان مذحجى و اسدى، و حر بن يزيد رياحى را به فرماندهى قبيله تميم و همدان گمارد (و تمامى اين گروه‌ها در صحنه جنگ با امام حسين عليهالسلام حضور داشتند به جز حر بن يزيد كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسيد.)

بعد از اين تقسيم مسئوليت‌ها - كه ريشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبيدى را بر ميمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر ميسره، و عروه بن قيس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پياده نظام خود گمارد، و پرچم را به دريد، غلامش سپرد.

 

حركت سپاه دشمن

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمهها نموده و اطراف خيام امام حسين عليهالسلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليهالسلام در اطراف خيمهها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفتهاى؟!

امام حسين عليهالسلام فرمود: اين كيست؟ گويا شمر بن ذى الجوشن است!

گفتند: آرى.

اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.

مسلم بن عوسجه تصميم گرفت كه شمر را هدف تير قرار دهد، امام حسين عليهالسلام او را از اين كار باز داشت!

عرض كرد: بگذاريد تا اين فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تير بزنم كه فرصت خوبى است.

امام عليهالسلام فرمود: او را به تير مزن زيرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با اين گروه باشم. 

ست مراد از مدينه در اينجا، كوفه باشد، زيرا بعيد به نظر مىرسد كه اهالى مدينه در لشكر عبيدالله شركت كرده باشند؛ و شايد هم گروهى از اهل مدينه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزيدند مراد باشد، زيرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را مليت‌هاى مختلف تشكيل میداد.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:16
خطبه خوان ي هاي امام و ياران با وفايش 

خطبه امام عليهالسلام

امام حسين عليهالسلام مركب خود را طلب كرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا كرد به طورى كه بيشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى آن حضرت را میشنيدند:

"ايها الناس اسمعوا قولى ولا تعجلوا حتى اعظكم بما هو حق لكم علىّ، و حتى اعتذر اليكم من مقدمى عليكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطيتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد و لم يكن لكم علىّ سبيل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسكم (فاجمعوا امركم و شركأ كم ثم لا يكن امركم عليكم غمه ثم اقضوا الىّ ولا تنظرون.)(ان وليى الله الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين.)

اى مردم! سخن مرا بشنويد و در جنگ شتاب مكنيد تا شما را به چيزى كه اداى آن بر من فريضه است و حق شما بر من است موعظه كنم و حقيقت امر را با شما در ميان بگذارم، اگر انصاف داديد، سعادتمند خواهيد شد و اگر نپذيرفته و از مسير عدل و انصاف كناره گرفتيد، تصميم خود را عملى سازيد و با ما بجنگيد، خداى بزرگ ولى و صاحب اختيار من است، همان خدايى كه قرآن را نازل فرمود و اختيار نيكوكاران به دست اوست."

امام عليهالسلام فرياد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! اى يزيد بن حارث! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوهها رسيده، و زمين‌ها سبز شده، اگر بيايى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

قيس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانيم چه مىگويى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسليم شوى جز نيكى نخواهى ديد!

اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنيدند، به گريستن و شيون پرداختند، امام عليهالسلام برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به خيمهها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: به جان خودم سوگند كه بعد از اين بسيار خواهند گريست!

چون آنها ساكت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهايت فصاحت، خدا را ياد كرد و بر پيامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پيامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:

نسب مرا به ياد آريد و ببينيد كه كيستم؟ و به خود آييد و خود را ملامت كنيد و نگاه كنيد كه آيا كشتن و شكستن حرمت من رواست؟!

آيا من پسر دختر پيامبر شما و فرزند جانشين و پسر عم او نيستم؟! همان كسى كه بيشتر از همه، ايمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصديق كرد؟!

آيا حمزه سيدالشهدا عموى من نيست؟!

و آيا جعفر طيار كه خداوند دو بال به او كرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آيد عموى من نيست؟!

آيا شما نمى‌دانيد كه رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: اين دو سرور جوانان اهل بهشتند؟!

اگر كلام مرا باور نكرده و در صداقت گفتار من شك داريد، به خدا قسم از زمانى كه دانستم خداوند، دروغگويى را دشمن مىدارد، هرگز سخنى به دروغ نگفتهام، در ميان شما هستند افرادى كه به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأييد مىكنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعيد خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا براى شما آنچه را كه از رسول خدا شنيدهاند، بازگو كنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آيا اين گواهي‌ها و شهادت‌ها مانع از ريختن خون من نمى‌شود؟! 

گفتگو شمر با امام عليهالسلام

در اينجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنين است كه تو مىگويى، من هرگز خداى را با عقيده راسخ عبادت نكرده باشم!!

جبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند كه تو را مىبينم خدا را با تزلزل و ترديد بسيار پرستش مىكنى! و من گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى و نمى‌دانى كه امام چه مىگويد!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.

امام عليهالسلام فرمود: آيا شما در اين هم شك داريد كه من پسر دختر پيامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند كه در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پيامبرى، به جز من نيست. واى بر شما! آيا از شما كسى را كشتهام كه از من خونبهاى او را مىخواهيد؟! آيا مالى از شما تباه ساخته و يا قصاصى بر گردن من است كه آن را مطالبه مىكنيد؟! آنها سكوت كرده و خاموش بودند، چرا كه حرفى براى گفتن نداشتند. بعد، امام عليهالسلام فرياد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! اى يزيد بن حارث! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوهها رسيده، و زمين‌ها سبز شده، اگر بيايى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتند در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف احاطه كردهايد و نمى‌گذاريد كه در اين زمين پهناور به هر كجا كه مىخواهد، برود، و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مىنوشند و حتى بهائم در آن مىغلطند، و اينان از عطش به جان آمدهاند! شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند.

قيس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانيم چه مىگويى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسليم شوى جز نيكى نخواهى ديد!

امام حسين عليهالسلام فرمود: نه! به خدا سوگند دستم را همانند افراد ذليل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پيش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم كرد.

سپس امام عليهالسلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مىبرم، ولى بيزارم از گردنكشانى كه به روز قيامت ايمان ندارند، و از گزند آنان نيز به خدا پناه مىبرم.

آنگاه مركب خود را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد تا زانوان مركب را ببندد.

 

ابن ابى جويريه و تميم بن حصين

در اين هنگام مردى از لشكر عمربن سعد كه او را ابن ابى جويريه مىناميدند در حالى كه بر اسبى سوار بود، رو به سوى خيمهها كرد، و چون نظرش به آتش افتاد فرياد بر آورد: اى حسين! و اى اصحاب حسين! شادمان باشيد به چشيدن آتشى كه در دنيا بر افروختهايد!

امام حسين عليهالسلام فرمود: اين مرد كيست؟

گفتند: ابن ابى جويريه مزنى!

امام حسين عليهالسلام دعا كردند كه: بارالها! عذاب آتش را در دنيا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود كه اسبش او را در آتش خندق افكند!!

و بعد، مرد ديگرى از لشكر عمربن سعد نزديك آمد به نام تميم بن حصين فزارى و فرياد برآورد كه: اى حسين! و اى اصحاب حسين! فرات را نمىبينيد كه همانند شكم مار به خود مىپيچد؟! به خدا سوگند كه قطرهاى از آن را نخواهيد چشيد تا تلخى مرگ را در كام خود احساس كنيد!

امام عليهالسلام فرمود: اين كيست؟

گفتند: تميم بن حصين است.

امام عليهالسلام فرمود: اين مرد و پدرش از اهل آتشند، خدايا او را در نهايت عطش بميران!

و نوشتهاند كه عطشى بى سابقه بر تميم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمين افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاكت رسيد.

 

عبدالله بن حوزه

گروهى از سپاهيان به سوى امام عليهالسلام حركت كردند و در ميان آنها عبدالله بن حوزه تميمى فرياد بر آورد كه: حسين در ميان شماست؟!

اصحاب امام حسين پاسخ دادند: اين امام حسين است، چه میخواهى؟!

گفت: اى حسين! تو را به آتش بشارت میدهم!

امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفيع و مطاع میروم، تو كسيتى؟

گفت: من ابن حوزه هستم.

امام عليهالسلام در حالى كه دست‌هاى مبارك را بلند كرد به حدى كه سپيدى زير بغلش نمايان گشت گفت: خدايا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم كرد و ابن حوزه بر زمين سقوط كرد در حالى كه پايش به ركاب اسب گير كرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاك كشيده شد كه قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت ديگر به ركاب اسب آويزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقيمانده بدنش به سنگ، در ميان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشيد.

امام عليهالسلام به خاطر استجابت دعايش، سجده شكر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض كرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل‌بيت پيامبر تو و ذريه او هستيم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، به درستى كه تو شنوا و از هر كس به مخلوق خود نزديكترى.

محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بين تو و پيامبر است؟!!

امام حسين عليهالسلام گفت: خدايا! محمدبن اشعث مىگويد در ميان من و پيامبرت نسبتى نيست، خدايا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببينم.

اين دعاى امام نيز مستجاب شد، و محمد بن اشعث به جهت قضاى حاجت از اسب پياده شد و عقربى او را گزيد و با لباسى آلوده به هلاكت رسيد.

 

تنبيه مسروق

مسروق بن وائل حضر مىگويد: من در پيش روى لشكر ابن سعد بودم به اين اميد كه سر حسين را گرفته و نزد عبيدالله بن زياد برده و جايزه بگيرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده كردم، دانستم كه اين خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشكر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و به خاطر چيزهايى كه از اين خاندان مشاهده كردم هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد. 

خطبه زهير بن قين

زهير بن قين به طرف لشكر دشمن خارج شد در حاى كه سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسيد، حق مسلمان بر مسلمان اين است كه برادرش را نصيحت كند، ما هم اكنون برادريم و بر يك دين، مادامى كه جنگى بين ما رخ نداده است، و چون كار به مقاتله كشد شما يك امت و ما امت ديگرى خواهيم بود؛ خدا ما را به وسليه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بيازمايد، من شما را به يارى اين خاندان و ترك يارى يزيد و عبيدالله بن زياد فرا مىخوانم زيرا شما در حكومت اينان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و به دار آويختن و كشتن قاريان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، نديدهايد.

سپاهيان عمر بن سعد به زهير ناسزا گفتند و عبيدالله را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از اين مكان نمى‌رويم تا حسين و يارانش را بكشيم و يا آنها را نزد عبيدالله ببريم!

زهير گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و يارى سزاوارتر از پسر سميه (عبيدالله بن زياد) است، اگر او را يارى نمى‌كنيد، دست خود را به خون او آلوده نكنيد، او را رها كنيد تا يزيد هر چه مىخواهد، با او رفتار كند، به جان خودم سوگند كه يزيد بدون كشتن حسين نيز از شما خشنود خواهد بود.

در اين اثنأ، شمر تيرى به سوى زهير پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زيادى سخنت آزردى.

حر گفت: به خدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مىبينم، و به خدا قسم چيزى را بر بهشت بر نمى‌گزينم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهيب زده و به امام حسين عليهالسلام پيوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، به خدا سوگند اگر مىدانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مىكنم از آنچه كه انجام دادهام، آيا توبه من پذيرفته مىشود؟

زهير در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگويم، تو حيوانى بيش نيستى! من گمان ندارم حتى دو آيه از كتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوايى روز قيامت و عذاب دردناك الهى.

شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت!

زهير گفت: مرا از مرگ مىترسانى؟! به خدا سوگند در نظر من شهادت با حسين بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهير رو به مردم كرده و با صدايى بلند گفت: اى بندگان خدا! اين مرد درشت خوى، شما را نفرييد، به خدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل‌بيت او را بريزند و ياران آنها را بكشند، نخواهد رسيد.

پس مردى از ياران امام بانگ برداشت: اى زهير! بازگرد، امام عليهالسلام مىفرمايد: به جان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصيحت كرد، تو نيز در نصيحت اين گمراهان انجام وظيفه كردى و در دعوت آنها به راه مستقيم پا فشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!

 

خطبه برير

برير بن خضير از امام حسين عليهالسلام اجازه گرفت كه با سپاه كوفه صحبت كند. امام او را اجازه داد، و او نزديك سپاه كوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پيامبر را مبعوث كرد و او مردم را به توحيد و يكتاپرستى فراخواند، هم بشير بود و هم نذير، هم بشارت مىداد و هم از آتش دوزخ مىهراساند، او مشعل تابناكى بود فرا راه انسان‌ها؛ اين آب فرات است كه حيوانات بيابان از آن مىنوشند ولى آن را از پسر دختر پيامبر مضايفه مىكنيد!! پاداش رسول خدا اين است؟!

محمدبن ابى طالب نقل كرده است كه: سپاه دشمن بر مركب‌هاى خود سوار شدند و امام عليهالسلام نيز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پيشاپيش آنها برير حركت مىكرد، امام به او فرمودند: با اين قوم صحبت كن.

برير پيش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پيشه سازيد، اين خاندان پيامبر است كه مقابل شماست، و اينها فرزندان و دختران و حرم پيامبرند، چه تصميمى در باره آنها گرفتهايد؟

پاسخ دادند كه: ما آنها را به عبيدالله بن زياد تسليم مىكنيم تا او درباره آنها حكم كند!

برير گفت: آيا نمى‌پذيريد به همان مكانى كه از آنجا آمدهاند، بازگردند؟ اى مردم كوفه! واى بر شما! آيا نامهها و پيمان‌هاى خود را فراموش كردهايد؟ واى بر شما! اهل بيت پيامبر را دعوت مىكنيد و تعهد مىكنيد كه خود را فداى آنها كنيد و هنگامى كه به نزد شما آمدند، آنها را به عبيدالله بن زياد تسليم مىكنيد؟!! او درباره آنها از فرات هم مضايقه مىكنيد؟! چه بد پاس حرمت پيامبر را نگاه داشيتد! شما را چه مىشود؟! خدا شما را در قيامت سيراب نگرداند كه بد مردمى هستيد!

مردى از سپاه كوفه گفت: ما نمى‌دانيم چه میگويى!

برير گفت: خدا را سپاس مىگويم كه بصيرتم را درباره شما زياده كرد، بارالها! به درگاه تو بيزارى مىجويم از اعمال اين گروه، بارالها! ترس خود را در ميان ايشان افكن، و چنان كن كه چون تو را ملاقات كنند از آنها خشمناك باشى.

سپس سپاه كوفه او را هدف تير قرار دادند و برير بازگشت.

 

آشوب و همهمه

چون عمربن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسين آماده كرد و پرچم‌ها را در جاى خود قرار داد و ميمنه و ميسره لشكر را منظم نمود، به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانيد و حسين را از هر طرف احاطه كنيد تا او را همانند حلقه انگشترى در ميان بگيريد!

در اين اثنا، امام عليهالسلام در برابر سپاه كوفه ايستاد و از آنها خواست كه خاموش شوند، ولى آنها ساكت نشدند!! امام به آنها فرمود:

واى بر شما! چه زيان میبريد اگر سخن مرا بشنويد؟! من شما را به راه راست مىخوانم، هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر كه نافرمانى من كند هلاك شود، شما از همه فرامين من سر باز مىزنيد و سخن مرا گوش نمى‌دهيد چرا كه شكم‌هاى شما از مال حرام پر شده و بر دل‌هاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آيا خاموش نمى‌شويد و گوش نمى‌دهيد؟!

پس اصحاب عمربن سعد يكديگر را ملامت كرده و گفتند: گوش دهيد!!

 

خطبه دوم امام عليهالسلام

پس از سكوت سپاه دشمن، امام عليهالسلام فرمود:

اى مردم! هلاك و اندوه بر شما باد كه با آن شور و شعف زايد الوصف ما را خوانديد تا به فرياد شما رسيم، و ما شتابان براى فريادرسى شما آمديم، ولى شما شمشيرى را كه خود در دست شما نهاده بوديم به روى ما كشيديد، و آتشى كه ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بوديم براى ما فروزان كرديد! و در جنگ با دوستانتان، به يارى دشمنانتان برخاستيد! با اين كه آنان در ميان شما نه به عدل رفتار كردند و نه اميد خيرى از آنان داريد و بدون آن كه از ما امرى صادر شده باشد كه سزاوار اين دشمنى و تهاجم باشيم. واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در غلاف و دل‌ها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نكرديد؟! و همانند مگس به سوى فتنه پريديد و همانند پروانهها به جان هم افتاديد، هلاك باد شما را اى بندگان كنيز! و بازماندگان احزاب! و رها كنندگان كتاب! و اى تحريف كنندگان كلمات خدا! و فراموش كنندگان سنت رسول! و كشندگان فرزندان انبيا و عترت اوصياى پيامبران! و ملحق كنندگان ناكسان به صاحبان انساب! و آزار كنندگان مؤمنين! و فريادگران رهبران كه قرآن را پاره كردند!

امام عليهالسلام فرمود: مىگويم از خدا بترسيد و مرا مكشيد، زيرا كشتن و هتك حرمت من، جايز نيست، من فرزند دختر پيامبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شماست، و شايد سخن پيامبر به شما رسيده باشد كه فرمود: حسن و حسين، دو سيد جوانان اهل بهشتند.

آرى به خدا سوگند بيوفايى و پيمان شكنى، عادت شماست، ريشه شما با مكر و بيوفايى درهم آميخته است، شاخههاى شما بر آن پروريده است. شما خبيثترين ميوهايد، گلوگير در كام باغبان خود و گورا در كام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پيمان شكنانى كه ميثاق‌هاى محكم شده را شكستند، خدا را كفيل خود قرار داده بوديد، و به خدا سوگند كه آن پيمان شكنان شمائيد! اينك اين دعى ابن دعى (عبيدالله بن زياد) مرا در ميان دو چيز مخير كرده است: يا شمشير كشيدن و يا خوار شدن! و هيهات كه ما به ذلت تن نخواهيم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامن‌هاى پاكى كه ما را پروراندهاند و سرهاى پرشور و مردان غيرتمند هرگز طاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند، و من با اين جماعت اندكى با شما مىجنگم هر چند ياوران، مرا تنها گذاشتند.

سپس اشعارى را قرائت فرمود كه ترجمهاش اين است:

«اگر پيروز شويم، دير زمانى است كه پيروز بودهايم؛ و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشدهايم. عادت ما ترس نيست ولى كشته شدن ما با دولت ديگران قرين است

سپس فرمود:

به خدا سوگند اى گروه كفران پيشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى كه سوارهاى بر مركبش سوار شود، كه روزگار چون سنگ آسيا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عميق فرو برد، و اين عهدى است كه پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خويش و همراهان خود را بار ديگر ارزيابى كنيد تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من كار خويش را بر عهده خدا نهادم و مىدانم كه چيزى بر زمين نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.

بار خدايا! باران آسمان را از اينان دريغ كن، و بر ايشان تنگى و قحطى پديد آور، و آن غلام ثقفى را بر ايشان بگمار تا جام زهر به ايشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بيت و شيعيان مرا از اينان بگيرد، كه اينان ما را تكذيب كردند و بى ياور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آورديم و بر تو توكل نموديم و باز گشت ما به سوى توست.

 

خبر دادن امام عليهالسلام از عاقبت امر عمر بن سعد

سپس امام عليهالسلام فرمود: عمربن سعد كجاست؟ او را نزد من بخوانيد.

عمربن سعد در حالى كه دوست نداشت اين ملاقات صورت پذيرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مىكشى؟! گمان نمى‌كنى كه دعى بن دعى (ابن زياد) حكومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد؟! به خدا سوگند كه چنين نخواهد شد، و اين عهدى است معهود! هر چه خواهى بكن كه پس از من نه در دنيا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گويى مىبينم سر تو را كه در كوفه بر نيزه نصب كرده و كودكان بر آن سنگ مىزنند و آن را هدف قرا مىدهند؟!

عمربن سعد خشمگين شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستيد؟! همه يكباره بر او حمله كنيد كه اينان يك لقمه بيش نيستند!!

 

خطبه ديگرى از امام عليهالسلام

پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى كه به صفوف آنها مىنگريست كه همانند سيل مىخروشيدند و به عمر بن سعد نظر كرد كه در ميان اشراف كوفه ايستاده بود، پس فرمود:

"خدايى را حمد مىكنم كه دنيا را آفريد و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنيا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن كه فريب دنيا را خورد بى خرد است و آن كه فريفته دنيا گردد نگون بخت است، مبادا دنيا شما را فريب دهد كه دنيا اميد هر كس را كه بدان گرايد، قطع كند و طمع آن كس را كه بدان دل بندد به نااميدى مبدل نمايد. شما را مىبينم براى انجام كارى در اينجا اجتماع كرديد كه خدا را به خشم آوردهايد، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نيكو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستيد كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ايمان آورده ولى بر سر ذريه و عترت او تاختيد و تصميمى بر قتل آنها گرفتيد، شيطان بر شما غالب گرديد و خداى بزرگ را از ياد برديد، هلاك باد شما و آنچه مىخواهيد. انالله و انا اليه راجعون. اينان جماعتى هستند كه پس از ايمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران."

در اين اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف كوفه كرد و گفت: واى بر شما! كه با او تكلم كنيد، به خدا سوگند اين پسر همان پدر است كه اگر يك روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!

پس شمر پيش آمد و گفت: اى حسين! اين چه سخن است كه مىگويى؟ به ما تفهيم كن تا بفهميم!

امام عليهالسلام فرمود: مىگويم از خدا بترسيد و مرا مكشيد، زيرا كشتن و هتك حرمت من، جايز نيست، من فرزند دختر پيامبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شماست، و شايد سخن پيامبر به شما رسيده باشد كه فرمود: حسن و حسين، دو سيد جوانان اهل بهشتند.

 

حر بن يزيد

امام عليهالسلام از مركب پياده شد و به عقبة بن سمعان دستور داد كه آن را ببندد، در اين اثنأ سپاه كوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!

حربن يزيد رياحى هنگامى كه آن گروه را مصمم به جنگ ديد، نزد عمربن سعد آمد و گفت: آيا با حسين جنگ مىكنى؟!

گفت: آرى، به خدا سوگند، قتالى كه كمترينش اين باشد كه سرها و دست‌ها جدا گردد!!

حر گفت: آنچه حسين بيان كرد، براى شما كافى نبود؟!

عمر بن سعد گفت: اگر كار به دست من بود، مىپذيرفتم، ولى امير تو عبيدالله نمى‌پذيريد!!

حر بازگشت و مردى از قبيلهاش همراه او بود به نام قرة بن قيس، حربن يزيد به او گفت: اى قره! آيا اسب خويش را آب دادهاى؟ گفت: ندادهام. قره مىگويد: من احساس كردم كه او مىخواهد از جنگ كناره گيرد و اگر از قصدش مرا آگاه مىكرد، من هم به او مىپيوستم.

پس حربن يزيد كم كم به سوى خرگاه(خيمه‌گاه) حسين نزديك مىشد، مردى به او گفت: اين چه حالتى است كه در تو مىبينم؟

حر گفت: به خدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مىبينم، و به خدا قسم چيزى را بر بهشت بر نمى‌گزينم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهيب زده و به امام حسين عليهالسلام پيوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، به خدا سوگند اگر مىدانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مىكنم از آنچه كه انجام دادهام، آيا توبه من پذيرفته میشود؟

امام حسين عليهالسلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مىپذيرد، پياده شو!

حر بن يزيد گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است كه پياده شوم، روى اين اسب مدتى مبارزه مىكنم و در پايان كار فرود خواهم آمد.

امام حسين عليهالسلام فرمود: خداى تو را بيامرزد! آنچه را كه تصميم گرفتهاى انجام ده.

سپس حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتند در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف احاطه كردهايد و نمى‌گذاريد كه در اين زمين پهناور به هر كجا كه مىخواهد، برود، و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مىنوشند و حتى بهائم در آن مىغلطند، و اينان از عطش به جان آمدهاند! شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند.

در اين حال گروهى با تير بر او حمله ور شدند، او پيش آمده و در مقابل امام حسين عيله السلام ايستاد.

 

هاتفى از غيب

نوشتهاند كه: حر به امام حسين عليهالسلام گفت: هنگامى كه عبيدالله بن زياد مرا سوى تو روانه كرد، و از قصر بيرون آمدم، از پشت سر آوازى شنيدم كه مىگفت: اى حر! شاد باش كه به خيرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگريستم، كسى را نديدم! با خود گفتم: اين چه بشارتى است كه من به پيكار حسين عليهالسلام مىروم؟! و هرگز تصور نمى‌كردم كه سرانجام از شما پيروى خواهم كرد.

امام عليهالسلام فرمود: به راه خير هدايت شدى.

 

فرمان يورش

عمرم بن حجاج فرياد بر آورد به سپاه كوفه گفت: اى نادانان! شما مىدانيد كه با چه كسانى مىجنگيد؟! اينان شجاعان و دلاوران كوفه هستند! شما با كسانى مىجنگيد كه خود را آماده مرگ ساختهاند! كسى به تنهايى به ميدان آنها نرود، اينها تعدادشان كم است و زمان كوتاهى باقى خواهند ماند، به خدا سوگند اگر آنها را سنگباران كنيد، كشته خواهند شد!!

عمربن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحيح است، كسى را بفرست تا به سپاهيان كوفه بگويد كه به تنهايى به ميدان آنان نرود.

امام عليهالسلام در اين هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم يهود آنگاه خشم گرفت كه براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسيح آن هنگام كه او را يكى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتيان وقتى كه بندگى ماه و خورشيد پذيرفتند، و غضب خدا اينك به نهايت رسيد درباره اين قوم كه بر كشتن پسر دختر پيغمبر خود يك دل و يك زبان متفق شدند! به خدا قسم آنچه از من مىخواهند، اجابت نخواهم كرد تا آن كه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:15
معرفي ياران شهيد امام حسين عليه السلا م 

 

شهادت امام و اصحابش

عمربن سعد نزديك به ياران امام شد و ذويد را صدا كرد و گفت: پرچم را نزديك آر، او پرچم را نزديك آورد، پس عمربن سعد تير را بر كمان نهاد و به سوى ياران امام انداخت و گفت: گواه باشيد كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تير انداختم!! سپس ديگران نيز تير بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند، كه بعد از اين اقدام، كسى از ياران امام حسين عليه‏السلام نماند كه از آن تيرها به او اصابت نكرده باشد، و همين امر باعث شد تا پنجاه تن از ياران امام حسين عليه‏السلام به شهادت برسند.

 

عمربن سعد نزديك به ياران امام شد و ذويد را صدا كرد و گفت: پرچم را نزديك آر، او پرچم را نزديك آورد، پس عمربن سعد تير را بر كمان نهاد و به سوى ياران امام انداخت و گفت: گواه باشيد كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تير انداختم!! سپس ديگران نيز تير بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند، كه بعد از اين اقدام، كسى از ياران امام حسين عليه‏السلام نماند كه از آن تيرها به او اصابت نكرده باشد، و همين امر باعث شد تا پنجاه تن از ياران امام حسين عليه‏السلام به شهادت برسند.

پس امام عليه‏السلام به يارانش فرمود: اين تيرها فرستادگان اين جماعت است! بپا خيزيد و بشتابيد به سوى مرگى كه از آن چاره‏اى نيست، خداى شما را بيامرزد.

پس اصحاب آن حضرت قسمتى از روز را پيكار كردند تا آن كه گروه ديگرى از ياران امام شهيد شدند.

نام‌هاى شهداى حمله اول

ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذكر كرده است كه نام بيست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مى‏گويد: ده نفر آنها از موالى حسين عليه‏السلام و دو نفر از مواليان اميرالمؤمنين بوده‏اند، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر كدام آنها، در اينجا نام‌هاى آنان را از كتاب «ابصار العين» سماوى ذكر مى‏كنيم، كه بعضى از آنان بر اساس نقل ديگران در حمله اول شهيد نشده‏اند و موارد اختلاف ذيلا مذكور گرديده است:

1 - ادهم بن اميه:از شيعيان بصره بود كه در خانه ماريه اجتماع مى‏كردند، او با يزيد بن ثبيط از بصره به مكه آمد و به امام عليه‏السلام پيوست.

2 - اميْ بن سعد: او از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از تابعين و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسين عليه‏السلام به كربلا آگاهى يافت، در ايام مهادنه به خدمت امام حسين آمد.

3 - بشر بن عمر: او از تابعين بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ايام مهادنه به خدمت امام عليه‏السلام آمد.

4 - جابر بن حجاج: جابر از ياران شجاع امام حسين عليه‏السلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسيد.

5 - حباب بن عامر: او در كوفه سكونت داشته و از شيعيان است، و با مسلم بن عقيل بيعت كرده و در بين راه به امام عليه‏السلام ملحق گرديد.

6 - جبلة بن على: از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسين عليه‏السلام آمد.

7 - جنادة بن كعب: از مكه مصاحب امام بود و او و خانواده‏اش به همراه امام به كربلا آمدند.

8 - جندب بن حجير كندى: او از بزرگان و سرشناسان شيعه و از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و در بين راه قبل از برخورد امام با حربن يزيد به خدمت آن حضرت رسيد و به كربلا آمد. اهل سير گفته‏اند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسيد، بعضى فرزند او حجير بن جندب را گفته‏اند كه در همان آغاز حمله شهيد شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهيد شده باشد.

9 - جوين بن مالك: او شيعه و در ميان قبيله بنى تميم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام بيرون آمد! و چون ابن سعد شرط‌ هاى امام را نپذيرفت، او نيز همانند گروه ديگرى دست از سپاهيان كوفه كشيده و شب هنگام به سوى اردوى امام كوچ كرد.

10 - حارث بن امرئ القيس: او از شجاعان بنام بود و شهرتى در جنگ‌ها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسين عليه‏السلام را نپذيرفتند، به امام پيوست.

11 - حارث بن نبهان: پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پيوستگان به امام على و امام حسن عليه‏السلام بود و يا امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد و شهيد شد.

12 - حجاج بن بدر: او اهل بصره است، و همان كسى است كه پاسخ نامه امام عليه‏السلام را از بصره به خدمت امام در كربلا آورد؛ اين نامه را امام به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام بود تا در اولين حمله پيش از ظهر عاشورا به شهادت رسيد، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كرده‏اند.

13 - حلاس بن عمرو: او و برادرش نعمان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام هستند و حلاس در كوفه فرمانده نيروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام را نپذيرفت او شبانه به اردوى امام حسين عليه‏السلام پيوست.

14 - زاهر بن عمرو: شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهل‌بيت بود، او از ياران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مى‏رفت، و چون زياد بن ابيه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاويه عمرو را تعقيب مى‏كرد، در تعقيب زاهر نيز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاويه به قتل رسيد و زاهر خود را پنهان مى‏كرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام عليه‏السلام ملاقات كرد و همراه امام به كربلا آمد.

15 - زهير بن سليم: انگاه كه سپاه كوفه تصميم به جنگ با امام عليه‏السلام گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام آمد و به اصحاب آن حضرت پيوست و همانند مشتاقان جنگيد تا اين كه در حمله اول شهيد شد و بعد از رسيدن به فيض شهادت به فيض ديگرى نيز نائل آمد و آن اين كه در زيارات ناحيه مقدسه سلام بر او آمده است.

عبدالله بن عمير گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و اميدوارم جنگ با اين جماعت كه با پسر دختر پيامبرشان مى‏جنگيد، كمتر از جهاد با مشركين از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از اين ماجرا آگاه و تصميم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست انديشيده‏اى، خداوند تو را به بهترين راه‌ها و درست‏ترين انديشه‏ها راهنمايى كند، همين كار را بكن و مرا نيز با خود ببر.

16 - سالم (غلام عامر بن مسلم ): او غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شيعيان آن شهر بشمار مى‏رفت، و هنگامى كه يزيد بن ثبيط با فرزندان خود و برخى ديگر در مكه به خدمت امام عليه‏السلام آمدند، اين دو نيز به همراه آنها به امام ملحق و با او به كربلا آمدند.

17 - سالم بن عمرو: او اهل كوفه و از شيعيان بود، و در ايام مهادنه كه هنوز كار امام عليه‏السلام با سپاه كوفه به جنگ نيانجاميده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام ملحق شد.

18 - سوار بن ابى حمير: او نيز قبل از شروع جنگ به امام و يارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گرديد. او را سپاه كوفه اسير كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خويشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نمايد، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسيد و در عبارت زيارت ناحيه آمده است: «السلام على الجريح المأسور سوار بن ابى حمير الفهمى».

19 - شبيب بن عبدالله: او دلاورى شجاع بود كه با سيف و مالك فرزندان سريع به اردوى امام عليه‏السلام پيوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهيد شدند.

20 - عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بين راه به امام عليه‏السلام ملحق شد و حر بن يزيد خواست نگذارد، امام عليه‏السلام فرمود: اينها ياران منند و نبايد آنها را از اين كار بازدارى.

آنها به امام عليه‏السلام ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب «حدائق» او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و ديگران گفته‏اند با پدرش در يك جا شهيد شدند و اين قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.

21 - عامر بن مسلم: از اهل بصره و از شيعيان بود، به همراه غلامش سالم با يزيد بن ثبيط از بصره به مكه آمده و به امام عليه‏السلام ملحق گرديد.

22 - عبدالله بن بشير: او از مشاهير دلاوران و از حاميان حق بشمار مى‏رفت، نام او و پدرش در جنگ‌ها مشهور است؛ عبدالله بن بشير با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام عليه‏السلام پيوست و در اولين حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسيد.

23 - عبدالله بن يزيد: او به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام عليه‏السلام رسيد، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.

24 - عبيدالله بن يزيد: او نيز به همراه پدرش يزيد بن ثبيط و برادش و گروهى ديگر از اهل بصره در مكه به امام عليه‏السلام ملحق شدند.

25 - عبدالرحمن بن عبد الرب: او از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از مخلصين اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام است، هنگامى كه على عليه‏السلام در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدير خم حاضر بوده و حديث غدير را شنيده بپاخيزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى ديگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيديم كه مى‏فرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنين، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست مى‏دارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مى‏دارد»؛ على عليه‏السلام او را تربيت كرده و قرآن تعليم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسين عليه‏السلام بوده و به كربلا آمده است.

26 - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفين شيعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيدند و بر او سلام كردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسيدند.

27 - عمر بن ضبيعه: او سوارى پيشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه ياران امام عليه‏السلام پيوست. اين حجر در «اصابه» گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ‌ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را دارد.

28 - عمار بن حسان: از شيعيان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در جنگ‌هاى جمل و صفين در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهيد گرديد. عمار از مكه در خدمت امام حسين عليه‏السلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فيض شهادت نائل آمد.

29 - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از ياران على عليه‏السلام در جنگ‌ها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مى‏رفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‏كنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهم‏كرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمد و در حمله او شيهد شد.

30 - قاسم بن حبيب الأزدى: او از شيعيان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام عليه‏السلام پيوست.

31 - قاسط بن زهير: او از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از جمله ياران امام حسن عليه‏السلام بود و در كوفه ماند و در جنگ‌ها خصوصا در صفين حضور داشت. چون امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پيوست.

چون غبار ميدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمير به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالين او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدايى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در اين اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر اين ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسيد و در كنار همسر شهيدش جان داد.

32 - كردوس بن زهير: از اصحاب على عليه‏السلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسين و كربلا پيوست.

32 - كنانة بن عتيق: او از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاريان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمده و در حلمه اول شهيد شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كرده‏اند.

34 - مسلم بن كثير: از تابعين كوفه و از ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در يكى از جنگ‌ها يك پاى او آسيب ديد و معلول شد، و شايد به همين جهت او را «اعراج» مى‏گفتند. هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسيد.

35 - مسعود بن حجاج: او و فرزندش از شيعيان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ايام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام عليه‏السلام رسيدند و نزد امام ماندند و هر دو در اولين حمله به فيض شهادت رسيدند.

36 - مقسط بن زهير: او و دو برادرش از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از مجاهدان پيشتاز آن حضرت در جنگ‌هاى جمل و صفين و نهروان بودند. چون امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسيده و به فيض شهادت نائل شد.

37 - نصر بن ابى نيزر: پدر او از فرزندان ملوك عجم يا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على و امام حسن عليه‏السلام در خدمت امام حسين عليه‏السلام بود، و از مدينه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسيد. ابتدا سواره بود ولى اسب او را پى كردند، و در حمله اول به شهادت رسيد.

38 - نعمان بن عمرو الراسبى: او و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على عليه‏السلام هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام را نپذيرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسيد.

39 - نعيم بن عجلان: او و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بشمار مى‏رفتند، و در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مى‏رفتند، نضر و نعمان از دنيا رفتند و نعيم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسين عليه‏السلام به سوى عراق آمد او به خدمت ايشان رسيد و در روز عاشورا به عزم جنگ پيش آمد و در حمله اول به فيض شهادت نائل آمد.

40 - زهير بن بشر الخثعمى: صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است ولى در ديگر مصادر نام او يافت نشد.


 

نزول نصر

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود: چون اصحاب امام عليه‏السلام با سپاه عمر بن سعد درگير شدند و آتش جنگ برافروخته شد، به فرمان خدا فرشتگان آسمان‌ها بر امام حسين فرود آمدند، و اين مسأله امام را بر سر دو راهى قرار داد: پيروزى بر دشمنان و يا ملاقات خدا و شهادت، و آن بزرگوار، ملاقات خدا را برگزيد.


 

استغاثه

در اين هنگام امام عليه‏السلام فرياد بر آورد كه:

"امَا من مُغيث يُغيثنا لوجه اللّه؟! اَما من ذاب يذبُّ عن حرم رسول الله ؟!

آيا فريادرسى هست كه ما را به خاطر خدا يارى دهد؟! آيا مدافعى هست كه از حرم رسول خدا دفاع نمايد ؟!"

نام‌هاى ساير شهدا

 

پس از اين كه گروهى از ياران امام عليه‏السلام كه نامشان را قبلا يادآور شديم در اولين حمله جان باختند و شربت شهادت نوشيدند، نوبت فداكارى به ديگر اصحاب و همچنين اهل‌بيت آن حضرت از بنى‌هاشم رسيد كه هر كدام به ميدان رزم شتافته و به استقبال شمشيرها و نيزه‏ها رفتند و لباس سرخ شهادت را به قامت خود پوشاندند و به لقاء الهى و رضوان خدا پيوستند و در جوار رحمت و الطاف حق آرميدند كه به ترتيب در آغاز نام اصحاب و سپس اهل‌بيت آن حضرت را ذكر خواهيم كرد:

1- عبدالله بن عمير: او پدر وهب و مردى شجاع و شريف بوده و در كوفه سرائى نزديك «بثر الجعد» همدان داشت، همسرش ام وهب است. او روزى به لشكرگاه كوفه در نخيله آمد و سپاه كوفه را مشاهده كرد كه عازم حركت به سوى كربلا هستند، سؤال كرد، به او گفته شد كه اين سپاه براى جنگ با حسين فرزند دختر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مى‏روند!

عبدالله بن عمير گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و اميدوارم جنگ با اين جماعت كه با پسر دختر پيامبرشان مى‏جنگيد، كمتر از جهاد با مشركين از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از اين ماجرا آگاه و تصميم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست انديشيده‏اى، خداوند تو را به بهترين راه‌ها و درست‏ترين انديشه‏ها راهنمايى كند، همين كار را بكن و مرا نيز با خود ببر.

پس شب هنگام همسرش را برداشت و حركت كرد تا در كربلا به خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيد.

و چون عمر بن سعد به سوى امام عليه‏السلام تير انداخت و سپاه كوفه به طرف اردوى امام تير پرتاب كردند، غلام زياد بن ابيه به نام «يسار» و غلام عبيدالله بن زياد به نام «سالم» به ميدان آمدند، و از سپاهيان امام مبارز طلب كردند، حبيب بن مظاهر و برير بن خضير از جاى برخاسته كه به ميدان بروند، امام حسين عليه‏السلام مانع شد، عبدالله بن عمير بپاخاست و از حضرت اجازه خواست، امام به او نظر كرد و او را مردى گندم گون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى و سينه‏اى گشاده يافت، فرمود: گمان دارم كه حريفان خود را از پاى درآورى، اگر مى‏خواهى به جانب آنان رو.

پس عبدالله بن عمير به ميدان شتافت، سالم و يسار كه در ميدان ايستاده بودند از نسب او سؤال كردند، او خود را معرفى نمود، آن دو گفتند: ما تو را نمى‌شناسيم! پس زهير يا حبيب و يا برير را به ميدان طلب كردند، و يسار جلوتر از سالم ايستاده بود، عبدالله بن عمير گفت: از جنگ با مردم ننگ دارى؟! هر كس به جنگ تو آيد بهتر از تو خواهد بود. پس بر او حمله برد و او را با شمشير زد تا او را به قتل رساند، و در آن هنگام كه سرگرم مبارزه با او بود، سالم به او حمله كرد. ياران امام فرياد بر آوردند كه: سالم آهنگ تو كرده است! او اهميت نداد، و سالم با شمشير بر او حمله كرد.

پس شخصى به نام ايوب بن شرح، تيرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پياده شد و پياده مى‏رزميد تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در اين احوال لشكر پياده نظام ابن سعد بر او حمله‏ور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خيمه‏اى كه مى‏جنگيد قرار دادند، امام عليه‏السلام بر بالين او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و اين جملات را فرمود: تو حر و آزاده‏اى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنيا و آخرت حر و آزاده‏اى.

عبدالله بن عمير دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولى به سالم امان نداد و او را شمشير زد و كشت، و روى به سوى امام كرد و در برابر آن حضرت رجز مى‏خواند در حالى كه هر دو حريف خود را كشته بود:

ان تنكرونى فانا ابن كلبحسبى ببيتى فى عليم حسبى انى امر ذو مرة و عصبو لست بالخوّار عند الحرب انى زعيم لك ام و هببالطعن فيهم مقدما و الضرب

پس ام وهب همسر عبدالله بن عمير عمود خيمه را برگرفته و روى به سوى همسر خود آورد و گفت: پدر و ماردم به فدايت باد! در برابر اين ذريه رسول خدا مبارزه كن.

عبدالله بن عمير او را به سوى زنان باز گرداند، ام وهب لباس همسر خود را گرفته و مى‏گفت: هرگز تو را رها نمى‌كنم تا در كنارت كشته شوم.

عبدالله بن عمير در حالى كه دست راستش در اثر خون كشته شدگان به دسته شمشير چسبيده بود و انگشتان دست چپ او قطع شده بودند، نتوانست همسرش را باز گرداند.

امام حسين عليه السلام آمد و فرمود: خدا شما خاندان را جزاى خير دهد، به سوى زنان بازگرد و با آنان باش، خدا تو را رحمت كند، بر زنان جنگ نيست، پس او بازگشت.

عمرو بن حجاج زبيدى بر ميمنه لشكر امام حمله كرد و ياران امام ايستادگى كردند، و شمر بر ميسره حمله كرد ولى ياران امام استقامت مى‏كردند و با نيزه به آنها حمله مى‏بردند.

عبدالله بن عمير - اين مبارز شير دل - كه در ميسره لشكر امام عليه السلام مى‏رزميد، گروهى از آنان را كشت. در اين هنگام، هانى بن ثبيت حضرمى و بكير بن حى تيمى بر او حمله برده و او را شهيد كردند، پس سپاه عمر بن سعد به يكباره از سواره و پياده به ياران امام حمله ور شدند و جنگ سختى در گرفت و اكثر اصحاب امام بر روى زمين افتادند، چون غبار ميدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمير به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالين او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدايى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در اين اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر اين ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسيد و در كنار همسر شهيدش جان داد.

2 و 3- سيف بن الحارث، مالك بن عبدالله: اين دو برادر مادرى به همراه غلامشان شبيب روز عاشورا هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام را در آن حال مشاهده كردند، گريه كنان به خدمت امام آمده و به اردوى او ملحق شدند.

امام عليه‏السلام به آنها فرمود: اى فرزندان برادرم! چرا مى‏گرييد؟! به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتى چشمانتان روشن خواهد شد.

گفتند: خدا ما را فداى تو گرداند، بر خود نمى‏گرييم بلكه گريه مى‏كنيم براى اين كه شما را در محاصره اين گروه مى‏بينيم و قدرت نداريم تا به چيزى بيش از جانمان از تو حمايت كنيم!

امام عليه‏السلام فرمود: خدا شما را به خاطر اين همراهى و يارى، بهترين پاداشى كه به متقين مى‏دهد، عطا نمايد.

اين دو برادر ايستاده بودند و حنظلة بن اسعد مردم كوفه را موعظه مى‏نمود و مبارزه كرد تا به شهادت رسيد، آنگاه اين دو برادر به سوى سپاه كوفه حركت كرده و روى به امام حسين عليه‏السلام نموده گفتند: السلام عليك يابن رسول الله! امام عليه‏السلام فرمود: رحمت و سلام و بركات خدا بر شما باد.

پس در حالى كه هماهنگ مبارزه مى‏كردند و يكى از دنبال ديگرى بود، هر دو به فيض شهادت نائل آمدند

4 - عمرو بن خالد الصيدواى؛

5 - سعد مولاى عمرو؛

6 - جابر بن حارث؛

7 - مجمع بن عبدالله: اين چهار بزرگوار با هم بر اهل كوفه حمله بردند و چون در ميان دشمن قرار گرفتند سپاه كوفه آنها را محاصره و از ديگر ياران امام جدا كردند، امام حسين عليه‏السلام برادرش عباس عليه‏السلام را فرستاد تا آنها را با شمشير از حلقه محاصره نجات دهد در حالى كه آنها كاملا زخمى شده بودند، ولى در اثناى راه، دشمن باز با شمشير بر آنها حمله برد و با اين كه مجروح بودند، مبارزه كردند تا در كنار هم به شهادت رسيدند.

در اين هنگام مجدداً عمرو بن حجاج با سپاهش بر ميمنه اصحاب امام حسين عليه السلام حمله كردند، و چون به امام نزديك شدند ياران امام بر زانو نشسته و نيزه‏ها را به سوى آنها گرفتند، از اين رو اسبان سپاه عمرو بن حجاج نتوانستند قدم از قدم بردارند، و هنگام بازگشت، اصحاب امام بر آنان تير زده و تعدادى از ايشان را كشته و گروهى را مجروح ساختند.

8 - برير بن خضير: و چون جنگ شدت پيدا كرد، مردى از سپاه كوفه به نام يزيد بن معقل به ميدان آمد و برير را ندا كرد كه: كار خدا را درباره خود چگونه مى‏بينى؟!

برير گفت: به خدا سوگند كه او در حق من نيكى كرد و كار تو را در مسير شر قرار داد.

يزيد بن معقل گفت: دروغ مى‏گويى و قبل از اين، دروغگو نبودى! و من گواهى مى‏دهم كه تو از گمراهانى!

برير گفت: آيا مى‏خواهى با تو مباهله كنم تا خدا دروغگو را لعنت و آن كه را بر باطل است به قتل برساند؟

او پذيرفت و با هم در آويختند و دو ضربت رد و بدل شد و يزيدبن معقل ضربتى بر برير وارد كرد كه زيانى متوجه او نشد، و شمشيرى حواله سر او كرد و كلاه او را شكافت و به مغز سرش رسيد و روى زمين افتاد، و در حالى كه شمشير برير در سر او فرو رفته و برير آن را تكان مى‏داد كه از سر او بيرون آورد، مرد ديگرى از سپاه كوفه به نام رضى بن منقذ بر برير حمله كرد و ساعتى با يكديگر مبارزه كردند تا برير او را بر زمين زده و روى سينه او نشست، آن مرد فرياد زد: كجايند ياران تا مرا نجات دهند؟!

از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كسى كشته خود را از ميدان بيرون مى‏برد و به خاك مى‏سپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از ميدان بيرون برد، به همين جهت پيكر پاره پاره او را پس از ده روز ديدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مى‏رسيد.

كعب بن جابر به يارى او شتافت، به او گفته شد: اين مرد برير بن خضير قارى است كه در مسجد كوفه مى‏نشست و ما را قرآن مى‏آموخت، او توجهى نكرد و با نيزه به برير حمله كرد، و آن را بر پشت برير نهاد.

چون برير تيزى نيزه را در پشت خود احساس كرد، خود را به روى رضى بن منقذ افكند و روى او را به دندان گرفت و قسمتى از بينى او را بركند، كعب بن جابر نيزه را فشار داد و برير را از روى رضى بن منقذ كنار زد و او را با شمشير به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.

عفيف مى‏گويد: گويا من رضى بن منقذ را مى‏نگرم كه از جاى بر مى‏خاست، و در حالى كه غبار از جامه‏اش پاك مى‏كرد به كعب بن جابر مى‏گفت: اى برادر ازدى! خدمتى به من كردى كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد.

يوسف بن يزيد مى‏گويد كه: از عفيف پرسيدم كه تو خود مباهله برير را با يزيد بن معقل شاهد بودى؟

عفيف گفت: آرى، به چشم ديدم و به گوش شنيدم.

كعب بن جابر - قاتل برير - چون از كربلا باز گشت، همسرش و خواهرش نوار به او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه را يارى كردى و بزرگ قرأ قرآن - برير - را كشتى و گناه بزرگى را انجام دادى! به خدا سوگند كه هرگز با تو كلمه‏اى سخن نخواهيم گفت.

عبيدالله پسر عموى كعب بر او خشمگين شد و گفت: واى بر تو! برير را كشتى؟!

به چه اميدى خدا را ملاقات خواهى كرد؟!

نوشته‏اند كه: كعب از كرده خود پشيمان شده و اشعارى را به نظم درآورد كه در آن حزن و اندوه خود را به خاطر ارتكاب اين جرم بزرگ يادآور شده است

9 - عمرو بن قرظة بن كعب انصارى: پدر او از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و در جنگ‌هاى امام على عليه‏السلام شركت داشت و آن حضرت او را به ولايت فارس گمارده بود، و در سال 51 بدرود حيات گفت. او داراى فرزندانى است كه مشهورترين آنها عمرو و على است كه عمرو در ايام مهادنه در كربلا خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و امام او را جهت ارشاد نزد عمر بن سعد مى‏فرستاده است، و اين جريان تا آمدن شمر ادامه داشت، و چون شمر به كربلا آمد، اين ارتباط قطع شد. او روز عاشورا از امام اذن گرفت و به ميدان آمد در حالى كه اين رجز مى‏خواند:

قد علمت كتيبة الانصارانى ساحمى حوزة الذمار ضرب غلام غير نكس شارى‌دون حسين مهجتى و دارى

پس عمرو بن قرظه ساعتى رزميد و نزد امام حسين عليه‏السلام بازگشت و در برابر آن حضرت ايستاد تا از او در برابر دشمن دفاع كند.(76)

ابن نما مى‏گويد: او صورت و سينه خود را سپر تيرها قرار داده بود و نمى‌گذاشت كه به امام حسين عليه‏السلام اصابت كند، و پس از جراحت‌هاى زيادى كه برداشته بود به امام عرض كرد: اى پسر رسول خدا! به عهد خود وفا كردم؟!

آن حضرت فرمود: آرى، تو زودتر از من در بهشت خواهى بود، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو كه من هم به دنبال تو خواهم آمد.

عمرو پس از شنيدن اين سخنان بشارت‏آميز به روى زمين افتاد و جان تسليم كرد؛ سلام خدا بر او باد.

اما برادرش على كه با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، چون برادرش كشته شد، از ميان سپاه كوفه بيرون آمد و ندا كرد: اى حسين! برادر مرا فريفتى و او را كشتى!

امام حسين فرمود: من او را نفريفتم، خدا او را هدايت كرد و تو به گمراهى كشيده شدى.

گفت: خدا مرا بكشد! اگر تو را نكشم، و يا به دست تو كشته نشوم! و به طرف امام حمله كرد.

نافع بن هلال او را با ضربه نيزه بر روى زمين انداخت و ياران او آمده و از معركه بيرونش بردند و زخم‌هايش را مدوا كردند تا بهبودى يافت.(77)

وقتى كه خبر كشته شدن زهير بن قين در ركاب امام عليه‏السلام به همسر با وفاى او رسيد، به غلامش گفت: برو و مولايت زهير را كفن كن، غلام زهير وقتى كه بدن مطهر امام حسين عليه‏السلام را عريان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولايم زهير را كفن كنم ولى حسين عليه‏السلام را رها نموده و عريان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنين نكنم. پس امام را در پارچه‏اى كه همراه داشت پيچيد و زهير را با پارچه‏اى پاره كفن نمود.

10 و 11- سعد بن حارث، ابو الحتوف بن حارث(78): اين دو برادر با عمر بن سعد به كربلا آمده بودند، و چون روز عاشورا شد و امام حسين عليه‏السلام ندا مى‏كرد: «الا من ناصر ينصرنا» و زنان و كودكان با شنيدن صداى امام عليه السلام شيون مى‏كردند، از ديدن اين منظره، تاب نياوردند و شمشير به روى سپاه كوفه و دشمنان امام حسين عليه‏السلام كشيدند و آنقدر مبارزه خود را ادامه دادند تا شهيد شدند.(79)

برخى نوشته‏اند كه: اين دو برادر در لحظات آخرين امام و پس از شهادت اصحاب به فيض شهادت نائل آمدند.(80)

12 - نافع بن هلال: از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و مردى بزرگوار و شجاع و قارى قرآن و نويسنده حديث بود و در جنگ‌هاى جمل و صفين و نهروان در خدمت على عليه‏السلام شمشير مى‏زد، و چون امام حسين عليه‏السلام به سمت عراق آمد، نافع و سه نفر ديگر از يارانش در ميان راه به آن حضرت پيوستند.

چون عمرو بن قرظه شهيد شد و برادرش على بن قرظه به خونخواهى او به ميدان آمد، نافع بن هلال بر او حمله كرد و او را مجروح ساخت، يارانش براى نجات او حمله كردند و نافع بن هلال با آنها درگير شد و رجز مى‏خواند و مى‏گفت:

ان تنكرونى فانان ابن الجملى دينى على دين حسين بن على.(81)

مردى به نام مزاحم بن حريث در پاسخ او گفت: من بر دين فلان هستم!

نافع بن هلال گفت: تو بر دين شيطانى؛ و بر او حمله كرد و مزاحم خواست برگردد كه ضربه نافع به او مهلت نداد و كشته شد.

عمرو بن حجاج فرياد زد: آيا مى‏دانيد با چه كسانى مى‏جنگيد؟! كسى به تنهايى به ميدان اصحاب حسين نرود!

ابو مخنف مى‏گويد: نافع بن هلال، نامش را بر روى تيرهاى خود نوشته و آنها را مسموم نموده و پرتاب مى‏نمود، و از سپاه عمر بن سعد دوازده نفر را كشت و بسيارى را مجروح ساخت. هنگامى كه تيرهاى او تمام شد، شمشير خود را برهنه نمود و حمله كرد و مى‏گفت:

انا الهزير الجملى انا على دين على.(82)

لشكر دشمن چاره كار را در حمله دسته جمعى به او ديد و لذا اطراف او را گرفته و او را هدف تيرها و سنگ‌هاى خود قرار دادند تا اين كه بازوان او را شكسته و او را به اسارت گرفتند. شمر و گروهى از سپاه، او را نزد عمر بن سعد آوردند.

عمر بن سعد به او گفت: اى نافع! واى بر تو! چرا با خود چنين كردى؟!

نافع گفت: پروردگار من از قصد من آگاه است.

در حالى كه خون‌ها بر محاسن او جارى بود به او گفتند: مگر نمى‌بينى كه با خود چه كرده‏اى؟!

نافع گفت: دوازده نفر از شما را كشته‏ام و خودم را ملامت نمى‌كنم، اگر بازوان من سالم بود نمى‌توانستيد مرا اسير كنيد.

شمر به عمر بن سعد گفت: او را بكش!

عمر بن سعد گفت: تو او را آوردى، اگر مى‏خواهى تو او را بكش!

شمر شمشير از نيام كشيد، و چون خواست نافع را به قتل برساند، نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودى، براى تو ملاقات خدا بسيار دشوار بود و خون ما بر گردن تو سنگينى مى‏كرد، خدا را سپاس مى‏گويم كه مرگ ما را در دست بدترين خلق، قرار داد! پس شمر او را به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(83)

13 - ابو الشعثأ كندى: نام او يزيد بن زياد(84) است و با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، و چون كار به مقاتله انجاميد، و سخنان امام را رد كردند، به جانب حسين عليه‏السلام آمد.

او كه تيرانداز ماهرى بود در برابر امام حسين عليه‏السلام زانو زد و صد تير به سوى دشمن پرتاب كرد و امام مى‏فرمود: خدايا! تيرهاى او را به هدف بنشان و بهشت خود را پاداش او قرار ده! و هنگامى كه تيرهاى او تمام شد، در حالى كه بپا مى‏خواست گفت: پنج تن از سپاه عمر بن سعد را كشتم، سپس بر سپاه دشمن حمله كرد و نوزده نفر را به قتل رساند و بعد به شهادت رسيد(85) او هنگام حمله اين رجز را مى‏خواند:

"انا يزيد و ابى‌مهاجر اشجع من ليث نبيل خادر يارب انى للحسين ناصر ولا بن سعد تارك و هاجر.(86)و (87)

14 - مسلم بن عوسجه: او مردى شريف، عابد و زاهد بود، و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشمار مى‏رفت؛ شجاعت او در جنگ‌ها و فتوحات اسلامى هميشه ورد زبان‌ها بود.(88)

عمرو بن الحجاج كه در ميسره لشكر عمر بن سعد قرار گرفته بود، بر ميمنه امام - كه زهير بن قين فرماندهى آن را بر عهده داشت - حمله ور شد، و اين درگيرى در ناحيه فرات صورت گرفت و ساعتى به طول انجاميد و در آن مسلم بن عوسجه اسدى بر روى زمين افتاد و به فيض شهادت نائل آمد.

آن بزرگوار در كوفه وكيل مسلم بن عقيل بود و مسئوليت جمع آورى اموال و خريد سلاح و گرفتن بيعت از مردم را بر عهده داشت.

در روز عاشورا ضمن مبارزه‏اى تحسين‏انگيز اين رجز را مى‏خواند:

ان تسألوا عنى فانى ذو لبد من فرع قوم من ذرى بنى اسد فمن بغانى حائر عن الرشد و كافر بدين جبار صمد.(89)

حاضران در صحنه پيكار كربلا مى‏گويند كه چون غبار صحنه جنگ فرو نشست، مشاهده كردند كه مسلم بن عوسجه بر روى زمين افتاده است و آخرين لحظات حياتش بود كه امام حسين عليه‏السلام بر بالين او حاضر شد و فرمود: خداى تو را رحمت كند اى مسلم بن عوسجه، و اين آيه را تلاوت كردند: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.)(90)

حبيب بن مظاهر نزديك آمد و گفت: اى مسلم بن عوسجه! شهادت تو سخت بر من گران است، تو را به بهشت بشارت مى‏دهم.

مسلم بن عوسجه با صدايى ضعيف گفت: خداى تو را هم مژده خير دهد.

حبيب بن مظاهر به او گفت: خداى تو را هم مژده خير دهد.

حبيب بن مظاهر به او گفت: اگر من هم در همين لحظات به تو ملحق نمى‌شدم دوست داشتم كه مرا وصى خود قرار دهى تا به وصاياى تو عمل كنم.

مسلم بن عوسجه گفت: تو را به اين (امام حسين عليه‏السلام) وصيت مى‏كنم كه جان خود را فداى او كنى؛ و با دست خود به امام عليه‏السلام اشاره كرد.

جبيب گفت: به خداى كعبه چنين خواهم كرد.

پس مسلم بن عوسجه جان داد و در جوار رحمت حق آرميد. در اين هنگام كنيز مسلم بن عوسجه فرياد بر آورد: يا سيداه! و يابن عوسجتاه!

سپاه عمرو بن حجاج فرياد برآوردند كه: مسلم بن عوسجه را كشتيم!

شبث بن ربعى به بعضى از يارانش كه در كنارش بودند گفت: مادرانتان در سوگ شما بگريند! شما خود را به دست خود كشته و موجبات سرافكندگى خود را فراهم ساخته‏ايد، در اين حال شادى مى‏كنيد كه يلى مانند مسلم بن عوسجه را كشته‏ايد؟!! به خدا سوگند او را در جايگاه كريم در ميان مسلمانان ديدم، او را در دشت آذربايجان مشاهده كردم كه قبل از آمدن تمامى سواران، شش نفر را كشته بود، شما بر كشتن چنين افرادى شادى مى‏كنيد؟!

نوشته‏اند كه: مسلم بن عوسجه به دست دو نفر شهيد شد كه نام‌هاى آنها مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى است. (91)

حبيب بن مظاهر از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از ياران على  عليه‏السلام بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشير مى‏زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به يارى امام حسين عليه‏السلام شتافتند.

15 - حربن يزيد رياحى: حر مردى شريف در ميان قوم خود بود(92)، و عاقبت به نداى حق لبيك گفت و با شادى به استقبال شهادت رفت و فرزند پيامبر را يارى كرد. او دليرانه مى‏جنگيد و رجز مى‏خواند:

انى انا الحر و مؤوى الضيفاضرب فى اعراضكم بالسيف عن خير من حل بلاد الخيفا ضربكم ولا آرى من حيف.(93)

حربن يزيد به اتفاق زهير بن قين با دشمن پيكار مى‏كردند(94) و چون يكى از آنها در محاصره دشمن قرار مى‏گرفت ديگرى او را از محاصره دشمن بيرون مى‏آورد و ساعتى بر اين روال پيكار كردند تا اسب حربن يزيد جراحاتى برداشت و او همچنان سواره پيكار مى‏كرد و شعر مى‏خواند تا اين كه مردى به نام يزيد بن سفيان كه با او دشمنى ديرينه داشت در اثر فتنه انگيزى حصين بن نمير كه به او گفت: اين حربن يزيد است كه تو مى‏خواستى او را به قتل برسانى، به حربن يزيد حمله كرد ولى حر به او امان نداد و او را از دم شمشير گذراند. پس شخصى به نام ايوب بن شرح، تيرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پياده شد و پياده مى‏رزميد تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در اين احوال لشكر پياده نظام ابن سعد بر او حمله‏ور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خيمه‏اى كه مى‏جنگيد قرار دادند، امام عليه‏السلام بر بالين او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و اين جملات را فرمود: تو حر و آزاده‏اى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنيا و آخرت حر و آزاده‏اى.(95)

در مرثيه حر، يكى از اصحاب امام حسين اين شعر را سرود:

لنعم الحر حر بنى رياحصبور عند مشتبك الرماح و نعم الحر اذ فادى حسينا و جاد بنفسه عند الصباح.(96)

و بعضى اين اشعار را به على بن الحسين عليه‏السلام نسبت داده‏اند(97)، و بعضى هم گفته‏اند كه خود امام حسين عليه‏السلام آنها را انشأ فرموده‌اند.(98)

افراشت ز مهر، بيرق يارى را

خوش برد به سر، طريق ديندراى را

شد حر و دريد پرده ظلمت را

شد مست و سرود، شعر بيدارى را(99)

 

16- حبيب بن مظاهر(100): او از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از ياران على عليه‏السلام بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشير مى‏زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به يارى امام حسين عليه‏السلام شتافتند.(101)حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه در كوفه براى امام بيعت مى‏گرفتند و چون عبيدالله بن زياد به كوفه آمد و اهل كوفه مسلم را تنها گذاشتند، قبيله حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه آنها را پنهان كردند تا آسيبى به آنها نرسد، و هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد آن دو به سوى آن حضرت حركت كردند، روزها مخفى مى‏شدند و شب‌ها طى طريق مى‏نمودند تا به اردوى امام عليه‏السلام ملحق شدند.(102)

هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام براى اداى نماز ظهر از سپاه كوفه مهلت خواست، حصين بن تميم گفت: نماز از شما پذيرفته نيست!!

حبيب بن مظاهر در پاسخ او گفت: گمان مى‏كنى كه نماز از آل رسول خدا پذيرفته نشود و نماز تو اى احمق نادان مقبول افتد؟!

حصين بن تميم به او حمله كرد و حبيب نيز به طرف او حمله ور شد و ضربه‌اى بر صورت اسب وى زد و بر اثر همين ضربه، حصين از اسب بر زمين افتاد، يارانش آمده او را نجات دادند و حبيب بر آنان حمله كرد و رجز مى‏خواند و مى‏گفت:

انا حبيب و ابى مظهر فارس هيجأ و حرب تسعر انتم اعدّ عدًّْ و اكثرو نحن او فى منكم واصبر.(103)

پس گروهى را به قتل رساند تا اين كه بديل بن صريم با شمشير به او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، و مردى از تميم نيز با نيزه بر او حمله ور شد، حبيب از اسب بر زمين افتاد و چون خواست بپاخيزد، حصين بن تميم با شمشير ضربه‌اى ديگر به سر او زد، و آن مرد تميمى سر از تن حبيب جدا كرد، رضوان و بهشت خداوند بر او مبارك باد.

حصين بن تميم به آن مرد تميمى گفت: من با تو در كشتن حبيب شريك هستم! او مى‏گفت: من خود به تنهايى حبيب را كشته‏ام!

حصين بن تميم به او گفت: سر حبيب را به من ده تا بر گردن اسبم آويزان كنم تا مردم بدانند من در كشتن او با تو شريكم! و بعد به تو خواهم داد كه نزد عبيدالله ببرى و جايزه بگيرى!! ولى او قبول نكرد!

آشنايان آن دو آنها را اصلاح دادند و حصين بن تميم سر را به گردن اسب آويزان نموده و در ميان لشكر مى‏چرخيد! و بعد به او برگرداند.(104)

محمدبن قيس نقل كرده است كه شهادت حبيب بن مظاهر براى امام بسيار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حاميان مرا و ياران مرا اجر دهد.

همچنين آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبيب! چه برگزيده مردى بودى كه خدا تو را توفيق عنايت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.(105)

بهر حال از آنچه گذشت معلوم مى‏شود حبيب بن مظاهر قبل از نماز ظهر به شهادت رسيده است.

 

آخرين نماز

 

چون وقت نماز ظهر فرا رسيد، مردى از ياران آن حضرت به نام ابو ثمامه صيداوى(106) به آن حضرت عرض كرد: اى ابا عبدالله! من به فدايت شوم، اين گروه به ما نزديك شده‏اند و به خدا سوگند كه پيش از تو من بايد كشته شوم و دوست دارم چون خدا را ملاقات مى‏كنم با تو نماز خوانده باشم!

امام حسين عليه‏السلام سر به سوى آسمان برداشت و فرمود: نماز را تذكر دادى، خداى تو را از نمازگزاران قرار دهد.

آنگاه امام حسين عليه‏السلام زهير بن قين و سعيدبن عبدالله را گفت در جلوى آن حضرت بايستند تا او نماز ظهر بگذارد، پس امام عليه‏السلام با نيمى از يارانش نماز خوف بجاى آوردند.(107)

17- سعيدبن عبدالله حنفى(108): سعيدبن عبدالله در جلوى امام ايستاد و امام نمازگزارد و او در اثر تيرباران دشمن به روى زمين افتاد در حالى كه مى‏گفت: خدايا اين گروه را لعنت كن همانند لعن قوم عاد و ثمود، و سلام مرا به پيامبرت برسان؛ همچنين گفت: پروردگارا! اين زخم‌ها را براى درك ثواب تو در راه نصرت فرزند پيامبر تو بر جان خود خريدم.

آنگاه به طرف امام التفاتى كرده گفت: آيا به عهد خود وفا كردم اى پسر رسول خدا؟!

امام عليه‏السلام فرمود: آرى، تو در بهشت پيشاپيش من قرار خواهى داشت.

او در حالى به شهادت رسيد كه سيزده تير غير از زخم نيزه و شمشير بر بدنش فرو رفته بود، و چون امام عليه‏السلام از نماز فارغ شد به اصحابش فرمود: اى انصار من! اين بهشت است كه درهاى آن به روى شما باز شده و نهرهاى آن جارى و ميوه‏هاى آن آماده است، و اين پيامبر خداست و اينان شهدايى كه در راه خدا كشته شده‏اند، منتظر قدوم شمايند، و شما را به بهشت بشارت مى‏دهند، پس از دين خدا و دين پيامبر حمايت و از حرم پيامبر دفاع كنيد.

اصحاب به امام عرض كردند: جان‌هاى ما فداى تو باد و خون‌هاى ما نگاهدارنده خون تو، به خدا سوگند كه هيچ گزندى به تو و حرم تو نمى‌رسد مادامى كه از ما كسى زنده باشد.(109)

محمد بن قيس نقل كرده است كه شهادت حبيب بن مظاهر براى امام بسيار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حاميان مرا و ياران مرا اجر دهد. همچنين آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبيب! چه برگزيده مردى بودى كه خدا تو را توفيق عنايت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.

18- ابو ثمامه صائدى:نام او عمرو بن عبدالله بن كعب و از تابعين بود و مردى دلاور و از شخصيت‌هاى شيعه بشمار مى‏رفت. از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در جنگ‌ها با آن حضرت شركت مى‏كرد، و بعد از اميرالمؤمنين از اصحاب امام حسن مجتبى عليه‏السلام گرديد و در كوفه ماند، و چون معاويه مرد، به امام حسين عليه‏السلام نامه نوشت و او را دعوت كرد و از جمله فرماندهان مسلم بن عقيل بود(110) كه با سپاهيان خود عبيدالله بن زياد را در قصر دارالاماره محاصره كرد، و چون مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند ابو ثمامه بصورت مخفيانه زندگى مى‏كرد و ابن زياد شب و روز در جستجوى او بود! او با نافع بن هلال در اثناى راه به امام حسين عليه السلام ملحق گرديد و در روز عاشورا پس از آن كه با امام حسين نماز گزارد به آن حضرت عرض كرد: يا ابا عبدالله! تصميم گرفته‏ام كه به ياران خويش ملحق شوم، و ناخوش دارم كه زنده بمانم و تو را كشته ببينم.

امام عليه‏السلام به او اذن داد و فرمود: ما هم بعد از ساعتى به شما ملحق مى‏شويم؛ پس او سرگرم نبردى شديد با سپاه كفر شد تا بر تن او جراحات زيادى رسيد و در اين احوال مردى به نام قيس بن عبدالله صائدى كه پسر عموى او بود و با ابو ثمامه سابقه دشمنى داشت، او را به قتل رساند؛ و شهادت او بعد از شهادت حربن يزيد رياحى بود.(111)

19- سلمان بن مضارب:او پسر عموى زهير بن قين بود و همراه او به حج آمده بود، و چون زهير در بين راه به امام حسين عليه‏السلام پيوست، سلمان بن مضارب نيز به امام ملحق گرديد و به كربلا آمد و در روز عاشورا بعد از اداى نماز ظهر با امام، قبل از زهير بن قين به شهادت رسيد.(112)

20- زهير بن قين بجلى:او مردى شجاع و شريف در قبيله خود بود و در كوفه اقامت داشت و شجاعت او در جنگ‌ها مشهور بود، در ابتداى كار از طرفداران عثمان بود و پس از ملاقات با امام حسين عليه‏السلام در اثر هدايت الهى از عقيده خود دست كشيد و از شيعيان على و اهل‌بيت عليهم السلام شد و همراه امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد.(113)

روز عاشورا بعد از گزاردن نماز با امام عليه‏السلام، دست خود را روى شانه امام نهاد و اين رجز را خواند:

اقدم هديت هاديا مهديااليوم تلقى جدك النبيا و حسنا و المرتضى عليا و ذاالجناحين الفتى الكميا و اسدالله الشهيد الحيا.(114)

سپس به ميدان آمد و مبارزه سختى با سپاه كوفه كرد(115) تا آن كه يكصد و بيست نفر از آنان را به قتل رساند.

او از زمره اصحاب وفادارى بود كه پيشاپيش امام عليه‏السلام شمشير مى‏زد تا به درجه والاى شهادت نائل آمد.(116)

بشير بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس تميمى بر او حمله برده و او را شهيد كردند و امام حسين عليه‏السلام پس از شهادت او فرمود: اى زهير! خدا تو را از لطف خود دور مدارد و قاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده به لعنت ابدى خود گرفتار سازد.(117)

وقتى كه خبر كشته شدن زهير بن قين در ركاب امام عليه‏السلام به همسر با وفاى او رسيد، به غلامش گفت: برو و مولايت زهير را كفن كن، غلام زهير وقتى كه بدن مطهر امام حسين عليه‏السلام را عريان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولايم زهير را كفن كنم ولى حسين عليه‏السلام را رها نموده و عريان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنين نكنم. پس امام را در پارچه‏اى كه همراه داشت پيچيد و زهير را با پارچه‏اى پاره كفن نمود.(118)

21 - حجاج بن مسروق الجعفى: او از شيعيان و از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در كوفه سكونت داشت، چون امام حسين عليه‏السلام به مكه عزيمت كرد، از كوفه به مكه آمد و پس از ملاقات با امام عليه‏السلام در خدمت او بود و در اوقامت نماز براى حضرت اذان مى‏گفت، و در روز عاشورا كه آتش جنگ شعله‌ور گرديد حجاج بن مسروق پيش آمد و از امام اجازه جنگ گرفته به ميدان رفت و مدتى مبارزه كرد و به طرف امام بازگشت، و در حالى كه بدنش غرق خون بود اين رجز را مى‏خواند:

اليوم القى جدك النبياثم اباك ذالندى عليا      ذاك الذى نعرفه الوصيا(119) و (120 )

امام عليه‏السلام فرمود: من هم به شما ملحق و آنان را ملاقات خواهم كرد، سپس حجاج بن مسروق به ميدان بازگشت و آنقدر مبارزه كرد تا شهيد شد.(121)

22 - يزيد بن مغفل جعفى: او از شعراى خوب و از شجاعان شيعه و از اصحاب على عليه‏السلام در جنگ صفين بشمار مى‏رفت، او در مكه به همراه حجاج بن مسروق به امام حسين عليه‏السلام ملحق شد و روز عاشورا نزد امام حسين عليه‏السلام آمد و براى مبارزه اذن گرفت و به ميدان رفت و اين رجز را خواند:

انا يزيد و انا ابن مغفلو فى يمينى نصل سيف مصقل اعلو به الهامات وسط القسطلعن الحسين الماجد المفضل ابن رسول الله خير مرسل.(122 )

و آنچنان شجاعانه جنگيد كه دشمن را به حيرت واداشت، و پس از آن كه گروهى را به قتل رسانيد به فيض شهادت نائل آمد.(123)

23 - حنظلة بن اسعد شبامى: از بزرگان شيعه و مردى فصيح و شجاع و قارى قرآن بود، و فرزندى داشت به نام على كه در تاريخ از او ياد شده است. حنطله بعد ار ورود امام حسين عليه‏السلام به كربلا به اردوى آن حضرت ملحق شد و امام او را به عنوان رسول نزد عمر بن سعد مى‏فرستاد، و چون روز عاشورا فرا رسيد نزد امام آمد و از آن حضرت براى جهاد اذن گرفت و در جلوى امام ايستاد و شروع به سخن گفتن با لشكر كوفه كرد و گفت: اى مردم! من بر عاقبت كار شما بيمناكم همانند روز احزاب و سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، اى مردم! من از رسوائى شما در روز قيامت مى‏ترسم، آن روزى كه هيچ نگهدارنده‏اى جز خدا نيست و كسى كه گمراه شد راهى به سوى هدايت ندارد. اى مردم! حسين را نكشيد كه خداوند شما را به عذاب خود مبتلا سازد و كسى كه افترا مى‏بندد، زيان خواهد بود.

امام حسين عليه‏السلام به او فرمود: هنگامى كه تو اين گروه را به حق دعوت كردى و آنان نپذيرفتند و تصميم به ريختن خون تو و يارانت گرفتند و دست خود را به خون برادران صالح تو آلوده كردند، اينها مستوجب عذاب شدند.

حنظله بن اسعد به امام عليه‏السلام عرض كرد: راست گفتى، فدايت شوم، آيا اجازه مى‏دهى كه به ملاقات پروردگارم شتافته و به برادرانم ملحق شوم؟

آن حضرت اجازه داد و فرمود: برو به سوى چيزى كه بهتر از دنيا و آنچه در آن است، جهانى كه حدى نپذيرد و سلطنتى كه زوال نيابد.

حنظله گفت: السلام عليك يا ابا عبدالله صلى الله عليك و على اهل بيتك، ملاقات ما و شما در بهشت!

امام فرمود: آمين! آمين!

سپس به سپاه كوفه حلمه كرد و سرانجام بر او حمله كردند و او را به شهادت رساندند، رضوان الله تعالى عليه.(124)

24 - عابس بن ابى شبيب(125): او از قبيله بنى شاكر مى‏باشد كه طائفه‏اى است از همدان؛ عابس از رجال شيعه و از رؤساى آنها و مردى شجاع و خطيبى توانا و عابدى پر تلاش و متهجد بود.(126) و (127)

عابس در روز عاشورا مى‏گفت: امروز روزى است كه بايد تلاش كنيم براى سعادت خويش با هر چه در توان داريم زيرا بعد از امروز حساب است و عمل به كار نيايد.

آنگاه نزد امام حسين عليه‏السلام آمد و گفت: يا ابا عبدالله! به خدا سوگند روى زمين چه در نزديك و يا دور كسى عزيزتر و محبوب‌تر از تو نزد من نيست، اگر من چيزى عزيزتر از جانم و خونم داشتم كه فدايت كنم و كشته شدن را از تو دفع كنم، هر آينه تقديم مى‏كردم؛ سپس گفت: «السّلام عليك يا ابا عبدالله اشهد انى على هداك و هدى ابيك»؛ «سلام بر تو اى اباعبدالله، من گواهى مى‏دهم كه بر راه شما و پدر شما استوارم و به راه راست هدايت مى‏يابم.» سپس با شمشير به سوى دشمن آمد.

ربيع بن تميم گويد: چون ديدم كه عابس به سوى ميدان مى‏آمد او را شناختم و سابقه او را در جنگ‌ها مى‏دانستم كه او شجاع‌ترين مردم است؛ به سپاه عمر بن سعد گفتم: اين شخص شير شيران است، اين فرزند شبيب است، مبادا كسى به جنگ او رود؛ پس عابس مكرر فرياد مى‏زد و مبارز مى‏طلبيد و كسى جرأت نمى‌كرد به ميدان او رود.

عمر بن سعد گفت: حال كه چنين است او را سنگباران كنيد، پس لشكر اينگونه كردند.

عابس كه چنين ديد زره از تن به در كرد و كلاه خود از سر برداشت سپس بر سپاه كوفه حمله كرد.

وقت آن آمد كه من عريان شوم

جسم بگذارم سراسر جان شوم

آزمودم مرگ من در زندگى است

چون رهم زين زندگى پايندگى است

آنچه غير از شورش و ديوانگى است

اندرين ره روى در بيگانگى است

ربيع بن تميم مى‏گويد: سوگند به خدا او را ديدم كه بيش از دويست رزمنده را تار و مار كرد، پس بر او از هر طرف حمله بردند و او را شهيد كردند، و من شاهد بودم كه سر عابس بن شبيب در دست مردانى بود و منازعه مى‏كردند، اين مى‏گفت من عابس را كشته‏ام و ديگرى مى‏گفت من كشته‏ام. عمر بن سعد گفت: مخاصمه نكنيد، سوگند به خدا يك نفر نمى‌تواند اين مرد را كشته باشد.(128)

از شور تو پر، كون و مكان شد عابس!

در سوگ تو خون، دل جهان شد عابس

تن از تو و، تو برهنه‏تر از تن خويش

عريان‏تر ازين نمى‌توان شد عابس

   

25 - شوذب بن عبدالله: او از رجال شيعه و از معدود دليران بنام و حافظ حديث از اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و مجلس حديث داشت كه شيعيان نزد او آمده و اخذ حديث مى‏كردند. با عابس بن ابى شبيب از كوفه به مكه آمد و نزد امام عليه‏السلام ماند تا روز عاشورا، و چون جنگ آغاز شد به مبارزه پرداخت. عابس او را طلب كرد و از تصميم او مبنى بر يارى امام و شهادت در راه او سؤال كرد و او عزم خود را بر شهادت ابراز نمود و همانند دليران به مبارزه پرداخت تا به شهادت رسيد.(129)

26 - جَون بن ابى مالك(130): او بنده سياه چرده ابوذر غفارى بود كه نزد امام عليه‏السلام آمد و براى مبارزه اجازه خواست. امام حسين عليه‏السلام فرمود: تو از جانب ما مأذونى و براى عافيت همراه ما آمده‏اى، خود را در مشقت مينداز!

گفت: من در راحتى باشم و در سختى شما را تنها بگذارم؟!! به خدا سوگند هر چند كه بوى بدن من بد، و حسب من رفيع نيست ولى امام بزرگوارى چون تو بوى مرا خوش و بدنم را مطهر و رنگ روى مرا سفيد مى‏كند و به بهشتم مژده مى‏دهد! به خدا سوگند كه از شما جدا نگردم تا خون سياه من با خون شريف شما آميخته گردد! بعد شروع به رجز خوانى كرد:

كيف ‏ترى الفجّار ضرب الاسود بالمشرفى القاطع المهنّد أذبُّ عنهم باللّسان و اليدارجو به الجنْ يوم المورد. (131) و شجاعانه به جنگ با دشمن پرداخت و بيست و پنچ نفر از آنان را به قتل رساند تا اين كه شهيد شد. امام حسين عليه‏السلام بر بالين او حاضر شد و گفت: خدايا روى او را سپيد و بوى او را خوش و او را با نيكان محشور كن و با محمد و آل محمد آشنا و معاشر گردان.

از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كسى كشته خود را از ميدان بيرون مى‏برد و به خاك مى‏سپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از ميدان بيرون برد، به همين جهت پيكر پاره پاره او را پس از ده روز ديدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مى‏رسيد.(132)

27 - عبدالرحمن الارحبى: او از تابعين و مردى شجاع و دلاور بود و به همراه قيس بن مسهر با نامه‏هاى مردم كوفه در مكه در شب دوازدهم ماه رمضان به خدمت امام رسيد، و امام عليه‏السلام عبدالرحمن را همراه مسلم بن عقيل به كوفه فرستاد و او مجدداً بازگشت و از جمله ياران امام بود. در روز عاشورا چون آن حال را مشاهده نمود اذن گرفت، امام عليه‏السلام او را اجازه داد، پس به ميدان آمد و مبارزه كرد و رجز خواند: صبراً على الاسياف و الاسنّْصبراً عليها لدخول الجنّْ(133) تا آن كه به شهادت رسيد.(134)

28 - غلام تركى: او غلام امام عليه‏السلام و از قاريان قرآن بود، اذن گرفت و به ميدان آمد مبارزه مى‏كرد و رجز مى‏خواند:

البحر من طعنى و ضربى يصطلى و الجوُّ من سهمى و نبلى يمتلى اذا حسامى فى يمينى ينجلى ينشقُّ قلب الحاسد المبجل.(135) و گروهى از سپاهيان دشمن را كشت سپس به علت زخم‌هاى وارده بر روى زمين افتاد. امام حسين عليه‏السلام آمد و گريست! و صورت بر صورتش نهاد!

غلام همين كه چشمش را باز كرد و امام عليه‏السلام را بر بالين خود مشاهده كرد لبخندى زد و سپس جان داد.(136)

29 - انس بن حارث: او از اصحاب رسول خداست كه در غزوه‏هاى بدر و حنين در خدمت آن حضرت بود و احاديثى از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده كه از جمله آنها اين حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اين فرزندم حسين در زمين كربلا كشته خواهد شد. هر كس در آنجا باشد بايد او را يارى كند.»(137) و (138)

او روز عاشورا از امام عليه‏السلام اذن گرفت و عمامه خود را به كمر بست و با پارچه‏اى ابروهاى خود را به بالا برده، بست! امام عليه‏السلام چون او را با اين هيئت مشاهده كرد گريست و فرمود: «شكر الله لك يا شيخ»، او با همان كهنسالى هجده نفر از لشكريان كوفه را به قتل رسانده و آنگاه شهيد شد، رضوان الله تعالى عليه.(139)

30 و 31 - عبدالله بن عروه، عبدالرحمن بن عروه: اين دو برادر، جدشان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بوده و در كربلا به امام حسين عليه‏السلام ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد آن حضرت آمده و سلام كردند و گفتند: دوست داريم كه در برابرت مبارزه كرده و از حريم تو دفاع كنيم.

امام عليه‏السلام فرمود: مرحباً بكما! آفرين باد بر شما! و اين دو برادر در نزديكى امام با دشمن مبارزه كردند تا اين كه شهيد شدند.(140)

و در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروة بن حراق الغفاريَّين.»(141)

32 - عمرو بن جناده: عمرو بن جناده انصارى بعد از شهادت پدرش جنادة بن حارث انصارى، به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمد در حالى كه يازده سال بيشتر نداشت. امام عليه‏السلام به او اجازه نداد و فرمود: پدر اين كودك در حمله اول شهيد شده و شايد مادرش از اين كار ناخشنود باشد.

آن كودك گفت: مادرم به من فرمان داده است كه به ميدان روم!

وقتى امام عليه‏السلام سخن او را شنيد او را اذن داد(142)، پس به ميدان رفت و شهيد شد و سر او را از تن جدا كرده و به سوى امام حسين عليه‏السلام پرتاب نمودند! مادرش آن سر را گرفت و خاك و خون از آن پاك كرد و آن را بر سر مردى از سپاه كوفه كه در نزديكى او قرار داشت، كوبيد و او را به هلاكت رساند، بعد به خيمه بازگشت و عمود خيمه - و به قولى شمشيرى - را برگرفت و اين رجز خواند:

انا عجوزٌ سيّدى ضعيفه خاوية بالية نحيفه اضربكم بضربة عنيفهدون بنى فاطمة الشّريفه.(143)

سپس به دشمن حمله كرد و دو نفر را كشت، سپس امام حسين عليه‏السلام او را به خيمه باز گرداند.(144)

33- واضح التركى:او مردى شجاع و قارى قرآن و ترك زبان بود و با جنادة بن حارث به حضور امام حسين عليه‏السلام آمده بودند، و گمان دارم همان كسى است كه اهل مقاتل ذكر كرده‏اند كه روز عاشورا را در مقابل سپاه كوفه ايستاد و پياده با شمشير مبارزه مى‏كرد و رجز مى‏خواند و چون روى زمين افتاد به امام عليه‏السلام استغاثه كرد، امام بر بالين او آمد و دست بر گردن او نهاد در حالى كه او جان مى‏داد و او به خود مى‏باليد كه: چه كسى همانند من است در حالى كه پسر رسول خدا صورتش را بر صورتم گذارده است، سپس به ملكوت اعلى پيوست.(145)

34 - رافع بن عبدالله: او با مولايش مسلم بن كثير هنگامى كه امام عليه‏السلام وارد كربلا شده بود، خدمت آن حضرت رسيد و در جنگ با سپاه كوفه شركت كرده و بعد از مسلم بن كثير و پس از نماز ظهر مبارزه كرد و شهيد شد.(146)

35 - يزيد بن ثبيط : او از اصحاب ابوالاسود و از شيعيان بصره و در ميان قومش شريف و بزرگوار بوده است، با دو فرزندش از بصره به مكه آمد و با امام عليه‏السلام رهسپار كربلا شد و پس از مبارزه با دشمن به شهادت رسيد.(147)

36 - بكر بن حى: او با عمر بن سعد و سپاه كوفه به جنگ حسين عليه‏السلام آمده بود، روز عاشورا كه آتش جنگ مشتعل گرديد، متوجه امام شد و توبه كرد و از سپاه كوفه جدا گرديد و با آنها مبارزه كرد و در مقابل امام حسين عليه‏السلام شهيد شد.(148)

37 - ضر غامة بن مالك: او از شيعيان كوفه و از كسانى بود كه با مسلم بيعت كرده بود. چون مردم، مسلم را تنها گذاشتند او با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد و به امام عليه‏السلام ملحق گرديد و با سپاه كوفه مقاتله كرد و در برابر امام حسين عليه‏السلام بعد از نماز ظهر در مبارزه با دشمنان به شهادت رسيد(149)، و اين رجز را مى‏خواند:

اليكم من مالك ضرغام ضرب فتى يحمى عن الكرام يرجو ثواب الله بالتمام سبحانه من ملك علام.(150)

38 - مجمع بن زياد: او در منازل جهينه اطراف مدينه به اصحاب امام عليه‏السلام پيوست و بعد از خبر شهادت مسلم همچنان با امام بود تا در كربلا برابر آن حضرت به شهادت رسيد.(151)

39 - عباد بن مهاجر: او نيز در ميان راه در منزلى كه از منازل جهينه بود به امام عليه‏السلام ملحق و در كربلا با آن حضرت به شهادت رسيد.(152)

40 - وهب بن حباب كلبى: وهب بن حباب اذن جهاد گرفت و رهسپار ميدان گرديد، قتالى نيكو با دشمن نمود و بر سختي‌ها و ناراحتي‌ها شكيبائى كرد، و برگشت به سوى همسر و مادرش كه در كربلا به او بودند، پس به مادرش گفت: آيا از من راضى شدى؟

گفت: از تو راضى نشوم مگر آن زمان كه پيش روى حسين و در راه او كشته گردى.

همسرش به او گفت: مرا به ماتم خويش اندهناك مكن.

مادرش گفت: اى پسرك من! از تقاضاى همسرت روى گردان و برابر حسين عليه‏السلام مقاتله كن تا به شفاعت جدش در روز قيامت نائل شوى .

پس جنگيد تا دستانش قطع شد؛ همسرش چوبى را به دست گرفت و سوى او روانه شد و به او گفت: پدر و مادرم به فدايت، از حرم پيامبر دفاع كن و مقاتله نما.

وهب خواست او را بازگرداند، امتناع كرد، امام حسين عليه‏السلام به او گفت: بازگرد خدا تو را از اهل‌بيت جزاى خير دهد؛ پس به خيمه‏ها باز گشت و وهب مقاتله نمود تا به شهادت رسيد.(153)

41 - حبشى بن قيس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبيله نَهْم است، و پدر او نيز گويا محضر پيامبر گرامى را درك كرده بود. او در ايامى كه هنوز در كربلا صحبت از جنگ نبود به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمده و به همراه آن حضرت شهيد شد.(154)

42 - زياد بن عريب: از قبيله همدان و مكنى به ابى عمره است، مردى متهجد و اهل عبادت بود، پدر او از اصحاب پيامبر بود و خود او نيز محضر پيامبر گرامى را درك كرده بود، مردى شجاع و معروف به عبادت و پرهيزگارى بوده است. مهران كاهلى مى‏گويد: در كربلا حضور داشتم، مردى را ديدم شديداً مى‏جنگيد و هرگاه كه بر سپاه كوفه حمله مى‏كرد آنها را پراكنده مى‏ساخت سپس به نزد امام حسين عليه‏السلام آمده و مى‏گفت: ابشر هديت الرشد يابن احمد! فى جنّْ الفردوس تعلو صعدا.(155)

سؤال كردم: او كيست؟

گفتند: او ابوعمره حنظلى است.

پس شخصى به نام عامر بن نهشل راه را بر او گرفت و او را به شهادت رساند و سر او را از بدن جدا كرد.(156)

43 - عقبة بن صلت:اين مرد نيز در ميان راه مكه به كربلا در يكى از منازل جُهينه به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمد و از او جدا نشد تا در كربلا به شهادت رسيد.(157)

44 - قعنب بن عمر:او از شيعيان بصره و با حجاج بن بدر از بصره به مكه آمده و به ياران امام عليه‏السلام ملحق شد و در روز عاشورا برابر آن حضرت به شهادت رسيد(158). و در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على قعنب بن عمر النميرى.»(159)

45 - انيس به معقل:او نيز مردى شجاع بود و پس از مبارزه‏اى سخت به فيض شهادت نائل آمد.(160)

46 - قرة بن ابى قرة:او به دفاع از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرداخت و با دشمن جنگيد و بعد از به هلاكت رساندن شصت و شش نفر از سپاه دشمن به شهادت رسيد.(161)

47 - عبدالرحمن بن عبدالله اليزنى:او نيز براى رسيدن به فوز عظيم شهادت راهى ميدان گرديد و همانند ديگر ياران امام حسين عليه‏السلام مقاتله كرد و شهيد شد، و اين رجز را مى‏خواند:

انا ابن عبدالله من آل يزندينى على دين الحسين و الحسن اضربكم ضرب فتى من اليمنارجو بذلك الفوز عند المؤتمن.(162) و (163)

48 - يحيى المازنى:اين دلاور نيز با خواندن رجز - كه حاكى از شجاعت او و نداشتن خوف و ترس از مرگ بود - همانند لشكرى بر دشمن يورش برد و سرانجام برابر امام عليه‏السلام به شهادت رسيد.(164)

49 – منجح:شيخ طوسى او را از اصحاب امام حسين عليه‏السلام ذكر كرده است كه در كربلا با آن حضرت شهيد شد. از ربيع الابرار زمخشرى نقل شده است كه حسنيه جاريه امام حسين عليه‏السلام بود كه او را از نوفل بن حارث خريدارى كرده بود سپس او را به مردى به نام سهم تزويج كرد و از او منحج متولد شد، و مادرش حسنيه در خانه امام سجاد عليه‏السلام خدمت مى‏كرد، چون امام حسين عليه‏السلام به سوى عراق آمد منحج نيز به همراه مادرش به كربلا آمد و در كربلا در آغاز جنگ به شهادت رسيد.(165)

50 - سويد بن عمرو:مردى شريف و كثير الصلاة بود و در ميدان جنگ همانند شير خشمگين مبارزه مى‏كرد و در روياروئى با بلاها و سختي‌ها بسيار مقاوم بود و او آخرين نفر از اصحاب امام عليه‏السلام است كه شهيد شده است.

نوشته‏اند: او جراحات زيادى برداشته و در ميان كشتگان افتاده بود، بعد از زمانى كه به هوش آمد و شنيد كه مى‏گويند: حسين عليه‏السلام كشته شده است، در خود قوتى يافت بپاخاست و با خنجرى كه به همراه داشت ساعتى با دشمن مبارزه كرد تا او را عروة بن بكار و زيد بن ورقأ شهيد كردند.(166)


پي‌نوشت‌ها:

77- ابصار العين، 92.

78- سعدبن حارث بن سلمه انصارى و برادرش ابو الحتوف هر دو از محكمه(خوارج) بودند و با عمر بن سعد براى جنگ با حسين به كربلا آمده بودند، بعد از ظهر روز عاشورا هنگامى كه ياران امام شهيد و تنها سويد بن عمرو و بشر عمرو حضرمى با امام عليه‏السلام باقيمانده بودند و صداى زنان و كودكان از آل رسول را شنيده گفتند: «لاحكم الا لله ولا طاعة لمن عصاه»؛ اين حسين پسر دختر پيامبر است و ما اميد شفاعت جد او را روز قيامت داريم پس چگونه با او محاربه كنيم؟ لذا به ياران امام حسين عليه‏السلام پيوستند.

(وسيلة الدارين 149).

79- مقتل الحسين، مقرم 240.

80- ابصار العين، 94.

81- «اگر مرا نمى‌شناسيد خودم را معرفى كنم، من از قبيله جملى هستم، و آئين و دينم همان دين حسين بن على است».

82- «من شير مردى از قبيله جملى هستم، من پيرو دين على هستم».

83- ابصار العين، 87.

84- در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على يزيد بن مهاجر الكندى». او مردى شجاع و شريف بود و از كوفه بيرون آمد و به امام حسين عليه‏السلام قبل از برخورد با حر بن يزيد پيوست و به كربلا آمد. (وسيلة الدارين 103).

85- مقتل الحسين، مقرم 243.

86- «منم يزيد فرزند مهاجر، شجاع‌تر از شير كه در بيشه باشد؛ خدايا من حسين را ناصرم، و از ابن سعد دور و بيزار هستم».

87- وسيلة الدارين، 103.

88- ابصار العين، 61.

89- «اگر از من سؤال كنيد من دلاورى هستم از شاخه گروهى از برگزيدگان بنى اسد؛ كسى كه بر من ستم كند از راه سعادت جدا شده و به دين خداى جبار و بى نياز كافر گرديد.»

90- سوره احزاب: 23.

91- نفس المهموم، 264.

92- ترجمه حر را قبلا در پاورقى يادآور شديم.

93- «همانا من حر هستم كه ميزبان ميهمانانم، شمشيرم را بر شما فرود مى‏آورم و حمايت از بهترين كسى كه ساكن بلاد خيف شده مى‏نمايم و مى‏زنم شما را و باكى نمى‌بينم».

94- ولى خوارزمى نقل كرده است كه حربن يزيد چون توبه كرد و نزد امام عليه‏السلام آمد عرض كرد: يابن رسول الله! من اول كسى بودم كه بر تو راه گرفتم، مرا اجازه ده تا اول كشته باشم به اميد اين كه فرداى قيامت با جدت مصافحه كنم. امام عليه‏السلام فرمود: تو از كسانى هستى كه خدا توبه آنها را پذيرفته. پس اول كسى كه جلو افتاد براى مبارزه با آن گروه حربن يزيد رياحى مى‏باشد. (مقتل الحسين خوارزمى 2/10).

95- حياة الامام الحسين 3/221.

96- «نيكو آزاده‏اى بود حرى كه از قبيله بنى رياح است، او هنگامى كه نيزه‏ها بر او فرود آيند مقاوم، و نيكو حرى است هنگامى كه او خود را فداى حسين كرد و جان خود را صبح هنگام بذل نمود.

97- مقتل الحسين خوارزمى 2/10.

98- مقتل الحسين، مقرم 245.

99- شعر از آقاى محمد على مجاهدى (پروانه) است.

100- بعضى به جاى مظاهر او را مظهر به تشديدهأ خوانده‏اند.

101- نفس المهموم، 302.

102- ابصار العين، 57.

103- «همانا من حبيب و پدرم مظهر است، سواره صحنه پيكار در حالى كه آتش جنگ شعله ور شود. شما هم سلاحتان بهتر و هم تعدادتان بيشتر است، و ما هم از شما باوفاتر و هم از شما شكيباتريم».

104- پس از واقعه عاشورا، مرد تميمى سر را به گردن اسب خويش آويزان نمود و به سوى كوفه آمد و متوجه قصر عبيدالله شد! فرزند حبيب بن مظاهر به نام قاسم - كه كودك نابالغى بود - سر پدر خود را مشاهده كرد و به دنبال آن مرد تميمى راه افتاد!

تميمى سؤال كرد: چرا از من جدا نمى‌شوى؟

قاسم گفت: اين سر پدر من است، او را به من بده كه آن را دفن كنم.

گفت: امير به اين راضى نمى‌شود، و من مى‏خواهم تا از او جايزه‏اى نيكو بگيرم!!

قاسم گفت: خدا تو را به خاطر اين جنايت، بدترين پاداش خواهد داد؛ و شروع به گريستن نمود و از او جدا شد.

بعد از گذشت مدت زيادى، آن فرزند حبيب وارد سپاه مصعب بن زبير شد و قاتل پدر خود را هنگام ظهر در حالى در خيمه‏اش خوابيده بود، كشت. (ابصار العين، 59).

105- نفس المهموم، 272.

106- در تاريخ طبرى و بعضى از مصادر ديگر ابو ثمامه صائدى ضبط شده است.

107- بحار الانوار، 45/21.

108- او از وجوه شيعه در كوفه بود، هم صاحب شجاعت و هم اهل عبادت بوده است. او در مرتبه سوم نامه اهل كوفه را نزد امام حسين عليه‏السلام به مكه برد، و امام پاسخ را توسط او قبل از اعزام مسلم بن عقيل براى مردم كوفه فرستاد، و چون مسلم به كوفه آمد سعيدبن عبدالله پس از عابس و حبيب‌بن مظاهر قيام نمود و اعلان بيعت و نصرت نمود، و مسلم‌بن عقيل او را مجددا با نامه‏اى براى امام عليه‏السلام به مكه فرستاد، و سعيدبن عبدالله ملازم او بود تا به كربلا آمد و شهيد شد.(وسيلة الدارين، 146).

109- مقتل الحسين، مقرم 246 / تنقيح المقال، 2/28.

110- شيخ مفيد رحمة الله فرموده است: چون مسلم به كوفه آمد، ابوثمامه با او همكارى مى‏كرد و از طرف او مسئوليت دريافت اموال را از شيعه داشته است، و به وسيله آن اموال با توجه به بصيرتى كه در امر سلاح داشت، اسحله خريدارى مى‏كرد. (ارشاد شيخ مفيد 2/46).

111- ابصار العين، 69.

112- ابصار العين، 100.

113- ابصار العين، 95.

114- «به پيش اى هدايت شده و راهنما، امروز جدت نبى اكرم را ديدار خواهى كرد، و همچنين حسن مجتبى و على مرتضى را و جعفر طيار آن جوانمرد شجاع و حمزه شير خدا شهيد زنده را.»

115- نفس المهموم، 277.

116- نفس المهموم، 181.

117- بحار الانوار، 5/25.

118- تذكرة الخواص، 145.

119- «امروز جدت نبى مكرم را ديدار خواهم كرد، سپس پدرت مرتضى على را، آن كسى كه او را وصى پيامبر مى‏شناسيم.»

120- مقتل الحسين، مقرم 254.

121- ابصار العين، 89.

122- «نامم يزيد و من فرزند مغفل هستم، در دست راستم شمشيرى صيقل داده شده است، آن را بر تارك‌ها در ميان غبارها فرود آورم، و از حسين بزرگوار با فضليت دفاع كنم، او كه فرزند رسول خدا بهترين پيامبران است.»

123- ابصار العين، 91.

124- ابصار العين، 77.

125- بعضى او را عابس بن شبيب آورده‏اند(تظلم الزهرأ، 192)، ولى در ابصار العين، 74 و تنقيح المقال 2/112 او را عابس بن ابى شبيب ضبط كرده‏اند.

126- اساسا قبيله بنى شاكر از علاقمندان اهل‌بيت عليهم السلام بوده‏اند، خصوصا اخلاص زيادى زيادى نسبت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام داشته‏اند. نصر بن مزاحم در كتاب «وقعة صفين» نقل كرده است كه اميرالمؤمنين در جنگ صفين فرمود: اگر تعداد قبيله بنى شاكر به هزار نفر مى‏رسيد، حق عبادت خدا بجا آورده مى‏شد. و بنى شاكر از شجاعان جنگ بودند كه آنها را «فتيان الصباح» يا جوانمردان صبح مى‏ناميدند.

ابو مخنف مى‏گويد: چون مسلم بن عقيل به كوفه آمد و در خانه مختار مستقر گشت و شيعيان نزد او گرد آمدند، مسلم نامه امام را بر آنها قرائت كرد، همه گريستند و هجده هزار نفر يا بيشتر با او بيعت كردند، عابس بن شبيب بپاخاست و گفت: من شما را از مردم خبر نمى‌دهم زيرا نمى‌دانم در دل‌هاى آنها چه قصدى است ولى از خودم مى‏گويم، من دعوت شما را اجابت كرده و با دشمن شما مى‏جنگم و در يارى شما شمشير مى‏زنم تا اين كه خدا را ملاقات نمايم و هدفى جز تحصيل رضايت خدا ندارم، آنگاه حبيب برخاست و كلام عابس را تأييد نمود.

هنگامى كه مردم با مسلم بن عقيل بيعت كردند، نامه‏اى به امام عليه‏السلام نوشته و آن را توسط عابس بن شبيب به مكه ارسال داشت. (وسيلة الداين، 158).

127- ابصار العين، 74.

128- مقتل الحسين، خوارزمى 2/22.

129- ابصار العين، 76.

130- ابو على در كتاب رجالش نقل كرده است كه جون از اهل نوبه و حضرت على عليه‏السلام او را به يكصد و پنجاه دينار خريده و او را به ابوذر غفارى بخشيده بود، و چون ابوذر به دستور عثمان به «ربذه» تبعيد شد او به همراه ابوذر به ربذه رفت، و در سال 32 هنگامى كه ابوذر وفات يافت به مدينه بازگشت و در خدمت حضرت على عليه‏السلام و سپس نزد فرزندش حسن عليه‏السلام بود و پس از آن همراه امام حسين عليه‏السلام از مدينه به مكه و از آنجا به عراق آمد. (وسيلة الدارين، 115).

131- «چگونه اهل فجور مى‏بينند مبارزه غلام سياه را با شمشير مشرفى و جدا كننده؟ من با دست و زبان از آل پيامبر دفاع كنم، اميدوارم روز قيامت بهشت نصيبم گردد.»

132- نفس المهموم، 290.

133- «بر شمشيرها و نيزه‏ها صبر مى‏كنم، و اين تحمل و شكيبايى به جهت وارد شدن به بهشت است.»

134- ابصار العين، 77، ولى صاحب مناقب او را از شهداى حمله اول ذكر كرده است. در اصابه آمده است: عبدالرحمن بن الكدن بن ارحب، صحابى و كان من أصحاب النبى له هجرة و فضل فى دينه (وسيلة الداين 164)؛ ولى در تنقيح المقال 2/145 او را از جلمه تابعين ذكر كرده است.

135- «دريا از نيزه و شمشير زدنم گرم، و فضا از تيرهاى من پر مى‏شود؛ چون شمشيرم در دست راستم ظاهر شود؛ قلب شخص حسود را پاره سازد.»

136- بحار الانوار، 5/30.

137- «ان ابنى هذا - يعنى الحسين - يُقتل بارض كربلا فمن شهد منكم فلينصره.»

138- اسد الغابة، 1/349.

139- مقتل الحسين، مقرم 252.

140- ابصار العين، 104.

141- وسيلة الدارين، 165.

142- مقتل الحسين، مقرم 253/ وسيلة الدارين، 114.

بعضى او را فرزند مسلم بن عوسجه مى‏دانند و گفته‏اند: چون به ميدان آمد اين رجز مى‏خواند:

اميرى حسين و نعم الامير سرور فواد البشير النذير على و فاطمة والدا هو هل تعلمون له من نظير(نفس المهوم، 293)

143- «من پيرزنى ضعيف و ناتوانم، نحيف و سالخورده‏ام، شما را با ضربه‌اى شديد مى‏زنم تا دفاع نمايم از فرزندان فاطمه شريف.»

144- بحار الانوار، 45/28.

145- ابصار العين، 85.

146- ابصار العين، 108.

147- نفس المهموم، 284.

148- ابصار العين، 113.

149- ابصار العين، 114.

150- «از مالك ضرغام به سوى شما ضربه جوانى كه از بزرگان حمايت كنند، اميد ثواب كامل الهى را دارد از خداوند دانا و سبحان.»

151- ابصار العين، 115.

152- ابصار العين، 115.

153- مثير الاحزان، 62.

154- ابصار العين، 79.

155- «بشارت باد تو را كه به راه رشد هدايت يافتى اى پسر احمد، و در بهشت فردوس رتبه‏اى والا خواهى داشت.»

156- ابصار العين، 80.

157- ابصار العين، 115.

158- ابصار العين، 125.

159- وسيلة الدارين، 184.

160- حياة الامام الحسين، 3/236.

161- حياة الامام الحسين 3/238 / وسيلة الدارين، 180.

162- «من فرزند عبدالله از آل يزن هستم، دين من همان دين حسين و حسن است؛ شما را با شمشير مى‏زنم زدن جوانى از يمن، اميد رستگارى دارم نزد پروردگار».

163- حياة الامام الحسين، 3/239.

164- حياة الامام الحسين، 3/237.

165- تنقيح المقال، 3/247.

166- ابصار العين، 101؛ و در كامل ابن اثير، 4/79 به جاى عروة بن بكار و زيد بن ورقأ كشندگان سويد بن عمرو، عروة بن بطان تغلبى و زيد بن رقاد الجهنى ذكر شده‏اند.

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:14
غربت و تنهايي امام حسين عليه السلام 

اشعار امام

 

هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام طفل شيرخوار را دفن كرد، بپاخاست و اين اشعار را قرائت كرد:

«اينان به خدا كافر شدند، و از ثواب الهى از دير زمان اعراض كردند؛ على را در گذشته كشتند، و فرزندش حسن، زاده بهترين خلق را شهيد كردند؛ و اين نتيجه كينه اينان بود، آنگاه گفتند: الان بر حسين به طور جمعى يورش بريم، اى واى بر گروهى كه پست هستند، جمعيت را گرد آورند براى اهل دو حرم؛ سپس حركت كردند و يكديگر را سفارش نمودند بر كشتن من براى خشنودى دو ملحد (عبيدالله و يزيد)؛ از خدا بر ريختن خونم نترسيدند، به امر عبيدالله كه زاده دو كافر است؛ ابن سعد با لشكرش همانند قطرات باران بر من تير زدند؛ مرا جرم و گناهى از گذشته نبود، جز اين كه فخر مى‏كردم به نور فرقدين (دو ستاره): على بهترين خلق بعد از پيامبر، و پيغمبر كه والدين او هر دو از قريشند؛ برگزيده خدا از خلق پدرم على است، سپس مادرم، پس من فرزند دو برگزيده هستم؛ نقره‏اى كه از طلا خالص گرديده، من همان نقره هستم و فرزند دو طلا؛ چه كسى همانند جد من در دنيا دارد، يا همانند پدرم، پس من فرزند دو ماه هستم؛ مادرم فاطمه زهرا، و پدرم شكننده سپاه كفر است در بدر و حنين؛ ريسمان محكم دين على مرتضى است، و پراكنده كننده لشكر دشمن و نمازگزار و به دو قبله؛ براى او در جنگ احد واقعه‏اى است كه حرارت آن فروكش كرد با گرفتن دو سپاه؛ سپس در احزاب و فتح، كه در آن نابودى دو سپاه عظيم بود؛ در راه خدا چه كردند، امت زشت كردار با عترت پيامبر و على؛ عترت نيكوكردار نبى مصطفى، و على بزرگوار و شجاع هنگام مقابله با سپاه؛ او خدا را در كودكى پرستيد، در حالى كه قريش دو بت را مى‏پرستيدند؛ او بتها را رها كرد و آنها را سجده نكرد، با قريش هرگز حتى به مقدار طرفة العين.»

آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آيا خداپرستى در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و يا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟ زنان حرم وقتى كه اين را از امام عليه‏السلام شنيدند صداى آنها به گريه بلند شد.

استغانه امام عليه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليه‏السلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:

اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنويد؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.

استغاثه امام عليه‏السلام

چون امام عليه‏السلام بدن‌هاى پاك و پاره پاره‏ يارانش را ديد كه بر روى خاك كربلا افتاده است و ديگر كسى نمانده است كه از او حمايت كند و نيز بي‌تابى اهل‌بيت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ايستاد و فرياد برآورد كه:

هل من ذابٌ‏ٍ يذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ يخاف اللّهِ فينا؟ هل من مغيث يرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معين يرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟

آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آيا خداپرستى در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و يا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟

زنان حرم وقتى كه اين را از امام عليه‏السلام شنيدند صداى آنها به گريه بلند شد

و امام سجاد عليه‏السلام چون استغانه پدر را شنيد، از خيمه بيرون آمد و او آنچنان بيمار بود كه نمى‌توانست شمشير خود را حمل كند، و با اين ضعف مفرط به سوى ميدان حركت كرد در حالى كه ام‏كلثوم از پشت سر او را صدا مى‏زد كه: اى فرزند برادرم! بازگرد، و آن حضرت مى‏گفت: اى عمه! مرا بگذار كه در برابر پسر رسول خدا مبارزه كنم.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: اى خواهر! او را نگاه دار كه زمين خالى از نسل آل محمد نشود

اين استغانه امام عليه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليه‏السلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:

يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! و يا مسلم بن عوسجه! و يا ابطال الصفأ! و يا فرسان الهيجأ! مالى اُناديكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجيبون؟! و انتم نيام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ايّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.

اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنويد؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.

در بعضى از روايات آمده است كه آن بدن‌هاى پاك به حركت در آمدند تا به نداى امام مظلوم خود لبيك گفته باشند و به زبان حال و يا به لسان قال مى‏گفتند: «ما براى اجراى فرامين تو حاضريم و در انتظار مقدم مبارك تو هستيم.»

سفارش امام حسين به امام سجاد عليه‏السلام

از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: پدرم در روز شهادتش مرا به سينه چسبانيد در حالى كه خون ار سراپايش مى‏جوشيد و به من فرمود: اى فرزندم! اين دعا را كه تعليم مى‏كنم حفظ كن كه آن را مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام به من تعليم كرد و او از رسول خدا و رسول خدا از جبرئيل نقل كرده‏اند، هنگامى كه حاجت بسيار مهم و غمى بزرگ و امرى عظيم و دشوار به تو رو كند بگو: «بحق يس والقرآن الحكيم و بحق طه و القرآن العظيم، يا من يقدر على حوائج السائلين، يا من يعلم ما فى الضمير، يا منفّساً فن المكروبين، يا مُفرّجاً عن المغمومين، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لايحتاج الى التفسير صلِّ على محمد و آل محمد و افعل بى كذا و كذا.»

نوشته‏اند: امام عليه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانيد تا اين كه عمر بن سعد فرياد برآورد: واى بر شما! مى‏دانيد با چه كسى مبارزه مى‏كنيد؟! اين فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است! پس، از همه سوى بر او بتازيد؛ پس از صدور اين فرمان صد و هشتاد نفر با نيزه و چهار هزار نفر با تير به آن حضرت حمله‌ور شدند.

وداع امام عليه‏السلام

در اين هنگام امام عيله السلام براى وداع به سوى خيام آمد و فرمود: «يا سكينه! يا فاطمه! يا زينب ! يا ام‌كلثوم! عليكنّ منّى السّلام!»

سكينه فرياد بر آورد: اى پدر! آيا تن به مرگ داده‏اى؟!

امام عليه‏السلام فرمود: چگونه چنين نباشد كسى كه نه كمك كننده‏اى دارد و نه ياورى؟

سكينه گفت: اى پدر! ما را به حرم جدمان بازگردان!

امام عليه‏السلام فرمود: اگر مرغ قطا را رها مى‏كردند مى‏خوابيد

خانم‌هاى حرم با شنيدن سخنان امام به زارى و شيون پرداختند، امام عليه‏السلام آنها را آرام فرمود و روى به‏ ام اكلثوم نمود و گفت: اى خواهر! تو را وصيت مى‏كنم كه خوددار باشى! آنگاه سكينه فريادكنان به سوى امام آمد، و آن حضرت سكينه را بسيار دوست مى‏داشت، او را به سينه چسبانيد و اشك او را پاك كرد و گفت:

سيطول بعدى يا سكينه فاعلمى منك البكأ اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرًْ مادام منّى الروح فى جثمانى فاذا قلت فانت اولى بالّذى تأتيننى يا خيرة النّسوان

دختر سه ساله


هنگامى كه امام عليه‏السلام با اهل حرم وداع كرد و اراده ميدان فرمود: دختر سه ساله خود را بوسيد و آن طفل از شدت تشنگى فرياد بر آورد: «يا ابتاه! العطش!» آن حضرت فرمود: اى دختر كوچك من! صبر كن تا برايت آبى بياورم.

پس آن حضرت روانه ميدان شد و به سوى فرات رفت، در اين زمان مردى از سپاه كوفه آمد و گفت: اى حسين! لشكر به خيمه‏ها ريختند.

آن حضرت از فرات بيرون آمد و خود را به سرعت به خيمه‏ها رسانيد. آن دختر كوچك به استقبال پدر آمد و گفت: اى پدر مهربان! براى من آب آورده‏اى؟!

امام از شنيدن اين سخن، اشك از ديدگانش جارى شد و فرمود: عزيزم! به خدا سوگند كه تحمل تشنگى و بي‌قرارى تو بر من دشوار است؛ پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پيشانى او كشيد و او را تسلى داد؛ و چون امام خواست از خيمه‏ها بيرون رود آن طفل به سوى امام دويد و دامان امام را گرفت، امام فرمود: اى فرزندم! نزد تو خواهم آمد.

از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است: امام حسين عليه‏السلام چون هنگام شهادتش رسيد دختر بزرگش فاطمه را خواند و نامه‏اى پيچيده به او داد و وصيتى به صورت شفاهى به او فرمود، و على بن الحسين عليه‏السلام به گونه‏اى بيمار بود كه اميد بهبودى او را ظاهراً نداشتند و فاطمه آن نوشته را به على بن الحسين تسليم كرد و پس از او به ما رسيد.

 

مبارزه امام عليه‏السلام


 

آنگاه امام عليه‏السلام در حالى كه شمشيرش را برهنه كرده بود در برابر سپاه دشمن ايستاد و اين اشعار را قرائت فرمود:

انا ابن على الطُّهر من آل هاشمٍ كفانى بهذا مفخراً حين افخر و جدّى رسول اللّه اكرم من مشى و نحن سراج الله فى الخلق نزهر و فاطم امُّى من سلالة احمد و عمّى يُدعى ذا الجناحين جعفر و فينا كتاب اللّه أُنزل صادقاً و فينا الهدى و الوحى بالخير يُذكر و نحن امان اللّه للنّاس كلّه منطول بهذا فى الانام و نجهر و نحن ولاْ الحوض نسقى وُ لا تنابكأس رسول اللّه ما ليس يُنْكر و شيعتنا فى النّاس اكرم شيعة و مبغصنا يوم القيامة يخسر.

سپس آنان را به مبارزه طلبيد و هر كس به ميدان قدم مى‏نهاد او را به قتل مى‏رسانيد تا گروه زيادى از دشمن را كشت، پس بر ميمنه سپاه حمله كرد و مى‏گفت:

الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول لنارح.

آنگاه بر مسيره حمله‌ور مى‏شد و مى‏فرمود:

انا الحسين بن على آليت ان لا انثنى احمى عيالات ابى امضى على دين النبى

امام فرمود: لباسى را براى من آريد كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زير لباس‌هايم بپوشم كه از بدنم بيرون نياورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، اين لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد. پس آن را چاك زده و پوشيد، و چنين كرد كه آن را بيرون نياورند.

نوشته‏اند: امام عليه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانيد تا اين كه عمر بن سعد فرياد برآورد: واى بر شما! مى‏دانيد با چه كسى مبارزه مى‏كنيد؟! اين فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است! پس، از همه سوى بر او بتازيد؛ پس از صدور اين فرمان صد و هشتاد نفر با نيزه و چهار هزار نفر با تير به آن حضرت حمله‌ور شدند.

امام عليه‏السلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجاج زبيدى كه با چهار هزار نفر بر شريعه نگهبان بودند حمله كرد و اسب خود را در شريعه فرات راند، و چون اسب سر در آب برد كه بنوشد امام فرمود: تو تشنه‏اى و من تشنه، واللّه كه آب ننوشم تا تو آب نخورى، و چون اسب سخن امام را شنيد سر برداشت، و آب ننوشيد! گويا سخن امام را فهميد.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: بنوش كه من نيز بنوشم! پس امام عليه‏السلام دستش را دراز كرد و مشتى از آب را برداشت.

شمر به امام گفت: به خدا سوگند كه به آن دسترسى پيدا نخواهى كرد.

پس مردى به امام عليه‏السلام گفت: فرات را مى‏بينى كه همانند شكم ماهيان جلوه مى‏كند؟! به خدا سوگند كه از آن ننوشى تا لب تشنه جان دهى!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: خدايا او را تشنه بميران.

نوشته‏اند كه: آن مرد پس از آن ماجرا فرياد مى‏زد: مرا آب دهيد! آب برايش مى‏آوردند و آنقدر مى‏نوشيد كه از دهانش مى‏ريخت، باز فرياد مى‏زد: مرا سيراب كنيد! تشنگى مرا كشت! و چنين بود تا جان داد.

برخى هم گفته‏اند كه: در آن هنگام سوارى گفت: اى ابا عبدالله! تو از خوردن آب لذت مى‏برى در حالى كه حريم تو را غارت مى‏كنند؟!

پس امام از شريعه بيرون آمد و بر آن قوم حمله كرد تا خود را به خيمه آل الله رسانيد و ديد كه سراپرده‏اش هنوز از دستبرد دشمن در امان مانده است.

آخرين خطبه

امام عليه السلام در آخرين خطبه خود با بيانى بليغ و رسا دشمنان را از مغرور شدن به دنيا و به آن بر حذر داشت، و از نوشته مورخان چنين بر مى‏آيد آن حضرت به فاصله كوتاهى پس از ايراد اين خطبه پر شور به شهادت رسيد، و آن خطبه چنين است:

عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنيا على حذر فان الدنيا لو بقيت لاحد و بقى عليها احد لكانت الانبيأ احق بالبقأ و اولى بالرضأ و ارضى بالقضأ، غير ان الله تعاى خلق الدنيا للبلأ و خلق اهلها للفنأ، فجديدها بال و نعيمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل بلغة و الدار قلعة، فتزودوا فانّ خير الزاد التقوى و اتقوا الله لعلّكم تفلحون.

اى بندگان خدا! تقواى خدا پيشته سازيد و از دنيا حذر كنيد، اگر دنيا براى كسى باقى مى‏ماند و كسى در دنيا جاويدان بود انبياى الهى سزوارترين مردم به بقأ و اولى به رضا و خشنودى و راضى‏تر به قضاء الهى بودند، ولى خداى تعالى دنيا را براى بلا و آزمايش آفريده است و اهل آن را براى فنا خلق فرموده، هر چيز نو و جديد آن كهنه مى‏شود و نعمت‌هاى آن از بين مى‏رود و سرور آن به تلخى مبدل گردد؛ دنيا منزل ماندن نيست بلكه محل توشه برگرفتن است، پس توشه برگيريد كه بهترين توشه‏ها تقوى است و تقواى خدا را پيشه سازيد تا رستگار شويد.

آخرين وداع

سپس امام عليه‏السلام براى بار دوم به خيام آمد و با اهل‌بيت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكيبايى فراخواند و به ثواب و اجر الهى وعده داد و فرمان داد كه لباس‌هاى خود را پوشيده و آماده بلا شوند و به آنان فرمود: خود را براى سختي‌ها مهيا كنيد و بدانيد كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را ختم به خير خواهد نمود و دشمنان شما را به انواع گرفتار خواهد ساخت و در عوض رنج‌ها و سختي‌هايى كه مى‏كشيد شما را از انواع نعمت‌ها و كرامت‌ها برخوردار خواهد كرد، پس شكوه مكنيد و سخنى نگوئيد كه از قدر و ارزش شما بكاهد.

آنگاه فرمود: لباسى را براى من آريد كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زير لباس‌هايم بپوشم كه از بدنم بيرون نياورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، اين لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد.. پس آن را چاك زده و پوشيد، و چنين كرد كه آن را بيرون نياورند.

و چون خواست به طرف ميدان رود التفاتى به سوى دخترش كه از زنان جدا گشته و در گوشه‏اى مى‏گريست و ندبه مى‏كرد، نمود، امام عليه‏السلام نزد او آمد و او را تسلى داد و اين زبان حال اوست:

هذا الوداع عزيزتى و الملتقى يوم القيامة عند حوض الكوثر فدعى البكأ و للارسار تهيئى و استشعرى الصبر الجميل و بادرى و اذا رايتينى على وجه الثرى دامى الوريد مبضعاً فتصرى

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:11
شهادت سالار شهيدان 

 

یورش وحشیانه!

آنگاه عمر بن سعد فرياد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسين در كنار خيمه‏ها با اهل‌بيت خود مشغول وداع است بر او حمله كنيد! كه اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه ميمنه از ميسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله كرده و او را تير باران نمودند به گونه‏اى كه تيرها از ميان طناب چادرها و خيمه‏ها مى‏گذشت و پيراهن بعضى از زنان را پاره مى‏كرد، پس امام عليه‏السلام بر سپاه دشمن حمله كرد و همانند شيرى خشمگين بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران تير مى‏باريد و آن بزرگوار سينه‏اش را سپر آن تيرها قرار مى‏داد.

در اين هنگام امام عليه‏السلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‏كنيد؟ آيا حقى را ترك كردم يا سنتى را تغيير داده‏ام؟ و يا شريعتى را تبديل كرده‏ام؟!

آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‏كنيم به خاطر كينه‏اى كه از پدرت داريم! و آنچه با پدران و بزرگان ‏ما در روز بدر و حنين كرده است.

چون امام عليه‏السلام اين سخن را از آن گروه شنيد به سختى گريست و بعد به طرف راست و چپ نگريست ولى كسى از انصارش را نديد مگر اين كه خاك بر پيشانى آنها نشسته و شهيد شده بودند.

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بين او و خيمه‏ها و اهل‌بيت آن حضرت حائل شد؛ امام عليه‏السلام بر سپاه كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب خود باز گرديد!

تير سه شعبه


امام عليه‏السلام ايستاد تا لحظه‏اى استراحت نمايد در حالى كه در اثر مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پيشانى مباركش اصابت كرد، پس لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نمايد تيرى سه شعبه آهنين و مسموم بر سينه مباركش - و بر اساس بعضى از روايات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدايا! تو مى‏دانى اينان كسى را مى‏كشند كه روى زمين فرزند پيامبرى جز او نيست؛ سپس تير را گرفته از پشت بيرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زير آن زخم گرفته، چون از خون لبريز شد به آسمان پاشيد و از آن خون قطره‏اى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش ماليد و فرمود: همين گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگويم: اى رسول خدا! مرا اين گروه كشتند.

تهاجم به خيام

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بين او و خيمه‏ها و اهل‌بيت آن حضرت حائل شد؛ امام عليه‏السلام بر سپاه كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب خود باز گرديد!

شمر ندا كرد: چه مى‏گوئى اى پسر فاطمه ؟!

امام عليه‏السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‏كنم و شما با من جنگ داريد، زنان را گناهى نيست، به اين گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.

شمر گفت: اين چنين خواهيم كرد اى پسر فاطمه!

آنگاه رو به لشكرش كرده و فرياد زد: از حرم و سراپرده اين مرد دور شويد و آهنگ خود او كنيد! كه به جان خودم سوگند او كفو كريمى است!

پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گرديده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‏كرد و آنان بر آن حضرت يورش مى‏بردند و در آن حال در طلب جرعه‏اى آب بود كه نيافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.

و گفته‏اند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.

پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهيز كرده و هر كدام اين كار را به ديگرى واگذار مى‏نمودند، در اين هنگام شمر فرياد زد: واى بر شما! مادرتان در عزايتان بگريد! چه انتظارى داريد؟ او را بكشيد. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.

بعضى نوشته‏اند كه: امام حسين عليه‏السلام سه ساعت از روز روى زمين افتاده بود و به آسمان نظر مى‏كرد و مى‏گفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، يا غياث المستغثين»، پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‏گفت: در كشتن او شتاب كنيد.

امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين عليه‏السلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گريست و كوه‌ها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت.

شبث بن ربعى در حالى كه شمشير در دست داشت نزديك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار جدا نمايد، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشير را رها كرده و در حالى كه فرياد مى‏زد فرار كرد.

دعاى امام عليه‏السلام

و چون امر بر حسين سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم متعالى المكان عظيم الجبروت شديد المحال غنى عن الخلائق عريض الكبريأ قادر على ما تشأ قريب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قريب اذا دعيت محيط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب اليك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب اليك فقيراً و افزع اليك خائفاً و ابكى مكروباً و استعين بك ضعيفا و اتوكل عليك كافياً اللهم احكم بيننا و بين قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبيك و ولد حبيبك محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم الذى اصطفيته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً يا ارحم الراحمين."

اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظيم و تدبير و عقابى شديد، بى نياز از خلائق و داراى كبريائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قريب و به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نيكو، چون خوانده شوى نزديك و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‏پذيرى، بر هر چه اراده كنى نيرومند و بر آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گويند سپاس جزا دهى و چون تو را ياد كنند يادشان كنى، تو را مى‏خوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه فقيرم، به تو پناه مى‏برم در هراس و ترس و مى‏گريم در سختي‌ها، و از تو كمك مى‏گيرم در حال ضعف، و بر تو توكل مى‏كنم و مرا كافى است. خدايا بين ما و قوم ما تو حكم فرما، اينان ما را فريفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پيامبر توايم فرزند حبيب تو محمد كه او را به رسالت برگزيدى و او را امين وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشايشى اى مهربان‌ترين مهربانان.

مناجات امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام در آخرين لحظات عمر شريفش با خدا راز و نياز نموده با اين جملات مناجات مى‏كرد:

"صبراً على قضائك يا رب، لا اله سواك يا غياث المستغيثين مالى ربُّ سواك ولا معبود غيرك، صبراً على حلمك يا غياث من لا غياث له يا دائماً لا نفاد له يا محيى الموتى يا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بينى و بينهم و انت خير الحاكمين."

بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پيشه سازم، خدايى به جز تو نيست! اى فريادرس استغاثه كنندگان! پروردگارى براى من غير تو نيست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر مى‏كنم اى فريادرس كسى كه جز تو فريادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‏كنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو در ميان من و اين گروه حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى.

شهادت امام عليه‏السلام

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گرديد، شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد!

پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نيزه‏اى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.

فرياد عقيله بني‌هاشم عليهاالسلام


زينب كبرى از خيمه بيرون آمد و فرياد مى‏زد: وا اخاه! وا سيداه! وا اهل بيتاه! اى كاش آسمان بر زمين سقوط مى‏كرد و اى كاش كوه‌ها خرد و پراكنده بر هامون مى‏ريخت. پس بر عمر بن سعد فرياد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‏كشند و تو تماشا مى‏كنى؟ او هيچ جوابى نداد! زينب فرياد برآورد و گفت: واى بر شما! آيا در ميان شما مسلمانى نيست؟ باز هيچ كس پاسخى نداد.

و بعضى نقل كرده‏اند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گرديد ولى صورتش را از زينب برگرداند.

هلال بن نافع

هلال مى‏گويد: ما با اصحاب عمر بن سعد ايستاده بوديم كه ناگهان ديديم كسى فرياد مى‏زد: اى امير! بشارت كه اينك شمر حسين را به قتل رساند!

هلال مى‏گويد: من ميان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‏كردم! به خدا قسم هيچ كشته به خون آغشته‏اى را نيكوتر و درخشنده روى‏تر از او نديدم. نور چهره و زيبائى هيئت او انديشه قتل وى را از ياد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‏خواست، شنيدم مردى مى‏گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حميم آن بنوشى.

و امام را شنيدم در پاسخ مى‏فرمود: من نزد جدم مى‏روم و در بهشت در كنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كرديد به او شكايت كنم. پس همه جماعت در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نيافريده بود و من گفتم: به خدا قسم ديگر در هيچ كار با شما شريك نشوم!

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گرديد، شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نيزه‏اى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.

آخرين لحظات


پس زمانى گذشت هر كس كه نزديك آن بزرگوار مى‏شد و كشتن امام براى او ممكن بود، باز مى‏گشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را مالك بن نمير كندى مى‏گفتند و او مردى شقى و بى‌باك بود نزديك امام آمد و شمشيرى بر سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسيد كه خون جارى گرديد. امام حسين عليه‏السلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن هميشه در فقر و مسكنت به سر مى‏برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از كار افتاد.

و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمين فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حيرت بودند كه او در چه حالتى است؟ بعضى مى‏گفتند: او از دنيا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ كردن ندارد.

فرمان قتل

عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پياده شو و او را به قتل برسان، خولى بن يزيد سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پياده شد و با شمشير بر گلوى شريف آن حضرت مى‏زد و مى‏گفت: والله! من سر تو را جدا مى‏كنم و مى‏دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترين مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.

تعيين قاتل

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خليفة بن خياط نقل كرده است: آن كسى كه امام حسين را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امير لشكر عمر بن سعد بوده است، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سينه مبارك امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آيا مرا مى‏كشى و مى‏دانى من كيستم؟

شمر گفت: تو را خوب مى‏شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏كشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشير به شهادت رساند و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.

2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسين را از بدن جدا كن، خولى چون خواست چنين كند فتورى در او پيدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدك!»؛ «خدا بازويت را سست گرداند از چه مى‏لرزى؟» پس خود پياده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!

3- «خولى بن يزيد» او بر امام يورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبيدالله بن زياد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت خيرالناس اما و ابا و خيرهم ان ينسبون نسبا.

شيون ملائكه

چون امام عليه‏السلام به شهادت رسيد ملائكه آسمان به شيون آمدند و گفتند: پروردگارا! اين حسين برگزيده تو و فرزند پيامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم عليه‏السلام را براى ملائكه ظاهر گردانيد و فرمود: به وسيله اين قائم از خون حسين انتقام خواهم گرفت.

و گفته‏اند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.

خبر شهادت

راوى مى‏گويد: كنيزى از ناحيه خيام امام حسين عليه‏السلام بيرون آمد، مردى به او گفت: يا امة الله! مولاى تو كشته شده است.

آن كنيز مى‏گويد: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فرياد زدم و زنان حرم نيز بپاخاسته و همراه من فرياد زدند.

همه از خيمه‏ها بيرون دويدند ولى سالار زينب را نديدند.

آخرين شهيد

سويد بن مطاع در ميان شهدا در اثر جراحات زياد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تيرهاى دشمن روى زمين افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنيد كه مى‏گويند: قتل الحسين! «حسين كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مى‏تواند برخيزد و با او حربه‏اى بود و شمشير او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زيد بن رقاد به قتل رسانيدند و او آخرين نفر از اصحاب امام حسين بود كه شهيد گرديد.

ذوالجناح

پس اسب آن حضرت شيهه كشان و گريان به جانب خيمه‏ها شتافت در حالى كه پيشانى خود را به خون امام عليه‏السلام آغشته نموده بود. و از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه اسب مى‏گفت «الظلمية الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پيامبر خود را كشتند» و با همان فرياد رو به خيمه‏ها آورد.

و در زيارت ناحيه آمده است:

"فلما رأين النّسأ جوادك مَخزيّاً و نظرن سرجك عليه ملويّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعويل داعيات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سيفه على نحرك قابض على شيبتك بيده ذابح لك بمهنّده."

پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هيئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زينش واژگون و يالش پر از خون است از خيمه‏ها بيرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پريشان و بر صورت خود سيلى مى‏زدند و نقاب از چهره‏ها مى‏افكندند و به صداى بلند شيون مى‏كردند و به سوى قتلگاه مى‏شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سينه مباركت نشسته بود و محاسن شريفت را در يك دست گرفته و با دست ديگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‏كرد.

دگرگونى عالم

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبير گفتند! زمين به سختى لرزيد و شرق و غرب تاريك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون باريد و هاتفى از آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسين بن على كشته شد.

رواى گفت: در آن وقت غبار شديد توأم با تاريكى و طوفان سرخى كه امكان ديدن نبود آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گرديده و ساعت‌ها ادامه داشت

امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين عليه‏السلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گريست و كوه‌ها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت

داودبن فرقد از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسين بن على عليه‏السلام شهيد شد آسمان نيلگون گرديد تا يك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمين بر حسين بن على عليه‏السلام يك سال گريست و بر يحيى بن زكريا نيز گريسته بود، و سرخى آسمان همان گريه آن است.

در «اثبات الوصيه» مسعودى آمده است: روايت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسين عليه‏السلام گريست؛ سؤال شد كه: علامت گريه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشيد در ميان سرخى طلوع و غروب مى‏كرد.

و سيوطى نقل مى‏كند كه: چون حسين بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشيد بر ديوارها زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى ديگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت شهيد شد خورشيد گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.

خلاد مى‏گويد: بعد از شهادت حسين عليه‏السلام تا مدتى خورشيد چون طلوع مى‏كرد بر ديوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‏خورد و مردم هر سنگى را بر مى‏داشتند زير آن خون تازه بود!

ابو قبيل مى‏گويد: چون حسين عليه‏السلام كشته شد خورشيد آن چنان گرفت كه ستارگان نيمه روز ظاهر گرديدند تا اين كه ما گمان كرديم قيامت برپا شده است.

و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پيامبر را در خواب ديد در حالى كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‏گريست، علت آن را پرسيد، پيامبر فرمود: هم اكنون حسين را كشتند.(336)

از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: چون حسين بن على را به شمشير زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فرياد زد: اى امتى كه بعد از پيامبر خود متحير و گمراه شده‏ايد! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.

مردم مدينه شامگاه آن روز كه حسين عليه‏السلام كشته شد هاتفى را شنيدند كه مى‏گفت:

مسح الرسول جبين هفله بريق فى الخدود ابواه من عليا قريش و جدُّه خير الجدود

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:10
امام... 

تعداد زخم‌هاى امام عليهالسلام

روايت شده است كه در پيراهن آن بزرگوار يكصد و چند نشانه از تير و نيزه و شمشير مشاهده شد، و از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه: بر بدن امام حسين عليهالسلام جاى سى و سه زخم نيزه و سى و چهار زخم شمشير پيدا كردند.

 

پس از شهادت

گفته اند: پس از شهادت امام عليهالسلام، سپاه دشمن براى به يغما بردن لباس‌هاى امام از يكديگر سبقت گرفتند.

طبرى از ابو مخنف نقل كرده است كه: لباس‌هاى امام را از بدن مباركش بيرون آوردند! سراويل آن حضرت را بحر بن كعب تميمى گرفت! (در الملهوف روايت نموده كه او زمين‌گير و پاهاى او خشك شد و از حركت ماند)، و پيراهن او را اسحاق بن حياة حضرمى برداشت و پوشيد (پس موى او ريخت و پيسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و يا جابر بن يزيد بر سر بست (و ديوانه شد)، و برنس آن حضرت را كه از خز بود مالك بن بشير كندى به يغما برد و چون همسرش از اين جريان آگاه يافت بين ايشان نزاع در گرفت (او نيز فقير و مستمند باقيمانده عمرش ار زندگى كرد)، و زره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را كشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره ديگر آن حضرت را مالك بن نمير گرفت و پوشيد (و مجنون گرديد)، قطيفه آن بزرگوار را قيس بن اشعث برداشت كه از جنس خز بود و پس از آن او را قيس قطيفه ناميدند (و خوارزمى نقل كرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانوادهاش از او كناره مىگرفتند و او را در مزبله انداختند تا اين كه مرد و سگ‌ها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و كفش آن حضرت را مردى از قبيله بنى اود برداشت كه او را اسود مىگفتند، و شمشير او را مردى از قبيله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبيب بن بديل افتاد، و در الملهوف آمده كه اين شمشير به غارت رفته غير از ذوالفقار است كه آن از ذخائر نبوت و امامت است.

ابن شهر آشوب مىگويد: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحيل بن خثيمه جعفى بن شبيب حضرمى و جرير بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را - آنگونه كه در اكثر مقاتل آمده است - بجدل بن سليم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و اين انگشتر غير از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زيرا آن را امام حسين عليهالسلام آن طورى كه شيخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسين عليهالسلام نمود.

محمد بن مسلم مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره خاتم امام حسين عليهالسلام سؤال نمودم كه بعد از ايشان به دست چه كسى رسيد؟ و به امام عرض كردم كه گويا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.

فرمود: چنين نيست كه مىگويند، به درستى كه حسين عليهالسلام به فرزندش على بن الحسين وصيت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار كرد.

ابن زائده مىگويد: ديگر شهدا و اصحاب و اهل‌بيت آن بزرگوار را نيز سپاه كوفه عريان نموده و لباسشان را به يغما بردند!

 

غارت خيام

دشمن در غارت خيمههاى حسينى بر يكديگر سبقت مىگرفتند به گونهاى كه چادر از سر زنان مىكشيدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بيرون آمده و همه مىگريستند و از فراق عزيزان و بزرگان خويش شيون مىكردند.

حميدبن مسلم روايت كرده است كه: زنى را ديدم از قبيله بنى بكر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود و هنگامى كه ديد آن گروه بر زنان حسين و خيام آنها يورش برده و غارت مىكنند، شمشيرى به دست گرفت و به سوى خيام آمده قبيله خود را صدا زد و گفت: اى آل بكر بن وائل! آيا دختران رسول خدا را تاراج مىكنند؟ «لا حكم الا لله، يا لثارات رسول الله»؛ «هيچ فرمانى جز فرمان خداوند نيست، به خونخواهى رسول خدا برخيزيد»، شوهرش او را گرفت و به جاى خود بازگرداند.

عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زياد، در ميان اصحابش فرياد برداشت: «كيست كه دواطلب باشد و بر پيكر حسين اسب بتازد تا سينه و پشت او را زير سم اسب‌ها لگدمال نمايد؟!» شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت! و ده نفر ديگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از: اسحاق بن حويه، اخنس بن مرثد، حكيم بن طفيل، عمرو بن صبيح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثيمه جعفى، واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبيت، اسيد بن مالك. (لعنة الله عليهم )

رواى گفت: سپاهيان عمر بن سعد زنان را از خيمهها بيرون نموده و آتش در آن افكندند، كه زنان به بيرون دويدند در حالى كه جامههايشان ربوده سر و پاى آنها برهنه بود!آنگاه يك مرد پستى از سپاه دشمن به اماكلثوم يورش برد و گوشواره او را به در آورد! و آن خبيث در حالى كه مىگريست متوجه فاطمه بنت الحسين گرديد و خلخال از پايش كشيد!

دختر امام حسين عليهالسلام با تعجب به او گفت: چرا گريه میكنى؟!!

او در پاسخ گفت: چگونه نگريم در حالى كه اموال دختر رسول خدا را غارت مىكنم!

فاطمه بنت الحسين چون اين عطوفت را ديد به او گفت: پس چنين مكن!

آن مرد گفت: هراس دارم ديگرى آن را بردارد!

پس آنچه در خيام از اموال و امتعه بود به يغما بردند. شمر قطعه طلائى را در خيام يافت و آن را به دخترش داد تا براى خود زيورى بسازد! آن طلا را نزد طلا ساز برد و چون آن طلا را در آتش گذاشت از بين رفت!

حميد بن مسلم مىگويد: به خدا سوگند من ديدم كه سپاهيان ابن سعد كه به خيمهها يورش برده بودند بر سر تصاحب جامههاى زنان با آنها نزاع مىكردند تا اين كه مغلوب شده و جامه آنها را مىبردند.

شمر با گروهى از پياده نظام به خيمه على بن الحسين عليهالسلام آمدند و او بر فراش خود خوابيده و به شدت بيمار بود، همراهان شمر به او گفتند كه: اين بيمار را به قتل نمى‌رسانى؟

حميد بن مسلم مىگويد: من گفتم: سبحان الله! آيا نوجوانان هم كشته مىشوند؟ اين كودك است و بيمارى او را بس است؛ پس من اصرار نمودم تا اين كه آنها را از كشتن او باز داشتم.

شمر گفت: ابن زياد مرا امر كرده است كه فرزندان حسين را به قتل برسانم ولى عمر بن سعد در جلوگيرى از كشتن او مبالغه كرد؛ خصوصا چون زينب دختر اميرالمؤمنين از قصد شمر مطلع شد آمد و گفت: او هرگز كشته نشود تا من كشته نشوم، آنگاه دست از او كشيدند.

فاطمه بنت الحسين عليهالسلام مىگويد: مردى را ديدم كه زنان را با سر نيزه خود تعقيب مىكرد، بعضى از آنان به بعضى پناه مىبردند! و جامهها و زيور آنان را ربوده بودند! اما آن مرد چون مرا ديد آهنگ من نمود، گريختم! او مرا دنبال نمود و با نيزه بر من حمله كرد كه من بر صورت خود افتاده و بيهوش شدم! و چون به هوش آمدم عمهام ام كلثوم را ديدم كه بر بالين من نشسته و گريه مىكند.

 

حميده دختر مسلم

حضرت مسلم بن عقيل را دخترى بود كه يازده سال داشت و نام او حميده و مادرش امكلثوم دختر على بن ابى طالب عليهالسلام است، و بعضى نام او را عاتكه و مادر او را رقيه دختر على‌بن ابى طالب عليهالسلام گفتهاند، و عمرش هفت سال بود، و در روز عاشورا چون لشكر به خيمهها هجوم بردند به شهادت رسيد!

 

آتش زدن خيمه ها

در اين هنگام دشمن براى سوزاندن خميههاى اهل‌بيت عليهم السلام اقدام نمود در حالى كه زنان و فرزندان در خيام بودند، پس شعله‌هايى از آتش آوردند در حالى كه يكى از آنها فرياد مىزد: «احرقوا بيوت الظالمين!!»؛ «سراپرده ظالمين را بسوزانيد!!» و ايشان آتش در خيمهها افكندند! دختران رسول خدا از خيمهها خارج شده و مىگريختند در حالى كه آتش آنها را از پشت سر تعقيب مىكرد! بعضى از كودكان يتيم دامن عمه را گرفته تا از آتش محفوظ بمانند و از ظلم دشمنان در امان باشند، و بعضى در بيابان متوارى و برخى به آن ستمگرانى كه دل‌هايشان خالى از مهربانى و عطوفت بود استغاثه مىكردند.

دشمن در غارت خيمه هاى حسينى بر يكديگر سبقت مىگرفتند به گونهاى كه چادر از سر زنان مىكشيدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بيرون آمده و همه مىگريستند و از فراق عزيزان و بزرگان خويش شيون مىكردند.

امام سجاد عليهالسلام در طول حياتش بعد از شهادت امام حسين عليهالسلام هرگاه خاطرههاى تلخ روز عاشورا را به ياد مىآورد با اشك و اندوه فراوان مىفرمود: به خدا سوگند هيچ گاه به عمهها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز اين كه بغض گلويم را مىگيرد و ياد مىكنم آن لحظات را كه آنها از خيمهاى به خيمه ديگر مىگريختند و منادى سپاه كوفه فرياد مىزد كه: خيمههاى اين ستمگران را بسوزانيد!

حميدبن مسلم مىگويد: عمر بن سعد نزديك خيمههاى امام آمد، زنان برخاسته و رو در روى او فرياد بر آوردند و گريستند، پس او به اصحابش گفت: كسى حق ندارد كه در خيمههاى اين زنان در آيد و متعرض اين جوان مريض (امام سجاد) شود. زنان از او خواستند تا لباس‌هاى غارت شده آنان را به ايشان باز گرداند تا خود را بپوشانند، عمر بن سعد گفت: كسى كه از متاع اين زنان چيزى برداشته بازگرداند؛ به خدا سوگند احدى از آن گروه چيزى را باز پس نداد، پس عمر بن سعد گروهى را به خيمه و سراپرده زنان گماشت و دستور داد آنها را نگهدارى كنند تا كسى از خيمهها خارج نگردد و آنان را آزار ندهند، آنگاه عمر بن سعد به چادر خود بازگشت.

مؤلف كتاب «معالى السبطين» نقل كرده است كه: شامگاه روز عاشورا دو طفل در اثر دهشت و تشنگى جان سپردند، و چون زينب كبرى براى جمع عيال و اطفال جستجو مىكرد آن دو طفل را نيافت تا اين كه آنها را در حالى كه دست در گردن يكديگر داشتند پيدا كرد كه آنها از دنيا رفته بودند.

 

درخواست جايزه

پس سنان بن انس بر در خيمه عمر بن سعد آمد و با صداى بلند فرياد زد:

انا قتلت الملك المحجبا

اوقر ركابى فضًْ و ذهبا

و خيرهم اذ ينسبون نسبا

قتلت خير الناس امّاً و ابا

و خيرهم فى قومهم مركبا

عمر بن سعد گفت: گواهى مىدهم كه تو ديونهاى! و هرگز عاقل نبودهاى! بعد دستور داد او را به درون خيمه آورند، و چون سنان بن انس وارد خيمه شد با چوبدستى خود بر او چند ضربه نواخت و گفت: اى احمق! اين چنين سخن مىگويى؟! به خدا سوگند اگر ابن زياد از تو بشنود گردن تو را خواهد زد!!

 

اوج بيدادگرى

آنگاه عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زياد، در ميان اصحابش فرياد برداشت: «من ينتدب للحسين؟!»؛ «كيست كه دواطلب باشد و بر پيكر حسين اسب بتازد تا سينه و پشت او را زير سم اسب‌ها لگدمال نمايد؟

شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت! و ده نفر ديگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از:

اسحاق بن حويه، اخنس بن مرثد، حكيم بن طفيل، عمرو بن صبيح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثيمه جعفى، واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبيت، اسيد بن مالك. (لعنة الله عليهم )

آنان با اسب بر بدن امام تاختند به گونهاى كه سينه مبارك آن بزرگوار را در هم كوبيدند. پس اين ده نفر آمدند و در برابر ابن زياد ايستاده و جايزه طلب كردند، ابن زياد گفت: شما كيستيد؟ اسيد بن مالك - يكى از اينان لعنهم الله - گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعبوبٍ شديد الاسر

عبيدالله فرمان داد تا جايزه ناچيزى به آنها دادند!!

امام سجاد عليهالسلام در طول حياتش بعد از شهادت امام حسين عليهالسلام هرگاه خاطرههاى تلخ روز عاشورا را به ياد مىآورد با اشك و اندوه فراوان میفرمود: به خدا سوگند هيچ گاه به عمهها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز اين كه بغض گلويم را مىگيرد و ياد مىكنم آن لحظات را كه آنها از خيمهاى به خيمه ديگر مىگريختند و منادى سپاه كوفه فرياد مىزد كه: خيمههاى اين ستمگران را بسوزانيد!

همچنين نقل شده است كه آنها سينه و كمر امام حسين عليهالسلام را زير لگد اسب‌ها كوبيدند. 

حديث جمّال

چون امام عليهالسلام به شهادت رسيد ساربان آمد و بدن آن بزرگوار را بدون سر يافت، دست برد تا كمربند حضرت را بردارد، آن بزرگوار دست خود را آورد و كمربند را گرفت، پس جمّال، دست آن حضرت را قطع كرد، و سپس مجدداً خواست كه كمربند را باز كند، امام عليهالسلام با دست چپ كمربند را گرفت، جمّال دست چپ آن حضرت را نيز قطع كرد.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:6
آثار ظلم 

 

اصحاب مجروح امام عليه‏السلام

بعضى از ياران امام عليه‏السلام به سبب جراحات در ميدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را به قتل نرساندند و اين افراد عبارت بودند از:

1- سوار بن حمير جابرى: او را در حالى كه مجروح شده بود از معركه قتال بيرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.

2- عمرو بن عبدالله:او نيز در ميدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود كه او را انتقال دادند و بعد از يك سال از دنيا رفت.

3- حسن بن الحسن:او فرزند امام حسن مجتبى عليه‏السلام و در كنار عموى گراميش امام حسين عليه‏السلام با سپاه كوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمين افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را ديدند كه رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه كه از اقوام مادرى او بود از كشتن او مانع شد او را با خود به كوفه برد و جراحات او را معالجه كرد تا اين كه التيام يافت، آنگاه از كوفه به مدينه منتقل گرديد.

كسانى كه بعد از امام عليه‏السلام شهيد شدند

سماوى نقل كرده است كه در كربلا 9 نفر شهيد شدند كه مادران آنان نيز در كربلا حضور داشتند:

1- عبدالله بن الحسين عليه‏السلام، مادرش رباب است.

2 - عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زينب كبرى است.

3 - قاسم بن الحسن عليه‏السلام، مادرش رمله است.

4 - عبدالله بن الحسن عليه‏السلام، مادرش دختر شليل بجلى است.

5 - عبدالله بن مسلم، مادرش رقيه دختر على عليه‏السلام است.

7 - عمرو بن جناده كه مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مى‏كرد.

8 - عبدالله كلبى كه او نيز بر اساس آنچه طاووسى ذكر كرده است مادرش او را ترغيب به جهاد مى‏كرد.

9 - على بن الحسين عليه‏السلام، مادرش ليلى است كه در خيمه ايستاده بود و دعا مى‏كرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى كه آن بزرگوار را شهيد كردند او شاهد شهادت فرزندش بود

و در تنقيح المقال آمده است كه منجح به همراه مادرش حسنيه نيز در كربلا حضور داشته است

كسانى كه بعد از امام عليه‏السلام شهيد شدند

 

از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه در واقعه كربلا به شهادت رسيدند پنج نفر بودند:

1- انس بن الحرث كاهلى كه همه مورخين شهادت او را در كربلا ذكر كرده‏اند.

2 - حبيب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذكر كرده است.

3 - مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذكر كرده است.

4 - هانى بن عروه مرادى كه در كوفه با مسلم بن عقيل شهيد شد و بيش از هشتاد سال داشت.

5- عبدالله بن يقطر حميرى كه سن او با سن امام حسين عليه‏السلام برابر بود، او نيز قبل از امام عليه‏السلام در كوفه شهيد شد.

كسانى كه بعد از امام عليه‏السلام شهيد شدند

1- «هفتاد و دو نفر» اين تعداد را بلاذرى نقل كرده است و مى‏گويد: تمام كسانى كه با حسين عليه‏السلام كشته شده‏اند از اصحاب و ياران او هفتاد و دو مرد بوده است. و شيخ مفيد رحمة الله همين تعداد را ذكر كرده است و مى‏گويد: امام حسين عليه‏السلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسين عليه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بودند. و همين عدد را ابن اثير در تاريخش آورده است. و باز همين تعداد را محمد بن جرير طبرى شيعى در «دلائل الامه» نقل كرده است، و همين قول مشهور است.

2- «هشتاد و هفت نفر» اين تعداد را مسعودى نقل كرده و مى‏گويد: جميع كسانى كه با حسين عليه‏السلام در روز عاشورا در كربلا كشته شده‏اند هشتاد و هفت نفر بوده‏اند.

3- «شصت و يك نفر» بعضى روايت كرده‏اند كه در آن روز تعداد شهيدان شصت و يك نفر بوده است، ولى ممكن است اين تعداد اصحاب و ياران امام غير از شهداى از اهل بيت و بنى هاشم بوده‏اند كه با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.

4- «هفتاد و هشت نفر» اين تعداد را سيد ابن طاووس نقل كرده است و مى‏گويد: روايت شده است كه اصحاب حسين عليه‏السلام هفتاد و هشت نفر بوده‏اند، و با امام عليه‏السلام هفتاد و نه نفر مى‏شوند و با آن تعدادى كه از «اثبات الوصيه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبيق مى‏كند.

5 - «هشتاد و دو نفر» اين تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل كرده است.

6 - «يكصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر عليه‏السلام نقل كرده‏اند كه شهداى كربلا چهل و پنج سواره و يكصد نفر پياده بوده‏اند.

كسانى كه بعد از امام عليه‏السلام شهيد شدند

چندتن از ياران امام عليه‏السلام بودند كه از دست ستمگران مجرمى كه تشنه ريختن خون هاى اهل بيت معصومين بودند نجات يافتند كه آنان عبارت بودند از:

1- امام زين العابدين عليه‏السلام، آن بزرگوار در كربلا بيمار بود، شمر خواست آن حضرت را به قتل برساند، زينب عليهاالسلام آمد و از كشتن او ممانعت كرد.

2- امام محمد بن على الباقر عليه‏السلام، آن بزرگوار در واقعه كربلا كودكى بود كه دو سال و چند ماه از عمر شريفش بيشتر نگذشته بود.

3- حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذكر كرديم كه مجروح شد و او را به كوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى يافت.

4- عمر بن الحسن.

5 - زيد بن الحسن.

چون اسيران را منتقل كردند اين سه نفر از اولاد امام حسن عليه‏السلام از جمله اسرأ بودند.

6 - قاسم بن عبدالله، او يكى ديگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طيار است.

7 - محمد بن عقيل.

8 - عقبة بن سمعان، او غلام حضرت رباب است،سپاهيان دشمن او را گرفته و نزد عمربن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو كيستى؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوك و غلامم. او را آزاد نمودند.

9- موقع بن ثمامه اسدى، او نيز با امام حسين عليه‏السلام بود و آنچه تير داشت به سوى دشمن افكند و با آنان مقاتله كرد، پس گروهى از قبيله‏اش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبيدالله از اين واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعيد نمود.

10- مسلم بن رباح، او با امام حسين عليه‏السلام بود و آن حضرت را خدمت مى‏كرد و چون امام عليه‏السلام كشته شد او رهائى پيدا كرده و نجات يافت، و او همان كسى است كه بعضى از وقايع كربلا را روايت مى‏كند.

11- ضحاك بن عبدالله، در گذشته بيان كرديم كه يكى ديگر از كسانى كه در كربلا كشته نشد ضحاك بن عبدالله مى‏باشد كه مشروحاً جريان امر را ذكر كرديم.

كسانى كه بعد از امام عليه‏السلام شهيد شدند

1- سويد بن ابى مطاع كه بيهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام عليه‏السلام و فرياد كودكان آن حضرت را شنيد، مقاتله كرد تا شهيد شد.

2 و 3 - سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف كه در سپاه دشمن بودند، چون امام عليه‏السلام شهيد شد و فرياد اطفال آن حضرت را شنيدند تائب شدند و روى به سپاه كوفه كردند و شمشير زدند تا به شهادت رسيدند.

4- محمد بن ابى سعيد بن عقيل كه چون امام حسين عليه‏السلام بر روى زمين افتاد و فرياد عيال و كودكان بلند شد او هراسان به در خيمه آمد، او را لقيط يا هانى به شهادت رساند

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:4
آخرين لحظه‏ها و كودك شيرخوار 
امام عليه‏السلام به خيمه آمد و فرزندش عبدالله را نزد وى آوردند، آن حضرت او را در دامان خود نشانيد، در اين اثنأ مردى از بنى اسد تيرى پرتاب كرد و آن طفل را شهيد ساخت، پس امام عليه‏السلام خون آن طفل را گرفت و چون دستش پر شد آن را روى زمين ريخت و فرمود: پروردگارا!! اگر باران آسمان را از ما منع فرمودى خير ما را در اين خون قرار ده و انتقام ما را از اين گروه ستمگر بگير. آنگاه آن طفل را آورده و در كنار ديگر شهدا قرار داد.

در نقل ديگرى آمده است كه: امام عليه‏السلام مقابل خيمه‏ها آمد و به زينب گفت: فرزند كوچكم را نزد من آريد تا با او وداع كنم، پس او را گرفته و صورتش را نزديك آورد تا او را ببوسد، حرمة بن كاهل اسدى تيرى رها كرد و گلوى آن كودك را دريد و او را قربانى كرد؛ و شاعر چه زيبا اين مضمون را در قالب نظم عربى ريخته است:

"لله مفطور من الصبّر قلبه و لو كان من صمّ الصّفا لتفطّرا و مُنعطفٍ اهوى لتقبيل طفله فقبل منه قبله السّهم منحرا.

پس امام عليه‏السلام به زينب فرمود: كودك را بگير، آنگاه دست خود را زير خون گلوى او گرفت و چون دستش پر از خون شد به سوى آسمان پاشيد و گفت: «هوّن علىّ ما نزل بى انّه بعين اللّه»؛ «چون خدا مى‏بيند آنچه كه از بلا بر من نازل شد، بلا بر من آسان گشت.»

هشام بن محمد كلبى نقل كرده است كه: چون امام عليه‏السلام سپاه كوفه را ديد كه در ريختن خونش اصرار مى‏ورزند، قرآن را گرفته و آن را باز كرد و روى سر نهاد و فرياد بر آورد: بين من و شما كتاب خدا و جدم محمد رسول اللّه، اى قوم! خون مرا به چه چيز حلال مى‏شماريد؟

در اين حال امام حسين عليه‏السلام نظر كرد و طفلى را ديد كه از تشنگى مى‏گريد، او را روى دست گرفته و گفت: اى جماعت! اگر به من رحم نمى‌كنيد پس به حال اين كودك شيرخوار رحم آوريد. در اين اثنأ مردى از سپاه كوفه با تيرى آن كودك بي‌گناه را به قتل رساند. امام حسين عليه‏السلام با مشاهده اين احوال مى‏گريست و مى‏فرمود: «اللهم احكم بيننا و بين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا»؛ «خداوندا! داورى كن در ميان ما و اينان كه ما را دعوت كردند تا به ياريمان بشتابند ولى شمشيرهاى خود را به روى ما كشيدند.»

بعضى ذكر كرده‏اند كه ندائى در آسمان شنيده شد كه: اى حسين! كودك را به ما بسپار كه در بهشت براى او شير دهنده‏اى هست.

پس از اين كه آن طفل شهيد شد، امام حسين عليه‏السلام با غلاف شمشير نزديك خيمه قبر كوچكى را حفر كرد و او را با همان حالت به خاك سپرد.

و نقل شده است كه بر جنازه او نماز گزارد و او را به خون خود آغشته ساخت و بعد دفن نمود.

نوزاد شهید

امام عليه‏السلام در حالى كه بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، كودكى را كه در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند، امام عليه‏السلام در گوش فرزند خود اذان گفت و كام او را برداشت، در آن هنگام تيرى بر حلق آن طفل اصابت نموده و او را به شهادت رسانيد. امام حسين عليه‏السلام تير را از حلقوم آن طفل بيرون كشيد و كودك را به خونش آغشت و گفت: به خدا سوگند تو گرامى‏تر از ناقه‏اى (ناقه صالح) در پيشگاه خداى تعالى، و جد تو رسول خدا، گرامى‏تر از صالح پيغمبر است نزد خدا آنگاه جنازه خون‌آلود كودك را آورده و نزد ساير فرزندان و برادرزادگانش نها

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:59
سیره 
1 - عبدالله بن مسلم بن عقيل:او فرزند رقيه دختر اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و بعد از على بن الحسين به ميدان آمد(204) در حالى كه رجز مى‏خواند مى‏گفت:

اليوم القى مسلماً و هو ابى وفتية بادوا على دين النبى ليسوا كقوم عرفوا بالكذب لكن خيار و كرام النسب.

نوشته‏اند كه: طى سه حمله متوالى نود و هشت نفر از سپاه كوفه را به دوزخ فرستاد. مردى به نام عمرو بن صبيح تيرى به سوى او پرتاب كرد در حالى كه عبدالله بن مسلم به طرف او مى‏تاخت و چون ديد كه پيشانى او را نشانه گرفته است دست بر پيشانى خود گذاشت تا از اصابت تير به پيشانى خود جلوگيرى كند ولى آن تير دست او را به پيشانى دوخت و چون خواست دست خود را جدا كند نتوانست، در اين حال عمرو بن صبيح نيزه خود را به قلب او فرو برد و او را به شهادت رسانيد.

2 - محمد بن مسلم بن عقيل: بعد از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل، بنى‌هاشم و فرزندان ابى طالب به صورت هماهنگ بر سپاه كوفه حمله كردند و امام حسين عليه‏السلام فرياد زد: اى عموزادگان من! صبر و مقاومت پيشه خود سازيد، و اى اهل‌بيت من! شكيبا باشيد كه بعد از امروز ديگر هرگز روى سختى و مصيبت را نخواهيد ديد

نقل شده كه روزى على بن الحسين عليه‏السلام به فرزند عباس عليه‏السلام كه نامش عبيدالله بود نظر كرد و گريست سپس فرمود: هيچ روزى بر رسول خدا سخت‏تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهيد گرديد و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهيد گشت، نبود؛ و هيچ روزى همانند روز حسين نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از اين امت مى‏دانستند! و با خون حسين به خدا تقرب مى‏جستند! و حسين عليه‏السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذيرفتند، تا او را به ستم شهيد كردند.

و در اين حمله بود كه محمد بن مسلم به روى زمين افتاد و او را ابو مرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى به شهادت رساندند.

3 - جعفر بن عقيل: مادر او حوصأ دختر عمرو بن عامر است. او به ميدان آمد و شمشير زنان مى‏گفت:

انا الغلام الا بطحى الطالبى من معشر فى هاشم و غالب فنحن حقا سادة الذوائبفينا حسين اطيب الاطائب

و پانزده نفر از سپاه كوفه را كشت و او را سرانجام مردى به نام بشر بن خوط به شهادت رساند.

4 - عبدالرحمن بن عقيل:او به ميدان آمد و رجز خواند و از لشكر دشمن هفده سواره را به دوزخ روانه كرد و شخصى به نام عثمان بن خالد جهنى او را به شهادت رساند.

5 - عبدالله بن عقيل: به او عبدالله اكبر لقب داده بودند. به ميدان آمده و مبارزه كرد و عاقبت به دست عثمان بن خالد و مردى از قبيله همدان شهيد شد.

6 - محمد بن ابى سعيد بن عقيل:چون امام حسين عليه‏السلام شهيد شد، نوجوانى از خيمه بيرون آمد در حالى كه نگران و مضطرب بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانى نگاه مى‏كرد، سوارى بر او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسيدم، گفتند كه او محمد بن ابى سعيد بن عقيل است، از نام و نشان آن سوار پرسيدم، گفتند: لقيط بن اياس جهنى است.

هانى بن ثبيت حضرمى مى‏گويد: من در كربلا به هنگام كشته شدن امام حسين حضور داشتم، و ما ده نفر سواره بوديم و من دهمين آنها بودم كه اسبان را در ميدان به جولان در آورديم، ناگهان نوجوانى از اهل‌بيت حسين از خيمه بيرون آمد در حالى كه چوبى در دست و پيراهنى در بر داشته و به راست و چپ خود مى‏نگريست، در اين هنگام سوارى به او نزديك شد و بدن او را با شمشير پاره كرد.

هشام كلبى، ناقل اين خبر مى‏گويد: هانى بن ثبيت خود قاتل آن نوجوان بود ولى از ترس نام خود را ذكر نكرده است.

خاندان جعفر بن ابى طالب

1- عون بن عبدالله بن جعفر: فرزند زينب كبرى عقيله بنى‌هاشم دختر على بن ابى طالب است.

عبدالله بن جعفر دو فرزند خود را به نام عون و محمد نزد امام حسين عليه‏السلام فرستاد و آن دو در وادى عقيق به امام عليه‏السلام ملحق شدند.

عون بن عبدالله در روز عاشورا به ميدان آمد و اين رجز را مى‏خواند:

"ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهيد صدق فى الجنان ازهر يطير فيها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر."

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: خدا عمويم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسين عليه‏السلام نمود و ايثار كرد تا اين كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طيار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‏اى است كه تمام شهدا در قيامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‏خورند.

و سه نفر از سواران سپاه دشمن و هجده نفر از پيادگان آنها را به قتل رساند، آنگاه عبدالله بن قطنه بر او حمله كرد و او را با شمشير به شهادت رسانيد

2- محمدبن عبدالله بن جعفر: فرزند خوصأ، دختر حفصه است. بعضى گفته‏اند او قبل از برادرش عون به ميدان آمد و اين رجز را مى‏خواند:

اشكو الى الله من العدو انفعال قوم فى الردى عميان قد بدلوا معالم القرآن و محكم التنزيل و التبيان.

و ده نفر از آن گروه را كشت، سپس دشمن بر او حمله‏ور شد و سرانجام او را شخصى به نام عامر بن نهشل تميمى به شهادت رسانيد.

3- عبيدالله بن عبدالله بن جعفر:او نيز فرزند خوصأ دختر حفصه بود، و به يارى امام حسين عليه‏السلام آمده بود كه به شهادت رسيد. و گفته‏اند كه او را بشر بن حويطر قانصى به قتل رسانيد.

4- قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب: او هميشه ملازم پسر عمويش امام حسين عليه‏السلام بود و هرگز از او مفارقت نمى‌كرد، امام عليه‏السلام دختر عمويش ام‌كلثوم كه دختر عبدالله بن جعفر و مادرش زينب كبرى بود به او تزويج نمود.

قاسم به همراه همسرش به كربلا آمد و بعد از عون بن عبدالله بن جعفر به ميدان رفت و جمع كثيرى از دشمنان را كشت كه بعضى تعداد سوارگان از آنها را هشتاد نفر و از پيادگان را دوازده نفر ذكر كرده‏اند، تا آن كه جراحات زيادى برداشت، پس از هر سو بر او حمله‏ور شدند و او را شهيد كردند.

فرزندان امام حسن عليه‏السلام

- قاسم بن حسن: مادرش رملد نام داشت و او نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، وقتى براى اجازه ميدان رفتن خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيد، امام عليه‏السلام نظر بر او افكند و دست بر گردن او انداخت و هر دو گريه كردند تا از حال رفتند، آنگاه براى مبارزه از امام اذن خواست ولى امام ابا كرد، قاسم به دست و پاى امام بوسه زد تا آن حضرت او را رخصت داد پس به ميدان آمد در حالى كه اشكش بر گونه‏هايش جارى بود و اين رجز را مى‏خواند:

"ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن."

نوشته‏اند كه: صورت او همانند قرص ماه بود، پس جنگ شديدى كرد و با همان كودكى سى و پنج نفر را به قتل رساند.

حميدبن مسلم مى‏گويد: من در ميان سپاه كوفه ايستاده بودم و به اين نوجوان نظر مى‏كردم كه پيراهنى در بر و نعلينى بر پا داشت، پس بند يكى از آنها پاره شد و فراموش نمى‌كنم كه بند نعلين پاى چپ او بود، عمرو بن سعد ازدى به من گفت كه: من بر او حمله كنم.

به او گفتم: سبحان الله! چه منظورى دارى؟ به خدا قسم كه اگر او مرا بكشد من دست خود را به سوى او دراز نكنم، اين گروه كه اطراف او را گرفته‏اند او را بس است!

او گفت: من به او حمله خواهم كرد.

پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمين افتاد و فرياد بر آورد: يا عماه! پس حسين عليه‏السلام با شتاب آمد و از ميان صفوف گذشته تا بر بالين قاسم رسيد و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پيش آورد، دستش از مرفق جدا گرديد و كمك طلبيد، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شديدى در گرفت و سينه او در زير سينه اسبان خرد شد. غبار، فضاى ميدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسين را ديدم كه بر سر قاسم ايستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمين مى‏كشد. امام حسين عليه‏السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نيايد و يا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.

آنگاه امام حسين عليه‏السلام قاسم را به سينه گرفت و او را از ميدان بيرون برد.

حميدبن مسلم مى‏گويد: من به پاهاى آن نوجوان نظر مى‏كردم و مى‏ديدم كه بر زمين كشيده مى‏شود و امام سينه خود را به سينه او چسبانيده بود، با خود گفتم: كه او را به كجا مى‏برد؟ ديدم او را آورد و در كنار كشته فرزندش على بن الحسين و ساير شهداى خاندان خود قرار داد

و در «كفاية الطالب» آمده است: وقتى قاسم از روى اسب بر زمين افتاد و عمو را صدا زد، مادرش ايستاده بود و نظاره‌گر صحنه بود، و حسين عليه‏السلام در حالى كه قاسم را به سينه گرفته بود اين اشعار را مى‏خواند:

غريبون عن اوطانهم و ديار همتنوح عليهم فى البرارى و حوشها و كيف ولا تبكى العيون لمعشر سيوف الاعادى فى البرارى تنوشها بُدُورٌ توارى نُورها فتغير تمحاسنها ترب الفلاه نعوشها.

2- ابوبكر بن الحسن: او و برادرش قاسم از يك مادر و پدر بودند. از امام باقر عليه‏السلام نقل است كه او را مردى به نام عقبة الغنوى به شهادت رسانيد.

3- عبدالله بن الحسن:در حالى كه سپاه كوفه امام عليه‏السلام را محاصره كرده بود، عبدالله بن الحسن كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود مى‏خواست خود را شتابان به امام عليه‏السلام برساند، زينب كبرى خواست او را از اين عمل باز دارد ولى او مقاومت مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا قسم كه از عمويم هرگز جدا نمى‌گردم. در اين هنگام بحر بن كعب - و بعضى گفته‏اند حرملة بن كاهل - با شمشير به امام حسين عليه‏السلام حمله كرد، عبدالله به او گفت: اى پسر زن بدكاره! مى‏خواهى عمويم را بكشى؟ و او شمشير خود را به طرف آن كودك فرود آورد، عبدالله دست خو را سپر قرار داد و شمشير، دست او را قطع كرده و آن را به پوست آويزان كرد، پس او فرياد مى‏زد: اى مادر!

عباس آخرين شهيد از اصحاب امام حسين عليه‏السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهيد شدند.

امام حسين عليه‏السلام آن كودك را در آغوش كشيد و گفت: اى پسر برادر! در اين سختى شكيبا باش و از خداى خود چشم نيكى دار تا تو را به پدران نيكوكارت ملحق كند.

حرملة بن كاهل تيرى به او زد در حالى كه در دامان امام قرار داشت و آن كودك به شهادت رسيد.

4- حسن بن الحسن:يكى ديگر از فرزندان امام مجتبى، حسن مثنى است، او روز عاشورا به ميدان آمد و همانند دليران رزمجو جنگيد تا به زمين افتاد؛ هنگامى كه سپاه كوفه براى جدا كردن سرهاى شهدا آمدند، ديدند كه او هنوز زنده است و رمقى در او باقى است، اسمأ بن خارجه كه از خويشان مادرى او بود، وساطت كرد و او را با خود به كوفه برد و مداوا كرد تا زخم‌هاى تن او التيام يافت و بعد از كوفه به مدينه رفت.

فرزندان امير المؤمنين عليه‏السلام

1- عبدالله بن على:مادر او فاطمه ‏ام‌البنين است و هنگام شهادت اميرالمؤمنين عليه‏السلام كودكى شش ساله بوده است. و در واقعه كربلا حدود 27 سال از عمرش مى‏گذشت. هنگامى كه اصحاب امام عليه‏السلام و گروهى از اهل‌بيت او شهيد شدند، عباس بن على عليه‏السلام برادران خود را كه از مادر با او يكى بودند خواند و گفت: به ميدان رويد.

اولين آنها عبدالله بن على كه از عثمان و جعفر بزرگتر بود بپاخاست، ابوالفضل به او گفت: اى برادر! به ميدان برو تا تو را كشته در راه خدا ببينم و تو فرزندى ندارى، پس او به ميدان آمد و رجز مى‏خواند و شمشير مى‏زد و مبارزه كرد تا آن كه مردى به نام هانى بن ثبيت بر او حمله كرد و با شمشير ضربه‌اى بر سر او وارد كرد و او را شهيد نمود.

2- عثمان بن على: او بعد از برادرش عبدالله بن على به ميدان رفت در حالى كه بيست و يك سال از عمر او مى‏گذشت. و اين رجز را مى‏خواند:

"انى انا عثمان ذو مفاخر شيخى على ذوالفعال الطاهر سنو النبى ذى الرشاد السائرما بين كل غائب و حاضر."

خولى بن يزيد تيرى بر او زد و او را به شهادت رسانيد. و برخى نوشته‏اند كه: در اثر آن تير از اسب به روى زمين افتاد و مردى از قبيله بنى ابان بر او حمله كرد و او را شهيد نمود و سر او را از بدن جدا كرد.

3- جعفر بن على:او هنگام شهادت على عليه‏السلام دو ساله بود و با برادرش امام حسن عليه‏السلام دوازده سال و با برادرش امام حسين عليه‏السلام بيست و يك سال زندگى كرد، و روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام او را به نام برادرش جعفر نامگذارى كرد به جهت علاقه‏اى كه به برادرش داشت. او نيز به ميدان رفت و اين رجز را مى‏خواند:

"انى انا جعفر ذو المعالى ابن على الخير ذوالنوال ذاك الوصى ذو السنا و الوالى حسبى بعمى جعفر و الخال احمى حسينا ذى الندى المفضال."

و مبارزه كرد تا آن كه خولى بن يزيد بر او حمله‏ور گرديد و او را به شهادت رسانيد و بعضى قاتل او را هانى بن ثبيت ذكر كرده‏اند

پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تيرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ريخت و تير ديگرى بر سينه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تير بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‏اند كه عمودى آهنين بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمين افتاد و فرياد بر آورد و امام حسين عليه‏السلام را صدا زد.

4- ابوبكر بن على: مورخان، نام او را ذكر نكرده‏اند و ابوبكر كنيه اوست، و مادر او ليلا دختر مسعود بن خالد است. او نيز به ميدان آمد و رجز خواند و مبارزه كرد تا اين كه به دست مردى از قبيله همدان شهيد شد

5- محمد بن على: او محمد اصغر است و اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرزند ديگرى به نام محمد دارد كه از او بزرگتر بوده است لذا او را محمد اصغر مى‏گويند، مادر او ام ولد است. او را مردى از قبيله بنى ابان به شهادت رسانيد.(245) بعضى مادر او را اسمأ بنت عميس نوشته‏اند.

6- عباس الاصغر:از قاسم بن اسبغ مجاشعى نقل شده است كه گفت: وقتى كه سرهاى شهدا را وارد كوفه مى‏كردند سوارى را ديدم كه سر جوانى را كه محاسن نداشت به گردن اسب خود آويخته و صورت آن جوان مثل ماه شب چهارده مى‏درخشيد، وقتى كه اسب، سرش را به زير مى‏برد آن سر نازنين به زمين مى‏رسيد، از آن سوار سؤال كردم كه اين سر كدام مظلوم است كه به گردن اسب خود آويخته‏اى؟!

گفت: سر عباس بن على!

گفتم: تو كيستى؟

گفت: حرملة بن كاهل اسدى.

قاسم گفت: چند روزى نگذشت كه ديدم صورت حرمله سياه شد.

7- عباس بن على: او در سال بيست و شش هجرى متولد شد و مادر بزرگوار آن حضرت، ام البنين فاطمه دختر حزام بن خالد است.

على عليه‏السلام به برادرش عقيل - كه عالم به انساب و اخبار عرب بود - فرموده بود: براى من زنى را كه فرزندانى شجاع بياورد انتخاب كن. عقيل، فاطمه دختر حزام را معرفى كرد و گفت: در عرب شجاع‌تر از پدران او كسى را نمى‌شناسم . على عليه‏السلام با او ازدواج كرد و اول فرزندى كه از ام‌البنين به دنيا آمد عباس عليه‏السلام بود كه او را به سبب زيبائى سيما، قمر بنى‌هاشم لقب داده بودند و كنيه او ابوالفضل است، و پس از عباس از ام البنين سه فرزند به ترتيب عبدالله و عثمان و جعفر متولد شدند. عباس بن على چهارده سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و مابقى عمر را در كنار دو برادرش زندگى كرد و هنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شريفش گذشته بود. او در شجاعت بى نظير بود و هنگامى كه بر اسب سوار مى‏شد پاى مباركش به زمين مى‏رسيد.

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: عمويم عباس بن على داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين عليه‏السلام جهاد نمود و نيكو مبارزه كرد تا به شهادت رسيد.

و نقل شده كه روزى على بن الحسين عليه‏السلام به فرزند عباس عليه‏السلام كه نامش عبيدالله بود نظر كرد و گريست سپس فرمود: هيچ روزى بر رسول خدا سخت‏تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهيد گرديد و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهيد گشت، نبود؛ و هيچ روزى همانند روز حسين نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از اين امت مى‏دانستند! و با خون حسين به خدا تقرب مى‏جستند! و حسين عليه‏السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذيرفتند، تا او را به ستم شهيد كردند.

سپس امام سجاد عليه‏السلام فرمود: خدا عمويم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسين عليه‏السلام نمود و ايثار كرد تا اين كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طيار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‏اى است كه تمام شهدا در قيامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‏خورند

امام حسين عليه السلام بر بالين عباس آمد و چون آن حال را ديد فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رويم بسته شد.» و چون چشم تير خورده و تن در خون طپيده عباس را بر روى زمين در كنار فرات ديد خم شد و در كنار او نشست، زار زار گريست تا عباس جان سپرد، سپس او را به سوى خيمه برد.

عده‏اى از تاريخ نويسان نوشته‏اند: عباس چون تنهائى امام عليه‏السلام را ديد، نزد او آمد و گفت: آيا مرا رخصت مى‏دهى تا به ميدان روم؟

امام حسين عليه‏السلام گريه شديدى كرد و آنگاه گفت: اى برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستى.

عباس گفت: اى برادر! سينه‏ام تنگ و از زندگى خسته شده‏ام و مى‏خواهم از اين منافقان خونخواهى كنم.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: براى اين كودكان كمى آب تهيه كن.

عباس به ميدان آمد و سپاه كوفه را موعظه كرد و آنها را از عذاب خدا ترساند، ولى اثرى نكرد، پس بازگشت و ماجرا به برادر گفت، در آن هنگام بود كه فرياد العطش كودكان را شنيد، پس بر مركب سوار شد و مشك و نيزه خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود، چهار هزار نفر از سپاه دشمن كه بر فرات گمارده شده بودند او را احاطه كردند و او را هدف تير قرار دادند، عباس آنها را پراكنده كرد و هشتاد نفر از آنان را كشت تا وارد فرات شد، و چون خواست مقدارى آب بنوشد ياد عطش حسين و اهل‌بيت و كودكان او را از نوشيدن آب بازداشت، پس آب را ريخت و به قولى اين اشعار را خواند:

يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين شارب المنونو تشربين بارد المعين.

و مشك را از آب پر كرد و بر شانه راست خود انداخت و راهى خميه‏ها شد، لشكر كوفه راه را بر او بستند و از هر طرف او را محاصره نمودند، عباس با آنها پيكار مى‏كرد و اين رجز را مى‏خواند:

"لا ارهب الموت اذا الموت زقى حتى اوارى فى المصاليت لقا نفسى لنفس المصطفى الطّهر وقاانى انا العباس اغدو بالسقا ولا اخاف الشر يوم الملنقى."

تا اين كه نوفل ارزق دست راست او را از بدن جدا كرد، آنگاه مشك را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و اين رجز را خواند:

"والله ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقيننجل النّبى الطاهر الامين."

دست چپ حضرت را نيز همان ملعون از مچ جدا كرد؛ و نيز نقل شده است كه در آن هنگام حكيم بن طفيل كه در پشت درخت خرما كمين كرده بود شمشيرى بر دست چپ او زد و آن را از بدن جدا كرد، آن حضرت پرچم را به سينه خود چسبانيد و اين رجز را خواند:

"يا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النّبى السّيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى

فاصلهم يا رب حر النار."

پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تيرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ريخت و تير ديگرى بر سينه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تير بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‏اند كه عمودى آهنين بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمين افتاد و فرياد بر آورد و امام حسين عليه‏السلام را صدا زد.

آن حضرت بر بالين عباس آمد و چون آن حال را ديد فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رويم بسته شد.» و چون چشم تير خورده و تن در خون طپيده عباس را بر روى زمين در كنار فرات ديد خم شد و در كنار او نشست، زار زار گريست تا عباس جان سپرد، سپس او را به سوى خيمه برد.

بعضى هم گفته‏اند: امام حسين عليه‏السلام بدن عباس را به جهت كثرت جراحات نتوانست از قتلگاهش به جائى كه اجساد شهدا در آنجا بود حمل كند.

آنگاه امام حسين عليه‏السلام بر دشمن حمله كرد و از طرف راست و چپ بر آنان شمشير مى‏زد و آن سپاه از مقابلش مى‏گريختند و آن حضرت مى‏گفت: كجا فرار مى‏كنيد؟ شما برادرم را كشتيد! شما بازوى مرا شكستيد! سپس به تنهائى به جايگاه اول خود باز مى‏گشت.

عباس آخرين شهيد از اصحاب امام حسين عليه‏السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهيد شدند.

در بعضى از كتب آمده است: هنگامى كه عباس و حبيب بن مظاهر شهيد شدند اثر شكستگى در چهره امام حسين عليه‏السلام ظاهر شد، پس با اندوه و غم نشست و اشكش بر صورت مباركش جارى شد.

سكينه نزديك آمد و از پدر سراغ عمويش عباس را گرفت، امام عليه‏السلام خبر شهادتش را به او داد، در آن حال زينب فرياد بر آورد: و اخاه! وا عباساه! وا ضعيتنا بعدك!

در اين زمان زنان حرم به گريه در آمدند، و امام حسين عليه‏السلام گريست و فرمود: وا ضعيتنا بعدك! وا انقطاع ظهراه، سپس اين اشعار قرائت فرمود:

"اخى يا نور عينى يا شقيقى فَلى قد كنت كالركن الوثيق اَيا ابن ابى نصحت اخاك حتّى سقاك الله كأساً من رحيق اَيا قمراً منيراً كنت عونى على كل النوائب فى المضيق فبعدك لا تطيب لنا حياة سنجمع فى الغداة على الحقيق اَلا للّه شكوائى و صبرى و ما القاه من ظمأٍ و ضيق."

8 - محمد بن عباس بن على:ابن شهر آشوب در بيان شهداى بنى‌هاشم با امام حسين عليه‏السلام ذكر كرده است كه: بعضى گفته‏اند محمد بن عباس بن على بن ابى طالب نيز شهيد شده است

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:55
على بن الحسين عليهماالسلام 
حضرت على‌بن الحسين(على اكبر) در يازدهم ماه شعبان سال سى و سوم هجرت متولد شد. او از جد بزرگوارش على بن ابى طالب عليه‏السلام حديث نقل مى‏كرد، و ابن ادريس در «سرائر» به اين مطلب اشاره نموده است. كنيه او ابوالحسن و ملقب به اكبر است زيرا او بر اساس روايات موثق بزرگترين فرزند امام حسين عليه‏السلام بود.

مادرش ليلا دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است. و از نظر وجاهت و تناسب اندام كسى همتاى حضرت على اكبر نبود.

در روز عاشورا به محض اين كه از پدر اذن جنگيدن طلبيد، امام عليه‏السلام به او اجازه فرمود، پس نگاهى از سر مهر بر او انداخت و بعد سر خود را به زير افكند و اشك در چشمان مباركش حلقه زد و انگشت سبابه خود را به طرف آسمان بالا برد و گفت: خدايا! گواه باش جوانى را براى جنگ با كفار به ميدان فرستادم كه از نظر جمال و كمال و خلق و خوى شبيه‌ترين مردم به رسول تو بود و ما هر وقت كه مشتاق ديدار پيامبر تو مى‏شديم، به صورت او نظر مى‏كرديم، خدايا! بركات زمين را از آنها دريغ كن و جمعيت آنها را پراكنده ساز و در ميان آنها جدائى افكن و امراى آنها را هيچگاه از آنان راضى مگردان! كه اينان ما را دعوت كردند كه به يارى ما برخيزند و اكنون بر ما مى‏تازند و از كشتن ما ابائى ندارند.

پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمين افتاد و فرياد بر آورد: يا عماه! پس حسين عليه‏السلام با شتاب آمد و از ميان صفوف گذشته تا بر بالين قاسم رسيد و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پيش آورد، دستش از مرفق جدا گرديد و كمك طلبيد، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شديدى در گرفت و سينه او در زير سينه اسبان خرد شد. غبار، فضاى ميدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسين را ديدم كه بر سر قاسم ايستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمين مى‏كشد. امام حسين عليه‏السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نيايد و يا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.

سپس امام عليه‏السلام رو به عمر بن سعد كرده، فرياد زد: خدا رحِم تو را قطع كند، و هيچ كار را بر تو مبارك نگرداند، و بر تو كسى را بگمارد كه بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا كند، و رشته رحم تو را قطع كند كه تو قرابت من با رسول خدا را ناديده گرفتى؛ پس با آواز بلند اين آيه را تلاوت كرد "ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العاليمن* ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم."

در اين هنگام على اكبر خروشيد و بر سپاه كوفه حمله كرد در حالى كه اين رجز مى‏خواند:

انا على بن حسين بن على نحن و بيت الله اولى بالنبى اطعنكم بالرمح حتى ينثنى اضربكم بالسيف احمى عن ابى ضرب غلام هاشمى علوى والله لا يحكم فينا ابن الدعى

و چندين بار بر سپاه دشمن تاخت و بسيارى از سپاهيان كوفه را كشت تا اين كه دشمن از كثرت كشته شدگان به خروش آمد!

و روايت شده است كه آن بزرگوار با اين كه تشنه بود يكصد و بيست نفر را كشت، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زيادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت، آيا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزميدن با دشمنان را پيدا كنم؟!

امام حسين عليه‏السلام گريست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى ديگر به مبارزه خود ادامه بده، ديرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زيارت خواهى كرد و تو را از آبى سيراب كند كه ديگر هرگز احساس تشنگى نكنى.

برخى از مورخان نوشته‏اند كه امام عليه‏السلام به او فرمود: اى پسرم! زبان خود را نزديك آر! و بعد زبان او را در دهان گرفت و مكيد و انگشترى خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوى دشمن بازگرد، اميدوارم كه هنوز روز به پايان نرسيده باشد كه جدت رسول خدا جامى به تو نوشانَد كه هرگز تشنه نگردى؛ پس به ميدان بازگشت و اين رجز را مى‏خواند:

الحرب قد بانت لها الحقايق و ظهرت من بعدها مصادق والله رب العرش لا نفارق جموعكم او تعمد البوارق

و همچنان مى‏رزميد تا اين كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسيدند به دويست نفر رسيد.

لشكريان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسين پرهيز مى‏كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسيد در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نيزه‏اى او را از اسب بر زمين انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشير، پاره پاره‏اش كردند!

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: عمويم عباس بن على داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين عليه‏السلام جهاد نمود و نيكو مبارزه كرد تا به شهادت رسيد.

و بعضى نقل كرده‏اند كه مرة بن منقذ ابتدا به نيزه به پشت او زد و بعد با شمشير ضربه‌اى به فرق آن بزرگوار وارد كرد كه فرق مباركش را شكافت و او دست به گردن اسب خود انداخت ولى اسب كه ظاهراً خون روى چشمانش را گرفته بود او را در ميان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مباركش را پاره پاره كرد، كه در اين هنگام فرياد زد: السلام عليك يا ابتاه، اين جدم رسول خداست كه مرا سيراب كرد و او امشب در انتظار توست، تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: در آمدنت به نزد ما شتاب كن؛ سپس فريادى زد و به شهادت رسيد.

امام حسين عليه‏السلام بر بالين على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنيا!

در اين حال صداى گريه آن حضرت بلند شد به گونه‏اى كه كسى تا آن زمان صداى گريه او را نشنيده بود، آنگاه سر على را بر دامان گرفت و در حالى كه خون از دندان‌هايش پاك مى‏كرد و بر صورتش بوسه مى‏زد گفت: فرزندم تو هم از محنت دنيا آسوده شدى و به سوى رحمت جاودانه حق رهسپار گشتى و پدرت پس از تو تنها مانده است، ولى به زودى به تو ملحق خواهد شد.

در اين هنگام زينب كبرى عليهاالسلام با شتاب از خيمه بيرون آمد در حالى كه فرياد مى‏زد: يا اخياه! و ابن اخياه و خود را بر روى على بن الحسين افكند. امام حسين عليه‏السلام او را از روى كشته على اكبر برداشت و به خيمه باز گرداند و به جوانان دستور داد تا جسد على را از ميدان بيرون برند و آنان پيكر على اكبر را در برابر خيمه‏اى كه در مقابل آن مبارزه مى‏كردند بر زمين نهادند.

امام حسين عليه‏السلام به خيمه بازگشت در حالى كه محزون بود، سكينه عليهاالسلام پيش آمد و از پدر سراغ برادرش را گرفت و امام خبر شهادت او را به دخترش داد، سكينه عليهاالسلام در حالى كه فرياد مى‏زد خواست از خيمه خارج شود، امام حسين عليه‏السلام اجازه نداد و فرمود: اى سكينه! تقواى خدا پيشه كن و شكيبا باش.

سكينه گفت: اى پدر! چگونه صبر كند كسى كه برادرش را كشته‏اند

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:54
شهداى بنى‌هاشم 
پس از اين كه ياران امام عليه‏السلام يكى پس از ديگرى به خدمت آن حضرت آمدند و اذن گرفتند و جانانه مبارزه كردند تا به فيض شهادت نائل آمدند، جز اهل‌بيت خاص آن حضرت، ديگر كسى براى دفاع از حريم حرمت امام عليه‏السلام باقى نماند و نوبت فداكارى به اهل‌بيت رسيد ؛ اينك به شرح احوال و توصيف جانبازي‌هاى آنان مى‏پردازيم:


|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:53
توجيه احمقانه و اعتراف به شجاعت و بزرگوارى ياران امام 
به يكى از كسانى كه در سپاه كوفه حضور داشت، گفته شد: واى بر تو! چرا تو فرزند پيغمبر را كشتى؟!

آن مرد گفت: دهانت خرد باد! تو اگر مى‏ديدى آنچه كه ما در كربلا ديديم، تو هم همين كار را مى‏كردى! آنها دست به قبضه شمشير مى‏بردند و مانند شيران غرنده به ما حمله مى‏كردند و خود را در دهان مرگ مى‏انداختند! امان قبول نمى‌كردند، رغبتى به مال و منال دنيا نداشتند! هيچ چيزى نمى‌توانست در ميان ايشان و مرگ فاصله بيندازد. اگر با آنها نمى‌جنگيديم، همه ما را از دم شمشير مى‏گذرانيدند، چگونه مى‏توانستيم از جنگ كردن با آنها خودارى كنيم؟!!

امام حسين عليه‏السلام بر بالين على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنيا!

ابن عماره از پدرش نقل مى‏كند كه: از حضرت صادق عليه‏السلام سؤال كردم و گفتم: از اصحاب امام حسين عليه‏السلام و اقدام آنها بر فداكارى و ايثار جان مرا آگاه كن.

آن حضرت فرمود: پرده و حجاب از برابر آنان برداشته شد و منازل خويش را در بهشت مشاهده كردند به طورى كه بر شهادت و كشته شدن شتاب مى‏كردند تا با حور معانقه نموده و به سوى جايگاه خود در بهشت بروند.

اين شاعر عرب، چه زيبا، حالات اصحاب امام را ترسيم كرده است:

جادوا بانفسهم فى حب سيدهمو الجود بالنفس اقصى غاية الجودالسابقون الى المكارم و العلى والحائزون غداً حياض الكوثر لولا صوارمهم و وقع نبالهملم تسمع الاذان صوت مكبر؛ تاج بر سر بوالبشر خاك شهيدان توست اين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند خاك سر كوى تو زنده كند مرده را زانكه شهيدان آن جمله مسيحا دمند.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:52
ضحاك بن عبدالل 
او از قبيله همدان بود و در ميان راه به امام حسين عليه‏السلام و يارانش پيوست. چون ياران امام عليه‏السلام شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند نزد امام آمد و گفت: من با شما بودم و مى‏خواستم تا وقتى كه اصحاب وفادارت به شهادت نرسيده‏اند، از شما دفاع كنم، اكنون كه همه رفتند و شما تنها مانده‏ايد، من در خود قدرت دفاع از شما را نمى‌‌بينم، اجازه ده تا از راهى كه آمده‏ام بازگردم!!

امام عليه‏السلام به او اجازه داد و او فرار را بر قرار ترجيح داد و جاسوسان عمر بن سعد راه را بر او گرفتند، و هنگامى كه او را شناختند رهايش كردند و او از كربلا رفت

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:51
مبارزه ياران امام عليه‏السلام 
عمربن سعد چون ديد كه او و يارانش توان مقاومت در مقابل امام عليه‏السلام و اصحابش را ندارند، افرادش را فرستاد تا خيمه‏ها را از جانب راست و چپ از جا بكنند تا بتوانند ياران امام را محاصره كنند. براى روياروئى با اين حليه جنگى، اصحاب امام در گروه‌هاى سه نفره و چهار نفره افراد دشمن را كه در حال كندن خيمه‏ها و غارت كردن آنها بودند از دم تير و شمشير مى‏گذراندند و اسب‌هاى آنها را از پاى در مى‏آوردند، پس عمر بن سعد دستور داد تا خيمه‏ها را بسوزانند!!

امام فرمود بگذاريد آنها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند. و همانگونه كه امام عليه‌السلام پيش‏بينى فرمود، شد

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:50
حمله به خيام 
سپاهيان تحت امر شمر، طبق دستور ابن سعد به آتش زدن خيمه‏ها مشغول شدند و شمر به خيمه امام نزديك شد و با نيزه به سوى خيمه اشاره رفت و فرياد زد: آتش بيآوريد تا اين خيمه را با كسانى كه در آن هستند بسوزانم .

اهل حرم در حالى كه فرياد مى‏زند، از خيمه بيرون ريختند، امام حسين عليه‏السلام بر سر شمر فرياد زد: اى پسر ذى الجوشن! تو آتش طلب مى‏كنى كه خيمه مرا با اهل‌بيتم بسوزانى؟! خدا تو را در آتش عذاب خود بسوزاند.

حضرت علي اكبر همچنان مى‏رزميد تا اين كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسيدند به دويست نفر رسيد. لشكريان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسين پرهيز مى‏كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسيد در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نيزه‏اى او را از اسب بر زمين انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشير، پاره پاره‏اش كردند!

حميد بن مسلم كه در آنجا حضور داشت به شمر گفت: پناه مى‏برم به خدا! آتش زدن خيمه‏ها سزاوار نيست، آيا مى‏خواهى اين كودكان معصوم و زن‌هاى بى پناه را در آتش بسوزانى و به دست خود اسباب عذاب ابدى خود را فراهم سازى؟! به خدا قسم كه اكتفا به كشتن مردان اينها، امير تو را خوشحال مى‏كند! چه نيازى به كشتن كودكان و زنان است؟!

شمر پرسيد: تو كيستى؟

حميد بن مسلم از بيم جان، خود را معرفى نكرد تا از گزند او در امان باشد.

شبث بن ربعى به شمر گفت: تو را تا به اين حد قسى القلب نمى شناختم و رفتارى از اين زشت‏تر از تو نديده بودم، آيا تصميم دارى كه با زنان مقابله كنى و آنها را بترسانى؟!

در اين هنگام شمر - لعنة الله عليه - باز گشت

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:50
خطاب امام عليه‏السلام به يارانش 
امام عليه‏السلام اصحاب خود را مخاطب قرار داد و فرمود: پايدارى كنيد اى بزرگ زادگان! مرگ به مانند پلى است كه شما را از سختي‌ها و دردهاى دنيا به سوى بهشت وسيع و نعمت دائم الهى عبور مى‏دهد، كدام يك از شما ترك زندان به اميد آرميدن در قصر را نمى‌پسنديد؟! پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برايم حديث كرد كه فرمود: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ جسر مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به سوى جحيم، نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ مى‏گويم

.اصحاب امام حسين عليه‏السلام در رفتن به سوى ميدان و مبارزه و شهادت برابر آن حضرت بر يكديگر سبقت مى‏گرفتند  و مبارزه سختى كردند تا اين كه روز به نيمه رسيد، حصين بن نمير كه فرماندهى تيراندازان سپاه كوفه را بر عهده داشت چون مقاومت اصحاب امام را ديد، به سپاه پانصد نفرى خود دستور داد تا ياران امام را تيرباران كنند.

روايت شده است كه آن بزرگوار با اين كه تشنه بود يكصد و بيست نفر را كشت، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زيادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت، آيا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزميدن با دشمنان را پيدا كنم؟!
امام حسين عليه‏السلام گريست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى ديگر به مبارزه خود ادامه بده، ديرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زيارت خواهى كرد و تو را از آبى سيراب كند كه ديگر هرگز احساس تشنگى نكنى.

در اثر اين تيراندازى، تعداد ديگرى از اصحاب امام عليه‏السلام مجروح و تعدادى از اسب‌ها نيز از پاى درآمدند. چون تعداد ياران امام حسين عليه‏السلام اندك بود لذا هر يك نفر از آنان كه به شهادت مى‏رسيد، جاى خالى او در ميانه اصحاب كاملا نمايان مى‏شد، ولى از سپاه دشمن به علت كثرت، هر تعدادى كه از آنها كشته مى‏شد، در ظاهر نقصانى پديد نمى‌آمد.

امام حسين عليه‏السلام روى به عمربن سعد كرد و گفت: براى آنچه كه امروز تو مشاهده مى‏كنى روزى خواهد بود كه تو را آزرده خواهد كرد.

سپس امام عليه‏السلام دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: اى خدا! اهل عراق ما را فريفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على كردند آنچه كردند؛ خدايا! شيرازه امور آنان را از هم بگسل

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:49
ثار الله 
 

از القاب سید الشهدا"ع‏"که در زیارتنامه خطاب به آن حضرت گفته می‏شود.یعنی‏خون خدا. در زیارت عاشوراست:"السلام علیک یا ثار الله و ابن ثاره‏"این تعبیر،درزیارتهای دیگر نیز،از جمله زیارت مخصوص امام حسین‏"ع‏"در اول رجب و نیمه رجب‏و شعبان و زیارت امام حسین‏"ع‏"در روز عرفه آمده است.  در زیاراتی هم که امام‏صادق‏"ع‏"به عطیه آموخت،آمده است:"و انک ثار الله فی الارض من الدم الذی لا یدرک‏ثاره من الارض الا باولیائک‏".  شدت همبستگی و پیوند سید الشهدا با خدا به نحوی است‏که شهادتش همچون ریخته شدن خونی از قبیله خدا می‏ماند که جز با انتقام‏گیری وخونخواهی اولیاء خدا،تقاص نخواهد شد.القاب دیگری نیز مانند قتیل الله،و وتر الله درزیارتنامه است که گویای همین نکته است."... بزرگترین لقب آن نجات‏دهنده آخرین‏انسان از این رابطه ثار..."منتقم‏"است.انتقام چه چیز را می‏گیرد؟همه می‏گویند انتقام‏قاتلین سید الشهدا،نه!انتقام ثاری که به گردن بنی‏هابیل است.. .اگر غیرت و آگاهی وجودداشته باشد،تمام فضای تاریخ ما پر از ضجه و دعوت خونخواهی ثارهاست.اما این‏ثارها،ثارهای قبیله‏ای نیست،ثار الله است.اینها"ثار الله‏"هستند که باید از قاتلین بنی‏طاغوت گرفته شوند.حسین،وارث یکی از ورثه است که خودش بصورت یک ثار در آمدو فرزندش و باباش،اینها همه ثارهای خدا هستند و پدر ثارهای خدا و پسر ثارهای‏خداست...هدف،انتقام کشیدن از"بنی قابیل‏"است که آنهمه دستش به خون ثارهای عزیزما آغشته است...یا ثار الله و ابن ثاره‏".  عنوان مقدس‏"ثار الله‏"،در ادبیات شعری و مرثیه، همچنان در زمینه کارهای خطاطی،نقاشی،طراحی و پوستر هم جای خاصی داشته و منبع الهام‏بخش برای هنرمندان مکتبی‏بوده است.حتی هنرمندان قالی‏باف هم از آن بهره و فیض برده‏اند.قالی‏"ثار الله‏"،اثربرجسته استاد سید جعفر رشتیان،نمونه‏ای از آن است.این قالی که به مساحت 18متر مربع،در مدت 8 سال بافته شد،تداعی کننده عاشورای حسینی است.در حاشیه فرش،نمای هفت‏شهر مذهبی مسلمانان است و در متن آن،خیام سوخته در میان شعله‏ها و درمیان فرش،عبارت‏"ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة‏"نقش بسته و فریاد سرخ‏مظلومیت،در گره گره این اثر ارزنده به گوش جان می‏رسد. این نقاش و مینیاتوریست درسال 1367 ش از دنیا رفت.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:47
توغ(توق) 
از جمله وسایل تزیینی دسته‏های عزاداری است و قدمت آن به عهد صفویه می‏رسد.

پایه‏ای است که بر روی آن یک صندوق و بر روی صندوق،زبانه بلندی قرار دارد و شالی‏نیز بر سر زبانه می‏بندند و مانند علمات،یک نفر آن را حمل می‏کند.  این کلمه در اصل به‏معنای دم اسب است(در ترکی)که بر سر علم می‏بسته‏اند.به نوشته دهخدا:"علم مانندی‏که بر سر آن به جای پرچم،منگوله‏ای از پشم یا ابریشم آویزند،بیرق ترکان عثمانی،و آن‏دم اسبی بود بر سر نیزه و بر آن گروهه‏ای از زر.در اصل،یکی از آلات جنگی بوده است.به نوشته حسین واعظ کاشفی در فتوت‏نامه‏"توق،همین نیزه است،اما به شرط آنکه پرچم داشته باشد...توق،اصل و نشانه را گویندو در هر لشکرگاهی که توق زدند،هر کس می‏داند که جای او کجاست،آنجا رود.. ."درعصر صفویه،توغ از تجهیزات دسته بود،اما زبانه نداشت،اکنون توغها دارای زبانه‏هستند... هر تکیه تعدادی توغ دارد که در روزهای خاص از ایام محرم،آنها را جامه(لباس)می‏کنند... مردم عزادار،با نظمی خاص در دسته‏های سینه‏زنی و زنجیرزنی واردتکیه شده و به دنبال آن توغها با شور و هیجانی خاص،به همراه شیون و ناله مردان و زنان‏به حالت نیمه افراشته نگه داشته می‏شوند..."  اینگونه احساسات و شعائر مذهبی ستودنی‏است،ولی کاش نیمی از آنچه به تجهیزات و علمات و توق و ابزار،بها داده می‏شود،برای‏محتوای عاشورا و تعالیم نهضت امام حسین‏"ع‏"و هدف عزاداری بها داده شود.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:45
توسل 
وسیله‏جویی،حاجت‏خواستن از خداوند،با وسیله و شفیع قرار دادن پاکان و ائمه‏معصومین‏"ع‏"از جمله سید الشهدا و فرزندانش و شهدای کربلا،در قرآن است که:"وابتغوا الیه الوسیله‏"(مائده 35)."یدعون یبتغون الی ربهم الوسیله‏"(اسراء 57).توسل،دست‏یافتن به قلب هستی،از طریق رگهایی است که این ارتباط حیاتی را تسهیل می‏کند.

معصومین و اولیاء الله بخاطر مقام قرب و منزلتشان نزد خدای متعال،حق شفاعت دارند وکسانی که با وسیله قرار دادن آنان نزد خدای بزرگ،حاجت‏خود را از خداوند می‏طلبند،امید بیشتری برای استجابت دعا دارند.این توسل،بصورت زیارت،دعا،عزاداری،گریستن،ولایت با اولیاء خدا و برائت از دشمنان حق فراهم می‏گردد.

نسبت به حسین بن علی‏"ع‏"هم زیارت،بعنوان وسیله‏جویی به سوی خداست.دردعای بعد از زیارت عاشورا می‏خوانیم:"یا امیر المؤمنین و یا ابا عبد الله،اتیتکما زائرامتوسلا الی الله ربی و ربکما".دعای توسل نیز،واسطه قرار دادن چهارده معصوم علیهم‏السلام در پیشگاه خداوند متعال است.امام حسین‏"ع‏"و شهدای کربلا و ائمه معصومین‏همه باب الحوایجند،لیکن هر کدام به نحوی و با عشقی خاص.عزاداری ما نیز نوعی‏توسل جستن به این خاندان است،تا هم ابراز محبت‏شود و هم جلب لطف و کرم،هیئتهای متوسلین به شهدای کربلا و سید الشهدا نیز از همین راه برای تقرب به خدا وبر آمدن حاجتها بهره می‏جویند و خود را به آن معدن حیات و روشنی وصل می‏کنند.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:44
توابین 
توبه‏کنندگان،لقب گروهی از شیعیان کوفه که به خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند.

پس از حادثه کربلا،شیعیان کوفه بخاطر یاری نکردن امام حسین‏"ع‏"پشیمان شدند و توبه‏کردند و زدودن ننگ کوتاهی در نصرت امام را در قیام و انتقام از قاتلان سید الشهدا دیدند.

سلیمان بن صرد خزاعی را که از چهره‏های بارز شیعه بود به ریاست برگزیده،در خانه اوگرد آمدند و هم‏پیمان شدند تا دست به قیام علیه امویان بزنند.آغاز تصمیمشان در سال‏61 هجری بود،لیکن زمان نهضت را در سال 65 هجری قرار دادند.در این مدت،باجذب افراد به گروه خویش و تهیه سلاح و فراهم کردن امکانات نهضت،پس از مدتی‏سازماندهی مخفیانه، سرانجام با جمعیتی 4000 نفری قیام کردند و با شعار"یا لثارات‏الحسین‏"،عازم نخیله شدند تا از آنجا به سوی شام حرکت کنند.شروع قیام آنان را درعصر مروان بن حکم،روز چهارشنبه بیست و دوم ربیع الثانی گفته‏اند. (44) بر سر تربت‏سید الشهدا رفتند و پس از زیارت قبر حسین‏"ع‏"و گریه‏ها و ناله‏ها با خداچنین راز و نیاز کردند:"پروردگارا!ما پسر دختر پیامبرمان را خوار و بی‏یاور ساختیم،گذشته ما را ببخشای و توبه ما را بپذیر،که تو توبه‏پذیر مهربانی،بر حسین و یاران شهید وصدیق او رحمت فرست.ما تو را شاهد می‏گیریم که بر همان راه و هدفی هستیم که آنان‏جان باختند،پس اگر ما را نبخشایی و رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود". (45) به خاطرهمین اظهار توبه و پشیمانی،به‏"توابین‏"مشهور شدند.چون عامل اصلی فاجعه کربلا راحکومت‏یزید می‏دانستند،از آنجا رو به شام نهادند و به عین الورده آمدند و در آنجا با سپاه‏شام برخوردی شدید داشتند.پس از چندین روز نبرد سخت،سرانجام سران نهضت،ازجمله سلیمان بن صرد که آن هنگام 93 سال از عمرش می‏گذشت به شهادت رسیدند وانقلابیون چون توان مقابله با سپاه انبوه شام را که با فرماندهی‏"حصین بن نمیر"آمده بودندنداشتند،شبانه به کوفه رفتند،البته جمعی هم در درگیری شهید شدند. (46) رهبران نهضت،بجز سلیمان،عبارت بودند از:مسیب بن نجبه،عبد الله بن سعد ازدی،عبد الله بن وال،رفاعة بن شداد.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:43
تل زینبیه 
تل،به معنای تپه،توده خاک و ریگ است،پشته برآمده از زمین،سرزمین کربلا،ناهموار و دارای تل و تپه بود.در حادثه کربلا،تل و تپه‏ای مشرف بر شهادتگاه شهدای‏کربلا بود و حضرت زینب‏"ع‏"بالای آن می‏آمد تا وضع برادرش امام حسین‏"ع‏"را درمیدان نبرد،بررسی کند و جویای حال او شود.در حال حاضر،بنایی به همین نام در سمت‏غرب صحن سید الشهدا طرف درب‏"زینبیه‏"وجود دارد.تجدید بنای تل زینبیه در این‏اواخر،در سال 1398 قمری بوده است.
|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:42
تلاوت قرآن 
سر بریده امام حسین‏"ع‏"بر سر نیزه،در کوفه و در ایامی که اهل بیت‏"ع‏"را به عنوان‏اسیر،وارد این شهر کرده بودند،آیه اصحاب کهف را تلاوت می‏کرد:"ام حسبتم ان‏اصحاب الکهف و الرقیم سر بی‏تن که شنیده است به لب سوره کهف‏کانوا من آیاتنا عجبا"  یا که دیده است به مشکات تنور آیه نور
|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:41
تکیه دولت 
حلی بود در مرکز تهران در عصر ناصر الدین شاه،که به صورت محل اجرای تعزیه‏بزرگ و مهم در روز عاشورا درآمده بود.دیلمیان،اجرای نمایش داشتند.سپس در عصرناصر الدین شاه بیشتر معمول شد و پس از سفر وی به فرنگ و دیدن تآترهای اروپا،پس ازبازگشت در سال 1290 قمری تکیه دولت را بنا نهاد.از آن پس تکیه‏های دیگری هم بناشد."تکیه دولت...محوطه وسیع دو طبقه‏ای بود که طبقه بالای آن،غرفه غرفه ساخته‏شده و هر یک از غرفه‏ها به شاه و بانوان حرم و درباریان اختصاص داشت.در صحن‏تکیه،جایگاه بزرگی برای تعزیه‏خوانها بود و در وسط آن،تختی از گچ و آجر ساخته بودندکه تعزیه‏خوانها بر بالای آن قرار گرفته نقش خود را ایفا می‏کردند". "ناصر الدین شاه به‏تشکیل مجالس تعزیه بسیار تمایل نشان می‏داد.به همین نظر دستور ساختن تکیه دولتی رادر مجاورت اندرون شاهی داد.تکیه با وسعت نسبتا زیاد چند طبقه،بصورت آمفی‏تآتر باتخت بزرگی در وسط و روپوش آهنی ساخته شد که در مواقع تعزیه،روی روپوش آهنی‏را چادر می‏کشیدند.این تکیه،پشت بانک ملی کنونی بازار،رو به روی سبزه میدان...واقع‏بود.در سال 1327 شمسی خراب شد.
|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:39
تکیه 
محلی که برای عزاداری سید الشهدا علیه السلام،بویژه در ایام عاشورا ساخته و برپامی‏شود. این گونه اماکن،علاوه بر آنکه حرمت و قداست‏خاص خود را دارد،احکام‏مخصوص مساجد را ندارد،بنابر این محدودیت‏حضور در آن مثل مسجد نیست."تکیه،یا تکیه‏گاه،بعد از مسجد در حقیقت پایگاه معنوی مسلمانان خصوصا شیعیان به حساب‏می‏آید.جایی که مردم با تعزیه‏خوانی و سوگواری سالار شهیدان و یاران با وفایش به اومتوسل و متکی می‏شوند...تکیه با تعزیه و عزاداری عجین گشته و این دو را هرگز نتوان ازیکدیگر جدا کرد.به نظر می‏رسد تعزیه پس از حادثه کربلا برای نشان دادن وقایع خونبارعاشورا به سبک سوزناک ابداع شده باشد و با تقلید از نمایشهای قدیمی که تا عهدپیشدادیان می‏رسد،ارتباط پیدا می‏کند." در نقل فوق،روی تکیه‏گاه بودن تکیه برای عزاداران حسینی تکیه شده است.این‏دقت را دیگران نیز داشته‏اند و در پیشینه تاریخی آن به این جنبه عنایت کرده‏اند.از جمله‏به این نقل توجه کنید:"جایی که مامن و پناهگاه و تکیه‏گاه فقیران و مسافران بوده ورایگان در آنجا اقامت موقت داشته‏اند.محافظان و نگهبانان آن(تکیه‏داران)از جوانمردان‏بودند و آداب و رسومی خاص داشتند که در"فتوت‏نامه‏"ها آمده است.جز این مفهوم،تکایا محلی برای اجرای تعزیه برای سالار شهیدان بوده که در وسط تکیه،روی سکویی‏برآمده از زمین،تعزیه‏خوانان موجب تحریک احساسات جماعت عزادار می‏شدند.

رفته رفته تکیه به محلی برای عزاداری تبدیل شد.از زمان ناصر الدین شاه به بعد،تکیه‏های بطور رسمی محل اجرای نمایشهای مذهبی شد...در بیشتر تکیه‏ها-به اقتضای‏فصل-چادرهایی بزرگ بر می‏افراشتند که در واقع سقف این گونه تکیه‏ها به شمارمی‏رفت.پارچه‏هایی سیاه که اشعاری در سوگ خاندان امام حسین‏"ع‏"بر آن نقش بسته‏است و علامت و شکل مخصوص تکیه نیز در جایی از آن قرار می‏گرفت.هر تکیه،علامتی ویژه و علمی ممتاز از بقیه تکیه‏ها برای خود داشت.بیشتر تکیه‏ها بر گذرگاهها وراههای رفت و آمد مردم ساخته می‏شدند و دو مدخل داشتند که قافله‏ها و شبیه‏گردانان ودسته‏های عزاداری از آن عبور می‏کردند...در هر تکیه به یادبود تشنگی شهیدان کربلا سقاخانه‏ای بنا می‏شد.بعدها در کنار تکیه‏ها،محلهایی به نام حسینیه و زینبیه بنا شد و یا تکایابه نام‏"حسینیه‏"تغییر نام یافتند."  گاهی به همت اهل یک شهر،در شهرهای زیارتی ازقبیل‏"مشهد"،"کربلا"،"نجف‏"،و...حسینیه‏هایی ساخته می‏شود که اغلب مورد استفاده‏زوار آن شهر قرار می‏گیرد.

به نظر برخی،پدید آمدن‏"تکیه‏"،در مقابل مراکز دینی وابسته به خلافتهای غیر شیعی‏بوده تا پایگاهی برای هواداران نهضت‏حسینی و دور از سلطه حکام باشد:"تکیه وحسینیه،مرکز تشکیلات ضد حکومتی ایجاد می‏کرد...شیعه،تکیه و حسینیه می‏سازد تابه جنگجویانش پناهگاهی ببخشد...به خمس و حسینیه رو می‏کند،تا به مبارزه همه‏جانبه‏اش از علی‏"ع‏"تاکنون امکان و قدرت بخشد.چنین است که ساختن‏"حسینیه‏"،ضربه‏ای است بر پیکر حکومت..."

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:38
تعزیه 
عزیه و تعزیت،هم به معنای تسلیت گفتن به یک داغدار از مصیبت است،هم به‏معنای اجرای نوعی نمایش مذهبی به یاد حادثه عاشورا که‏"شبیه‏خوانی‏"هم گفته‏می‏شود.اما توضیح هر یک:

تسلیت‏گویی

اصل تسلیت‏گویی به خاطر مصیبتی که بر کسی وارد شده،در اسلام مستحب است.

رسول خدا"ص‏"فرمود:"من عزی مصابا فله مثل اجره‏"  هر کس مصیبت دیده‏ای راتسلیت گوید،پاداشی همانند او دارد.و نیز طبق حدیثی از امام صادق‏"ع‏"،خداوند به‏حضرت فاطمه‏"ع‏"در سوگ شهادت حسین‏"ع‏"تعزیت گفت.  از مستحبات روز عاشورااست که افراد وقتی به هم می‏رسند،نسبت به این مصیبت بزرگ به یکدیگر تعزیت وتسلیت گویند.این نشانه داغداری در این فاجعه عظیم و همبستگی با جبهه شهدای‏کربلاست.عبارتی که مستحب است در این تسلیت‏گویی گفته شود چنین است:"اعظم‏الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه السلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام‏المهدی من آل محمد علیهم السلام‏". در این متن تعزیت،ضمن داغداری در سوگ‏سید الشهداء،مساله خونخواهی آن امام شهید در رکاب حضرت مهدی‏"ع‏"از خداوندخواسته شده است.

سنت تسلیت‏گویی در میان شیعه،نسبت به مناسبتهای دیگری که وفات معصومین‏"ع‏"

پیش می‏آید رایج است و هنگام دیدار،جمله‏"اعظم الله اجورکم‏"را می‏گویند.

شبیه‏خوانی تعزیه‏خوانی و شبیه‏خوانی،نمایشی است که در یک محوطه،با حضور مردم توسطچند نفر انجام می‏گیرد که در نقش قهرمانان کربلا و با لباسهای مخصوص و ابزار جنگی وهمراه با دهل و شیپور،نیزه،شمشیر،سپر،سنج،کرنا،سرنا،خنجر،زره،مشک آب واسب، ایفای نقش می‏کنند.صحنه و نمایش،بر مبنای حوادث کربلا و مقتلها تنظیم‏می‏شود.  تعزیه،اگر بصورت صحیح و با حفظ موازین و شئون معصومین انجام شود،تاثیر مهم می‏گذارد و وسیله انتقال فرهنگ شهادت به نسلهای آینده است.

"در فرهنگ شیعه،به معنای نوحه بر امامان شهید،نزدیک قبورشان یا در خانه‏سوگواران است که برای امام حسین‏"ع‏"نوحه می‏خوانند.در فرهنگ مردم،نمونه‏هایی ازتابوتهای سمبلیک برای کشته‏های کربلاست.در شهرهای مختلف شیعه‏نشین،روزعاشورا مراسم خاصی بر پا می‏کنند و هودجها و اسبهایی را راه می‏اندازند.برپایی اینگونه‏مراسم که در اماکن عمومی و مساجد و...به صورت تحریک‏کننده حزن مردم است،"تعزیه‏"نام دارد و با لباسها و... برخی حوادث کربلا را به صورت نمایش ارائه می‏کنند.دراین مراسم،روضه‏خوانی و نوحه‏خوانی هم انجام می‏گیرد و کودکانی هم بعنوان‏"پیشخوان‏"برنامه اجرا می‏کنند و متنهای اجرایی اغلب به صورت شعر است.شکل تکامل‏یافته تعزیه،جدید است." در باره این نمایش مذهبی نوشته‏اند:"شبیه‏خوانی یا به اصطلاح عامه‏"تعزیه‏خوانی‏"،عبارت از مجسم کردن و نمایش دادن شهادت جانسوز حضرت حسین‏"ع‏"سید الشهدا ویاران آن بزرگوار یا یکی از حوادث مربوط به واقعه کربلا بود...شبیه‏خوانی ناطق،ظاهرادر دوره ناصر الدین شاه در ایران معمول شد،یا اگر قبلا چیز از آن قبیل بود،در دوره‏سلطنت ناصر الدین شاه رونقی بسزا یافت و شبیه‏خوانهای زبردستی پیدا شدند.ظاهر آن‏که مشاهدات شاه در سفرهای خود از تآترهای اروپا در پیشرفت کار تعزیه و شبیه‏خوانی‏بی‏تاثیر نبوده است‏".  "شبیه‏خوانی و تعزیه‏خوانی‏"سنت هنری و نمایشی اهل تشیع است‏که سیمای وجیه و معصوم قدیسین را از روزگار کهن تا به امروز در برابر دیدگان اهل معنی‏عیان داشته است."  در باره کیفیت اجرای آن و سنتها و آداب مربوط به تعزیه،تحقیقات ارزشمندی انجام‏گرفته و آثاری تالیف شده است. در یکی از منابع آمده است:"تعزیه به احتمال قوی‏بصورت هیئت فعلی خویش در پایان عصر صفوی پدید آمد و از همه سنتهای کهن نقالی‏و روضه‏خوانی و فضائل و مناقب‏خوانی و موسیقی مدد گرفت و تشکیلاتی محکم برای‏خود ترتیب داد و کارگردانان ورزیده اداره آن را در دست گرفتند...تعداد تعزیه‏های اصلی‏که کمی از صد می‏گذرد،کیفیت تعزیه‏نامه‏ها که غالبا منظوم و در هر حال آهنگین یعنی‏مرکب از بحر طویل و شعر است،دستگاههایی که هر یک از خوانندگان باید شعر خود رادر آن بخوانند،آهنگ مخالف‏خوانان که دارای هیمنه و شکوه حماسی است..."  به‏اقتضای نقشی که افراد مختلف در اجرای تعزیه و شبیه‏خوانی داشتند و حال و هوای‏شعرها و نحوه خواندن،اصطلاحات خاصی هم رایج بود،مثل:رجزخوانی، شبیه‏خوانی،نوحه‏خوانی،بحر طویل‏خوانی،مقتل‏خوانی،شهادت‏خوانی،هجران‏خوانی(از زبان‏اسرا)،اشقیاخوانی و شمرخوانی(از زبان سران سپاه عمر سعد).آنچه نقل شد،گوشه‏ای‏از کیفیت اجرای آن را نشان می‏دهد.به نقل دیگری توجه کنید:"شبیه‏خوانی و تعزیه درعصر صفویه هنوز در ایران مرسوم نشده بود...برپایی نمایش مذهبی یا تعزیه ظاهرا اززمان پادشاهی کریم‏خان زند در ایران معمول شده است...این نوع عزاداری که بیشترجنبه عامیانه داشته و رواج آن در شهرهای کوچک و قراء و قصبات ایران بیشتر ازشهرهای بزرگ بوده است. ..صورت ساده آن(شبیه‏سازی)که عنوانی نداشته در عهدصفویه معمول بوده و بعد از سلسله صفویه بصورت نمایش مذهبی روی صحنه آمده‏است...از خصوصیات تعزیه این بود که هر یک نقش خود را با خواندن اشعار مذهبی دریکی از دستگاهها و آوازها...اجرا می‏کردند و... مخالفین در جواب و سؤال با موافقین نیزرعایت بحر و قافیه را در اشعار می‏کردند.همچنین شمایل آنها با اصل نیز تناسب داشت.

 مساله شبیه‏خوانی از دیدگاه فقهی و اعتقادی نیز مورد بحث و بررسی عالمان شیعه‏قرار گرفته است.برخی آن را تحریم و بعضی تجویز کرده‏اند.  تاثیرگذاری عاطفی و نیزروحیه ضد ظلم که در پی دیدن نمایشهای تعزیه در افراد ایجاد می‏شود،از نقاط قوت ومثبت این نمایش مذهبی است.به همین جهت در ایران پس از انقلاب اسلامی،رواج وتوسعه بیشتری یافته و همراه این توسعه،تحولاتی هم در سبک اجرا،هم در محتوای‏اشعار و جهتگیری سیاسی اجتماعی پدید آمده است.در واقع،انقلاب اسلامی به تعزیه‏روح جدیدی بخشید و این هنر جان گرفت.صاحب‏نظران این فن،خود به تاثیر آن درروحیه سربازان و افسران در طول سالهای دفاع مقدس اعتراف کرده‏اند.  اجرای تعزیه مخصوص ایران نیست،در کشورهای اسلامی و شیعی دیگری نیز این‏سنت مورد توجه است و با سبکهای گوناگون و اعتقادات و مراسم مختلف و ابزار وادوات دیگری اجرا می‏شود،از جمله در هند و پاکستان،که رواج بیشتری دارد.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:37
تسبیح تربت 
تربت‏سید الشهدا"ع‏"،به خاطر قداست و فضیلت و الهام‏بخشی،هم مورد سجود قرارمی‏گیرد، هم از آن تسبیح برای ذکر گفتن تهیه می‏شود،هم کام نوزاد را بر می‏دارند،هم‏همراه میت به صورت حنوط،به کار می‏رود.خاکی که مدفن یک شهید است،انتقال‏دهنده فرهنگ شهادت و الهام‏بخش شجاعت و ایمان است و تسبیحی که با چنین تربتی‏گفته شود،اجر مضاعف دارد.از امام صادق‏"ع‏"احادیثی در فضیلت تسبیح تربت‏سید الشهدا روایت‏شده است.  حضرت زهرا"ع‏"از تربت‏حمزه سید الشهدا،تسبیحی ساخته و به نخ کرده بود و با آن،ذکر تسبیحات می‏گفت،مردم هم چنان کردند.چون حسین‏"ع‏"شهید شد،به خاطر مزیت‏و فضیلت تربت او، این کار در باره تربت قبر آن امام شهید انجام گرفت.  پیش از تسبیح‏گلی،حضرت زهرا تسبیحی داشت از نخ پشمین که به آن گرههای متعدد زده بود و آن را می‏گرداند و تسبیح و تکبیر می‏گفت،تا آنکه حضرت حمزه در جنگ احد به شهادت‏رسید.آنگاه از تربت او تسبیحی ساخت.رسم مردم بر این جاری شد تا آنکه پس ازشهادت امام حسین،از تربت قبر او تسبیح فراهم می‏کردند:

"فلما قتل الحسین صلوات الله علیه عدل بالامر الیه فاستعملوا تربته لما فیه من الفضل والمزیه."  دو حدیث در فضیلت تسبیح تربت:امام صادق‏"ع‏"فرمود:"من کانت معه سبحة من‏طین قبر الحسین علیه السلام کتب مسبحا و ان لم یسبح بها"  هر که تسبیحی از تربت قبرحسین‏"ع‏"داشته باشد،تسبیحگوی نوشته می‏شود،هر چند با آن تسبیح نگوید. امام‏کاظم‏"ع‏"فرمود:"لا یستغنی شیعتنا عن اربع:...و سبحة من طین قبر الحسین فیها ثلاث وثلاثون حبة..."  شیعه ما از چهار چیز بی‏نیاز نیست:...یکی هم تسبیحی با 33 دانه از خاک‏قبر امام حسین علیه السلام.  تسبیح تربت،قصیده‏ای صد بیتی است و واژه‏هایش همه عاشورایی،که دانه‏هایش‏همراه ذاکر،ذکر می‏گوید و عطر شهادت را می‏پراکند.کربلائیان با مضمون این قصیده‏مقدس همنوایی می‏کنند و با ترکیبات آن که الله اکبر،الحمد لله و سبحان الله است،آشنا ومانوسند.دانه‏های تسبیح تربت،گوهرهایی است که از خاک کوی عشق گرفته می‏شده واز آن نوری تا ملکوت خدا متصاعد می‏شود.دلهای دریایی،گوهر تربت را در ساحل‏عشق،با"اشک‏"شستشو می‏دهند،و از زمزم دیدگان بر آن می‏بارند.این است رمز جلوه وجلای همیشگی‏"تربت‏حسین‏"!و همین است راز برتری تسبیح تربت،بر دانه‏های‏یاقوت و عقیق و فیروزه و زبرجد و الماس!تسبیح تربت،ترکیبی کربلایی دارد و آهنگی‏زهرایی و مفاهیمش هدیه خداوند به‏"فاطمه‏"است.منظومه‏ای رمزی از قداست وفداکاری و عشق و خلوص است.چه اکسیر شگفتی در خاک مزار حسین‏"ع‏"نهفته است،فضیلت‏بخش خاک بر گوهر!

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:36
تربت 
خاک.خاک قبر امام حسین‏"ع‏".تربت به معنای مقبره هم آمده است.در فارسی هم‏"رفتن سر خاک‏"به معنای زیارت قبر است.خداوند،به پاس فداکاری عظیم امام‏حسین‏"ع‏"و شهادتش در راه احیای دین،آثار ویژه و احکام خاصی در تربت مقدس‏سید الشهدا و خاک کربلا قرار داده است.تربت‏خونین کربلا که در برگیرنده آن پیکر پاک‏است،الهام بخش فداکاری و عظمت و یادآور جان باختن در راه ارزشهای الهی است.ازاین رو،هم سجده بر آن تربت مستحب است، هم ذکر گفتن با تسبیح تربت،فضیلت بسیاردارد،هم شفا دهنده بیماری است،هم شایسته است که هنگام دفن میت،اندکی تربت‏همراه او گذاشته شود یا با حنوط مخلوط شود،هم دفن شدن در کربلا ثواب دارد و ایمنی‏از عذاب می‏آورد و هم نجس ساختن آن حرام است و اگر در بیت الخلا بیفتد باید از آنجاپرهیز کرد یا از آنجا در آورد و احکام و آثار دیگر که در فقه مطرح است  .

رسول خدا"ص‏"مقداری تربت کربلا به‏"ام سلمه‏"داد و فرمود:هر گاه دیدی این‏خاک،تبدیل به خون شد،بدان که حسین‏"ع‏"کشته شده است.  گر چه خوردن خاک،حرام است،اما خوردن اندکی از خاک قبر سید الشهدا به نیت‏شفاگرفتن(استشفاء)جایز،بلکه مؤکد است و آداب و حدودی دارد. امام رضا"ع‏"فرمود:

 

"کل طین حرام کالمیتة و الدم و ما اهل لغیر الله به،ما خلاطین قبر الحسین‏"ع‏"فانه شفاء من‏کل داء" هر خاکی حرام است،مثل مردار،خون و ذبح شده بی‏نام خدا،مگر خاک قبرحسین‏"ع‏"که درمان هر درد است.امام صادق‏"ع‏"فرمود:"فی طین قبر الحسین شفاء من‏کل داء و هو الدواء الاکبر".  در خاک قبر حسین‏"ع‏"شفای هر درد است و آن دوای‏بزرگتر است.روایت است که از فضیلتهای ویژه حسین بن علی‏"ع‏"این است:"الشفاء فی‏تربته و الاجابة تحت قبته و الائمة من ذریته‏".  امام صادق‏"ع‏"دستمال زردی داشت که در آن تربت‏حضرت سید الشهدا بود.وقت‏نماز که می‏شد همان تربت را در موضع سجودش می‏ریخت و بر آن سجده می‏کرد.  و نیزآن حضرت فرمود:"السجود علی تربة الحسین یخرق الحجب السبع‏".  سجده بر تربت‏حسینی،حجابهای هفتگانه را کنار می‏زند.همچنین روایت‏شده است که امام صادق‏"ع‏"

جز بر تربت‏سید الشهدا سجده نمی‏کرد،به عنوان فروتنی و تواضع در برابر خداوند: "کان‏الصادق لا یسجد الا علی تربة الحسین تذللا لله و استکانة الیه‏".  نسبت به برداشتن کام‏نوزادان با تربت کربلا نیز احادیث فراوانی است،از جمله از امام صادق‏"ع‏"روایت است‏که: "حنکوا اولادکم بتربة الحسین فانها امان‏".  کام فرزندان خود را با تربت‏حسین‏"ع‏"

بردارید،که این تربت،امان است.در سنتهای چاووش‏خوانی،اشاره به سیب بهشتی  وبوی سیب از تربت امام حسین‏"ع‏"می‏کردند و می‏خواندند:(بوی سیب).

ز تربت‏شهدا بوی سیب می‏آید ز طوس،بوی رضای غریب می‏آید

آنچه به تربت‏سید الشهدا قداست و کرامت بخشیده،همان خون حسین‏"ع‏"و شهادت‏ثار الله است که الهام‏بخش حریت و رادمردی و فداکاری در راه خداست.به تعبیر امام‏خمینی‏"قدس سره‏":"همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت،مزار عاشقان و عارفان ودلسوختگان و دار الشفای آزادگان خواهد بود."  به همین جهات،هم‏"شفاخواهی‏"ازتربت‏سید الشهدا"ع‏"وهم‏"شفایابی‏"در آستانه و حرم حسینی جزء فرهنگ شیعه و مستندبه روایات است.

شهادت،خاک را بوییدنی کرد شهادت،سنگ را بوسیدنی کرد

علامه امینی‏"ره‏"می‏نویسد:"آیا بهتر آن نیست که سجده‏گاه،از خاکی قرار داده شود که‏در آن، چشمه‏های خونی جوشیده است که رنگ خدایی داشته است؟تربتی آمیخته باخون کسی که خداوند،او را پاک قرار داده و محبت او را اجر رسالت محمدی‏"ص‏"قرارداده است؟خاکی که با خون سرور جوانان بهشت و ودیعه محبوب پیامبر و خدا عجین‏گشته است؟..."  چه رازی در"تربت کربلا"نهفته است؟تربت کربلا،خاکی آمیخته با"خون خدا"ست‏و شگفت نیست که خون،به خاک،اعتبار بخشد و شهادت،در زمین و در و دیوار،آبرو وقداست بیافریند و خاک کربلا،مهر نماز عارفان گردد و در سجاده،عطر شهادت از تربت‏حسین‏"ع‏"به مشام عاشقان برسد و شفابخش دردها شود.درس گرفتن از تربت و فرات،تنها در مکتب زیارت میسر است و سخن خاک را با دل،تنها گوش حسینیان کربلایی‏می‏شنود."...در آنجا تربتی است،گویا معدن مغناطیس،که افراد عاشق را که قابل‏جذب‏اند،مانند ذرات کوچک آهن،به سوی خود جذب می‏کند.آنجا مضجع مقدس‏سرباز فداکاری است که رؤسای جمهور و پادشاهان،قبل از آنکه رسم سرباز گمنام ونهادن دسته‏گل معمول گردد،عصاره گل،بهترین عطر را آوردند و بوسیدند و بوییدند وپاشیدند و آرزوی این کردند که کاش در برابرش جنگیده و اسلام را یاری می‏کردند وکشته می‏شدند. شهید مطهری می‏نویسد:"...تو که خدا را عبادت می‏کنی، سر بر روی هر خاکی‏بگذاری نمازت درست است،ولی اگر سر بر روی آن خاکی بگذاری که تماس کوچکی،قرابت کوچکی،همسایگی کوچکی با شهید دارد و بوی شهید می‏دهد،اجر و ثواب توصد برابر می‏شود." در کربلا،خاندان معینی بودند که متصدی تهیه مهر و تسبیح از تربت‏سید الشهدا بودند و همه ساله مبلغ هنگفتی به والی بغداد می‏پرداختند تا همچنان از این‏امتیاز برخوردار باشند.

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:35
پخش زنده کربلا.... 
http://www.shariee.com/new/karbala.htm
|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:31
علقمه امروز عباس کجاست ؟ 
اگه بخوایم محرم حسین رو فقط تو اون قرن معنی کنیم خیلی بی معرفتیه..

اگر فکر کنیم خون حسینمون ریخته شده و بشیم مصداق عملی ابی که ریخته آبرویی که رفته ..بی معرفتیه

اگر حسین میشه سرور ازادی خواهان عالم..اگه عباسش میشه اقای ازادها..

اگه زینبش رو اسوه صبر می دونیم..باید بفهمیم که حسین اسیر زنجیرهای زمان نیست

اقامون ارباب زمانهاست..

اطرافمونو نگاه کنیم ..

حسین زمان ما کجاست..صدای قافله حسین ..الان ..تو این زمونه هزار رنگ چطور شنیده میشه؟

سرگردونیه یتیماش رو..الان چطور میشه پناه بود؟

اگر اون زمان عباسش تو علقمه تنها فریاد وا اخاه سر داد..اگر اون موقع نبودیم ..حالا چی؟ علقمه امروز عباس کجاست؟

بگردیم علقمه رو پیدا کنیم..باور کنیم که این بزرگان محصوردر زمان نبودند که با از دست دادن زمان از دستشون داده باشیم.

کربلای امروزه حسین کجاست؟

می خوام بگم این چشمهای بی لیاقت اگه کمی..فقط کمی با اشک زلال بشه..میتونه محاسن زیبای اقامونو ببینه..

اگه زلال بشه قامت مثل سرو عباس مستش میکنه..دیگه وقتی میشونده علی اکبر حسینش وذبح کردند ..و یاد زیبایی و جوانیه علی اکبر بیوفته نمی تونه ضجه نزنه!!

وقتی تکریم اقا و عباس و برای زینب ببینه..و یاد تنهایی و بی پناهیه زینب تو خرابه های شام بیوفته نمی تونه ساکت بمونه.و چشمان مست عباس..اه ازچشمای عباس..

عزیز بیا با قافله حسین الان همراه بشیم..بیا که گاه رفتن است..و قافله منتظر من و توست ..بیا من و تو "کل یوم عاشورا ..کل عرض الکربلا" را تفسیر کنیم

اگر خوب بنگریم ..همین جا کربلاست ..و امروز عاشورا


 

گوش کن..صدایی می آید..:هل من ناصر ینصرنی؟!!

یا علی

|+|
نوشته شده توسط شیفته ی حضرت عشق در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 11:44